«لذت بزرگی را در ایران آن وزیر خواهد برد که بتواند بگوید راههای آهن ایران را من ساختم، اماکن مشرفه را من گرفتم، افغانستان مال من است، عهدنامه ترکمانچای را من پاره کردم، ملل اسلام را از چنگ کفار من نجات دادم، مالیات ایران را من به پنجاه کرور رسانیدم، راه تسخیر آسیا را من باز کردم. ...»
میرزا ملکم خان، رساله رفیق و وزیر (نوشتهشده حوالی 1240 شمسی)
از حوالی سال 1190 شمسی، زمانی که شهرهای قفقاز یکبهیک سقوط می کردند، به نظر میرسید که خطایی رخ داده: ما مومنان ایرانی باید این روسهای چرکسِ کافر را شکست میدادیم، همانطور که بارهای پیش شکست داده بودیم؛ اینها نوکران و سربازان ما بودند. اشتباهی شده، بار دیگر بجنگیم، پیروز میشویم. جنگ دوم با روس ها را ما آغاز کردیم؛ همین طور جنگ هرات را در 1235. و باز هم خطاهایی رخ داد، بخت با ما یار نبود و شکست خوردیم. اهل فن و فکر در پی راهحلهایی بودند برای یک طلوع دوباره، یک بازگشت، احیای شکوهی که به اشتباه و صدفه و ندانمکاری از دست رفته بود: تنظیمات و قانون میخواهیم، مشروطه، تلگراف، راهآهن، فرودگاه، دیوانسالاری، دانشگاه، توپ، فولاد، دین، خویشتن شرقی، بطلان سحر غربزدگی، ولایت فقیه، تشیع و اتحاد ملل اسلام ... و پس از اینها، یک روز باز خواهیم گشت و امپراتوری ایرانی و شیعیمان را همزمان احیا خواهیم کرد. آن روز، هم سرزمینها را باز پس خواهیم گرفت، هم رهبر مسلمانان خواهیم بود و هم کفار مسیحی را عقب خواهیم راند.
به یاری نفت و گاز بیانتها و خریداران کافرکیش آنها و توزیع ثروت حاصل از آن، راههای آهن ساخته شد، فولاد و سیمان و خودرو و محصولات پتروشیمی تولید شد، تحصیلات رایگان و بهداشت عمومی رواج یافت، جنگندههای روز خریداری شد و سپستر، موشک و نیروی نیابتی توسعه یافت. ما در پی احیای روزگاران باشکوه پیشین بودیم. زمانی حوالی سال 1393، هنگامی که سپاهیان ایرانی از آب مدیترانه وضو میگرفتند، ترکیبی غریب و ناهمگن از ایرانیان همگی خوشنود و مفتخر بودند: حامیان حکومت شیعی در مسیر فتح قدس، چپگرایان ضدامپریالیسم، ملیگرایانی در اندیشه امپراتوری هخامنشی و حتی وزیر خارجه پهلوی دوم که آنچه میدید، در زمان وزارتش، شاید در خواب هم نمیدید. عباس میرزا و میرزا ملکم هم اگر از گور بر میخاستند، لابد مشعوف میشدند: بالاخره نوادگانمان دارند کار ناتمام ما را پی میگیرند. تاریخ داشت کمکم اشتباه دویستسالهاش را تصحیح میکرد و آنچه ذاتاً به واسطه دین یا ملیت یا نژاد یا گذشتهمان لایقش بودیم، به ما بازپس میداد.
حوالی 1338، اخوان ثالث مقدمهای برای این فتح سروده بود؛ گویی آینده کشورش را ببیند:
«بر به کشتیهای خشم بادبان از خون،
ما برای فتح سوی پایتخت قرن میآییم
تا که هیچستان نه توی فراخ این غبارآلود بیغم را
با چکاچاک مهیب تیغهامان تیز
غرش زهرهدران کوسهامان سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان تند
نیک بگشاییم ...
ما فاتحان قلعههای فخر تاریخیم ...
هان، کجاست پایتخت قرن؟
ما برای فتح میآییم ...»
اگرچه امروز همه انگشتهای اتهام به سوی شیعیان تندرو در نبرد دن کیشوتوارشان با شیطان بزرگ و غده سرطانی منطقه نشانه میرود، اما این نبرد، صرفا نبرد آنها نبود؛ همه کسانی که از رسیدن لژیون ایران به مدیترانه، پس از هزارهها، به دل یا به زبان خوشنود شدند، در این نبرد شریک بودند. این صدای ائتلافی بزرگ بود که بار تحقیر و شکستهای طولانی را به دوش میکشید.
و البته هر چه بود، دولت مستعجل بود و اینک ما دوباره در لبه پرتگاه قرار گرفتهایم. انگار دوباره عباس میرزا به تبریز عقب نشسته و مردم شهر جمع شدهاند که تو را نمیخواهیم و ترجیح میدهیم رعیت پادشاه روس باشیم تا رعیت پادشاه قاجار. جنگ دیگر بر سر نبطیه، دمشق، حلب، ابوکمال یا سامرا نیست. بر سر موجودیت کشوری است که جمعیت و منابع و تاریخی چشمگیر دارد و رهایش کنند، دوباره سربزرگی خواهد کرد و مدعی «پایتختهای قرن» خواهد شد.
مقصر یافتن در این میانه ساده است و هر روز به اشکال مختلف رخ میدهد. البته یافتن مقصران مهم است، اما کار من چیزی دیگر است. در حالی که نمیدانم تا ماهی دیگر چه بر سرم خواهد آمد و به دست چه کسی از کدام کشور و ملت، چه آسیبی خواهم دید، میخواهم از آنچه در این سالها خواندهام و نوشتهام، برای بیان تکهروایتهایی بهره بگیرم که شاید در هیاهو دیده نشوند. ...