Аналитика Telegram-канала
Подписчики
3 307
Охват за 24 ч
231
ER за 24 ч
6,99%
Публикаций
5 769
Динамика подписчиков
7 дней
30 дней
6 месяцев
Больше
27 окт30 окт2 ноя
Показаны последние 7 дней
Больше истории →
Охваты публикаций
01.1102.1102.1102.1102.1102.11
30
Средний охват
113
Лучший результат
Показаны 6 публикаций — последние в канале
Больше статистики →
Упоминания
1 672
Упоминаний
906
Из них репостов
160
Каналов
612
Упоминаний
278
Из них репостов
70
Каналов
Последние посты
3 из 5 769 2 из 5 769
کسانی که بدون توجه به باورهای واقعی جانباختگان و سخنان خانوادههای آنان، تلاش میکنند هویت سیاسی این جوانان را مطابق خواستههای خود بازنویسی کنند.
خانوادههای بسیاری از جاویدنامان اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، نهتنها داغ از دست دادن عزیزانشان را بر دل دارند، بلکه با فشارها و تهدیدهایی نیز روبهرو شدهاند. از یک سو، جمهوری اسلامی تلاش کرده است برخی از جانباختگان را بسیجی و وابسته به نیروهای حکومتی معرفی کند و از سوی دیگر، برخی از طرفداران رضا پهلوی میکوشند آنان را پادشاهیخواه و جانباخته راه بازگشت سلطنت معرفی کنند.
درحالیکه آنان برای آزادی، عدالت، دموکراسی، کرامت انسانی و حق تعیین سرنوشت مردم ایران به خیابان آمده بودند.
مردم ایران سالهاست برای آزادی و رهایی از استبداد مبارزه میکنند. هیچ فرد یا جریان سیاسی حق ندارد تمام جانباختگان یک جنبش مردمی را طرفدار خود معرفی کند و بر خون آنان ادعای مالکیت داشته باشد.
مهدی پورکریم جلالی در ۱۸ دیماه در آستانه اشرفیه جان باخت. پدرش تأکید میکند که فرزندش به دنبال دموکراسی و عدالتخواهی بود، نه قدرت گرفتن فرد یا خاندان.
#دادخواهی
#قتل_عام_دیماه_404
ещё
5
0
2 ноя, 14:27
فردا کیسه لباسهایم را آوردند، گفتند آماده شوم.
لباسهایم را پوشیدم و تمام مدت مرور میکردم که توی بغل ایمان چه بگویم. ماشین حرکت کرد. هیچکس حرفی نمیزد. گفت پیاده شو. پیاده شدم. گفت برو توی آن اتاق. رفتم توی آن اتاق و ماشین رفت. از آقای مامور پرسیدم همسرم کی میآید مرا ببرد، اینجا کجاست؟ گفت: «خانم، شما باید فعلا به زندان منتقل شوید.» روانه زندان شدم و تا ماه بعدش نمیدانستم ایمان زنده است یا نه. مرا، کودک مرا از یاد نبر.
🖍سپیده قلیان
#زنان_زندانی
#روایت_رنج_سرکوب
@zan_j
ещё
31
1
2 ноя, 12:04
روایت سوم؛ خداحافظ کودک من
نویسنده این روایت اسم مستعار من را «آنا» گذاشته، به تُرکی یعنی مادر. قرار بود مادر شوم، اما تمام شد. توی سلولم صداهایی میآید. یک نفر گاهی به هواخوری میآید و چیزکی میخواند؛ هرچقدر هم باهاش دعوا میکنند، ولکن نیست. وقتی به سلول میرود، میخواند. دیروز شروع کرد به خواندن از «خون جوانان وطن». گفتم شاد بخوان، چون یکدفعه افتادم. زندانبان آمد دم سلولم که «لال شو»، اما زن شروع کرد به خواندن: «زنده باد هرکی هنوز یک عاشقه،» یک سوز عجیبی هم همراه صدایش میآید. حاملهام. در واقع حامله بودم. دیشب بچه سقط شد و خانم رییس بازداشتگاه آمد و جنین سقطشده را توی دستمالی تحویل گرفت. دردش مثل این بود که توی یک قوطی شیشهای کوچک جمعوجورت کنند و استخوانهایت را له کنند و جایت دهند.
این درد را بدون حضور یارم، گوشه سلول انفرادی تحمل کردم. این ازدواج دومم است و خیلی دلم میخواست بچهام با ایمان بهدنیا بیاید و زندگیمان پر از نورهای طلایی شود. اما نتوانستیم. رو کردم به ایمان، گفتم آخر این بچه فردای خوبی میخواهد؛ نمیتوانم و نمیخواهم سختیهایی که ما کشیدیم را تحمل کند و روانه خیابان شدیم. دریایی از آدم توی خیابان جاری بود. من دو نفره میدویدم. توی سرما از ته قلبم برای فردای کودکم که در شکمم بود شعار میدادم. وقتی بازداشت شدم و به سلول انفرادی منتقل شدم، حس کردم گوشه سلول میمیرم. سلول سرد بود و صدایی نبود جز صدای آن زن که گاهی میخواند و من هم گاهی جوابش را میدادم. توی سلول خیلی زجر کشیدم؛ زمان خیلی کشدار بود و غذا قابل خوردن نبود. بچهام توی شکمم بود و هر روز ۱۰ساعت میرفتم اتاق بازجویی و بازجو میخواست دندانهایم را خرد کند.
