Аналитика Telegram-канала
Подписчики
423
Охват за 24 ч
98
ER за 24 ч
23,17%
Публикаций
1 382

Динамика подписчиков

7 дней 30 дней 6 месяцев Больше
30 окт2 ноя5 ноя
Показаны последние 7 дней Больше истории →

Охваты публикаций

04.1104.1104.1105.1105.1105.11
10
Средний охват
29
Лучший результат
Показаны 6 публикаций — последние в канале Больше статистики →

Упоминания

95
Упоминаний
88
Из них репостов
33
Каналов
Все упоминания

Последние посты

3 из 1 382 2 из 1 382
یعنی داری میگی فارسیاشو میفهمی؟
ещё
1 0 5 ноя, 08:07
و این عطش، ماتم‌زده نیست. پر از تپش زندگی است؛ شبیه دویدن پابرهنه روی علف‌های خیس، شبیه خنده‌ای بلند وسط کوچه‌ای تاریک و ساکت. من می‌خواهم با تو بدوم؛ می‌خواهم دستت را بگیرم و میان شلوغی پیاده‌روها، جوری از میان عابران رد شویم که همه‌ی کسانی که سرشان در یقه‌شان فرو رفته، برای لحظه‌ای بایستند و بوی تند آزادی و جوانی را از رد پاهای ما بشنوند. دلم سفر می‌خواهد؛ جاده‌های پرپیچ‌وخمی که پایانی ندارند، پخش صوتی که کهنه‌ترین و پرسوزترین ترانه‌ها را با آخرین توان فریاد می‌زند، باد سردی که از پنجره‌ی باز ماشین داخل می‌ریزد و موهایت را در دهان و چشم‌هایت می‌پراکند، و من که یک دستم به فرمان است و دست دیگرم انگشت‌های تو را چنان گره کرده که انگار رها کردنشان یعنی سقوط در دره. می‌خواهم وسط یک اتاق خالی، بی‌هیچ نوایی جز صدای به هم خوردن نفس‌هایمان برقصیم؛ پاهایمان به پایه‌های صندلی بخورد، تعادلمان به هم بریزد، روی زمین بیفتیم و از شدت خوشحالی، آن‌چنان به خنده بیفتیم که پهلوهایمان درد بگیرد و اشک از گوشه‌ی چشم‌هایمان سرازیر شود. این چه جنونی است که این‌گونه می‌خنداند؟ این چه بی‌پروایی عجیبی است که نمی‌گذارد از شدت شوق، دست‌هایم را آرام روی زانوهایم نگه دارم؟ اما گوش کن؛ من تندیسی برای پرستیدن نمی‌خواهم، و پادشاهی نیستم که در پی تصاحب سرزمینی تازه باشد. من به همان اندازه که خواهانم، تشنه‌ی خواسته شدنم. دلم می‌خواهد تو هم در این گرداب فرو بروی؛ دلم می‌خواهد وقتی نگاهم می‌کنی، گرسنگی دیدارم در نگاهت زبانه بکشد. می‌خواهم میان جمع، بی‌آنکه کلمه‌ای بگویی، قدم برداری، فاصله را برداری و دستت را با اطمینان در دستم قفل کنی، جوری که تمام نگاه‌های کنجکاو بفهمند این پیوند اجازه نمی‌گیرد. می‌خواهم پشت تلفن، وقتی صدایت از دوردست می‌آید، ناگهان کلامت بریده شود و با همان لحن پرشور و لجوج اعتراف کنی که دلت طاقت نیاورده، که تنم را، صدایم را و نگاهم را همین حالا می‌خواهی. من آتشی دوطرفه می‌خواهم؛ دو انسان زنده و رها که روبه‌روی هم ایستاده‌اند، با چشمانی باز یکدیگر را انتخاب می‌کنند و از اینکه در مدار خواستنی متقابل بسوزند، ترسی ندارند. ما دو پادشاه آزادیم که با پای خود قلمروهایمان را یکی کرده‌ایم، بی‌آنکه زنجیری به پای دیگری بسته باشیم. هر کجای این جهان که باشی، پروازت را ستایش می‌کنم، اما مشتاقم بازگشتت به این شانه، همیشه با اشتیاقی ویران‌کننده‌تر از پیش اتفاق بیفتد. چگونه می‌شود برای این چیزها مقیاس تراشید؟ کدام عقل سلیمی می‌نشیند و خط‌کش می‌گذارد تا ببیند این پیمانه چقدر پر شده است؟ به من می‌گویند آرام‌تر بخواه، می‌گویند هر چیزی اندازه‌ای دارد؛ اما مگر می‌شود نسیم را به بند کشید یا موج‌های سهمگین را با قاشق اندازه گرفت؟ کلمه‌ی «کافی» توهین است به حضورِ تو. هیچ نگاهی به اندازه‌ی کافی طولانی نیست؛ بعد از ساعت‌ها تماشا کردن خطوط صورتت، وقتی رویت را برمی‌گردانی، حس گدایی را دارم که درست پیش از سیر شدن، سفره را از جلویش کشیده‌اند. هیچ بوسه‌ای به اندازه‌ی کافی عمیق نیست و هیچ تماسی نمی‌تواند بگوید کار تمام شد. من با منطق حسابداران بیگانه‌ام. من از آن تبارم که اگر اقیانوس را به کامشان بریزی، باز هم دهانشان بوی عطش می‌دهد. می‌بینی؟ باز هم همین‌جا ایستاده‌ام، با قلبی که تندتر از ضرب‌آهنگ معمول جهان کار می‌کند و ذهنی که از حضور تو خلاص نمی‌شود. سال‌ها، فصل‌ها یا روزها اگر بگذرند، این پوست و گوشت فرسوده شود یا موها رنگ برف بگیرند، این اشتیاق عقب‌نشینی نخواهد کرد. من می‌خواهمت. درست در همین لحظه که دستم از صفحه فاصله می‌گیرد، حتی بیشتر از سطر نخست، با شوری سرکش‌تر از آغازِ این کلمات، خواستنت در تمام بافت‌های تنم جریان دارد. هنوز تصویر قدم‌هایت در آستانه‌ی آغوش، بند دلم را پاره می‌کند؛ وقتی نامت از گوشه‌ای می‌گذرد، عضلات صورتم بی‌اختیار نرم می‌شوند و مثل نوجوانی بی‌تاب، در حسرت آنم که چگونه می‌توان دوباره و دوباره، خطوط تازه‌ای در تنت، خنده‌هایت و نگاهت کشف کرد. این تمنا تمامی ندارد؛ جریانی است که از بستر رودخانه فراتر رفته و تمام دشت را در خود غرق کرده است. من ایستاده‌ام، بی‌دفاع، بی‌پروا و مشتاق، تا هر روز از نو، با تمام توانی که در استخوان‌هایم باقی مانده است، خواستنت را زندگی کنم.
ещё
25 1 5 ноя, 00:18
من می‌خواهمت. همین‌قدر برهنه، بی‌حوصله‌ی حاشیه رفتن و عاری از هر احترامی که کلمات اتوکشیده به قامت احساس می‌دوزند. دنیا پر از آدم‌هایی است که یاد گرفته‌اند چگونه اشتیاقشان را مثل عطرِ گران‌قیمت، قطره‌قطره و با خست مصرف کنند تا مبادا وقارشان خدشه‌دار شود؛ پر از حسابگرهایی که ترازو دست می‌گیرند تا مبادا گامی بیش از دیگری برداشته باشند، مبادا حرفی از دهانشان بپرد که بعدتر نتوانند پسش بگیرند. من اما در این معامله‌ی محافظه‌کارانه ورشکسته‌ام. هیچ قصدی برای آرام بودن، معقول جلوه کردن و رام ساختن این تمنا در سر ندارم. این شوری که در قفسه‌ی سینه‌ام دهان باز کرده، قرار نیست آداب معاشرت بیاموزد، زانو بزند یا از اینکه در میانه‌ی یک روز معمولی با تمام سنگینی‌اش روی سرم آوار می‌شود، عذرخواهی کند. من تو را می‌خواهم؛ با تمام سرکشی، تمام بی‌ملاحظگی و با همان هیجان خامی که وقتی به جان کسی می‌افتد، همه‌ی مصلحت‌ها را مثل خس‌وخاشاک جارو می‌کند و می‌برد. به اشیای این اتاق که نگاه کنی. تا پیش از آنکه این میل، مثل خون تازه در رگ‌های نگاهم بدود، یک صندلی چوبی فقط تکه‌ای الوار بود، استکان