همین دیشب
آرزویت کردم
که در گوشه ی دنجی از اتاقم بیابمت
گنجشک ها را بگویم
به قدوم آمدنت
ریزخوانی کنند
و من
صندلی را در ایوان بگذارم
سیگاری آتش بزنم
پا روی پا بیندازم
و یک دل سیر تماشایت کنم
آخرین باری که دیدمش آفتاب بود
اولین باری که ندیدمش خاموشی ...
و خون
لخته لخته
تا آخرین پاگرد
از باکره ی سینه ام
بیرون می زد
حالا سالهاست زنی
دست در جیب بارانی ام
چشم هایش را
در من گریه می کند......