من با کودک توی شکمم رفتم جلوی دوربین و اعتراف کردم که خیلی آدم بدی هستم و عامل موساد. همان شب دردی توی ناحیه شکمم ایجاد شد. فردایش که به بیمارستان منتقل شدم، گفت قلب بچه از کار افتاده است. روی زمین افتادم. خیلی بد بود؛ جواب ایمان را چه میدادم. توی ماشین رفتم و منتقل شدم به سلول. هیچکس نمیدانست افتادن بچه توی سلول با آدم چه میکند! آن گوشههای سلول انگار چاههایی بودند که مرا میبلعیدند. هر بار که نگاهم به یکی از آنها میافتاد، انگار عمقشان بیشتر میشد. مرا در خود میخواندند و به درونِ خود میبردند. گاهی دیگر نمیفهمیدم کجای اتاقم؛ زمان از دستم در میرفت، گاهی یکثانیه به اندازه یک شب طول میکشید، گاهی یک شب در یک چشمبههمزدن میگذشت. صدای خودم را از بیرونِ خودم میشنیدم، انگار یک نفر دیگر دارد گریه میکند، نه من!
به دیوارها نگاه میکردم و دیگر دیوار نمیدیدم؛ رنگها محو میشدند، خطوط کج میشدند و من میان آنها گم بودم. گاهی حس میکردم دیگر نفس نمیکشم، اما قفسه سینهام بالا و پایین میرفت. گاهی جسمم آنجا بود ولی خودم نبودم؛ انگار از بالا نگاه میکردم به زنی که کف سلول افتاده. دیگر نمیدانستم درد برای بچهام است یا برای خودم یا برای چیزی که اصلا اسمی نداشت. فقط میدانستم دیگر چیزی از من باقی نمانده که بشود اسمش را «من» گذاشت. دوز بالای قرص استفاده میکردم و گیج و تلوتلوخوران به بازجویی میرفتم. آن روزها دیگر فرقی نمیکرد شب است یا روز، بازجویی است یا سلول؛ همهچیز در یک خاکستریِ بیانتها حل شده بود.
گاهی وسط حرف زدن با بازجو، یهو نمیدانستم کجا هستم؛ صدایش از دور میآمد، انگار پشت یک شیشه ضخیم نشسته باشم. به دستهای خودم نگاه میکردم و حس میکردم مال من نیستند. میخواستم گریه کنم، نمیتوانستم. میخواستم داد بزنم، صدایی در نمیآمد. انگار یک دیوار نامریی بین من و همه حسهایم کشیده بودند. فقط یک خلا بود، یک سکوتِ سنگین که همهچیز را میبلعید. نه غم بود، نه ترس، فقط هیچ. و همان هیچ، از هر دردی ترسناکتر بود.
دکتر بهداری به من آمپول زد، گفت از شر بقیهاش هم باید راحت شوی؛ بقیه بچه من و ایمان را میگفت. ما عاشق هم بودیم و ایمان الان در چه وضعیتی بود نمیدانستم؛ تلفن نداشتم. آمپول را که زدند، پتکهای وحشتناکی به رحمم میخورد. زمان در یک ثانیه متوقف شد و درد در همان ثانیه به اندازه قرنها طولانی شد و من از هر گوشه به گوشه دیگر چنگ میزدم. صدای زن از سلولش آمد که میخواند: «وقتی میآی صدای پات از همهی جادهها میآید» و توی صدایش افتادم و زارزار گریه کردم و شروع کردم به زدن خودم؛ اول از دستهام، بعد پاهام، بعد دوباره دستهام، بعد بیهوش شدم. بههوشم آوردند و به اتاق بازجویی منتقل شدم و دوباره از نو بازجویی شدم؛ حتی فرصت اینکه افسردگیام را از سر بگذرانم هم به من ندادند. آخر بازجویی، بازجو گفت: «به همسرت زنگ بزن، بگو فردا آزادم و بچه قبل از آمدنم به اینجا سقط شده. فردا بیاید دنبالت.» زنگ زدم و به همسرم گفتم و رفتم توی سلول.
ещё
13
0
2 ноя, 12:04
Продолжить анализ этого канала
- История роста подписчиков
- Просмотры и охваты публикаций
- Кто упоминает канал и кого упоминает он
- Похожие каналы и подбор для рекламы
Открыть аналитику
Демо до 14 дней