بابا خیلی چیزا هست که دلم میخواد مثل قبل سرمو بزار رو پاهات، بغلت استراحت کنم و برات تعریف کنم ولی هربار که چایی میریزم میام بشینم پیشت جای خالیت مثل یه تیر به قلبم میشینه و غمانگیزترین قسمت ماجرا اینه که هیچ وقت قرار نیست این روزا تموم شه و تو برگردی خونه و من دوباره بغلت کنم...