نیم‌خورده‌ی چای مایعی سرد و فراموش‌شده به حساب می‌آمد و نور کجی که دم غروب از گوشه‌ی پرده به کف زمین می‌لغزید، فقط نشانه‌ی ساده‌ای از گردش زمین به دور خورشید بود. حالا اما هر سطحِ صافی بهانه‌ای است برای تکیه دادن تن تو؛ هر پنجره‌ای جای خالی پیشانی‌ات را انتظار می‌کشد و نور، تنها به این امید از شیشه رد می‌شود که خطِ استخوانِ گونه‌ات را روشن کند. این خواستن، اشیای ساکت جهان را بیدار کرده است. جهان دیگر یک پس‌زمینه‌ی خاکستری و بی‌تفاوت نیست؛ سرزمینی پر از صدا، پر از امکان و پر از شتاب است، چون تو در آن راه می‌روی، نفس می‌کشی، کلید را در قفل می‌چرخانی و یواشکی از پسِ مژه‌هایت می‌خندی. من فقط دقایق تمیز، خلوت‌های شاعرانه و آن ساعت‌هایی را که همه چیز در بهترین حالت خود قرار دارد نمی‌خواهم. سهم من از تو نباید خلاصه شود به عصرهایی که حوصله داریم و جهان مهربان است. من حریص جزئیاتم. خستگی ته چشم‌هایت را می‌خواهم وقتی بعد از یک روز بی‌رحم، کفش‌هایت را با پا از پا درمی‌آوری و شانه‌هایت از فرطِ سنگینی کار فرو می‌افتند؛ می‌خواهم آنجا باشم، دست‌هایم را زیر استخوان کتفت بگذارم و بار تمام ساعت‌های رفته را از تنت بیرون بکشم. حواس‌پرتی‌هایت را می‌خواهم، همان وقت‌هایی که وسطِ حرف زدن، نگاهت به کنجی خیره می‌ماند و کلمه‌ها در دهانت گم می‌شوند. سکوت‌های عبوس و غیرقابل‌نفوذت را می‌خواهم، همان سکوت‌هایی که آدم‌های ترسو را پس می‌زنند، اما من دلم می‌خواهد کنارشان بنشینم، چانه‌ام را روی زانو بگذارم و ساعت‌ها هیچ نگویم تا خودت راه برگشتن به کلمات را پیدا کنی. من صبح‌های ناشتای تو را طلب می‌کنم؛ با موهایی که خواب به هم ریخته است، با صدایی که گاهی خسته‌ی رویاها را در خود دارد و با پلک‌هایی که به زور نور را می‌پذیرند. همه‌چیزت خواستنی است، چون همه‌چیزت زنده است. بدن‌تو تصویری خیالی در هوای یک شعر نیست؛ وزنی دارد که دلم می‌خواهد روی پاهایم بیفتد. استخوان‌هایی دارد که وقتی در آغوش فشرده می‌شوند، مرز تنهایی مرا سد می‌کنند. خط باریک و روشن‌پشت گردنت، همان‌جا که موهایت بالا جمع می‌شوند، اقلیم اختصاصی دهان من است برای نفس کشیدن. می‌خواهم دست‌هایم روی گودی کمرت بمانند، نه برای چند ثانیه‌ی گذرا و محترمانه، بلکه آن‌قدر طولانی که گرمای پوستم از لایه‌ی پارچه بگذرد و به گوشت و پی‌ات برسد. می‌خواهم وقتی در آغوشم می‌آیی، هجوم بی‌وقفه‌ی نبضت زیر چانه‌ام حس شود. بوسیدن تو فرار از زمان است؛ دهان گذاشتن بر دهانت مثل رسیدن به سرچشمه‌ای است که هر چه بیشتر از آن می‌نوشی، تشنگی‌ات وحشی‌تر و عمیق‌تر می‌شود. آن مکثِ کوتاه پیش از مماس شدنِ لب‌ها، آن لرزشِ نامحسوسِ مژه‌ها وقتی پلک فرو می‌بندی و هوای گرمی که از میان لب‌های نیمه‌باز به پوستم می‌خورد، تمام دلیلی است که برای بیدار ماندن در این دنیا نیاز دارم. آغوش ما نباید هیچ عجله‌ای برای تمام شدن داشته باشد؛ باید کش بیاید، باید جاذبه را از کار بیندازد، طوری که انگار بیرون از این دو جفت دست، شهری وجود ندارد، ساعتی تیک‌تاک نمی‌کند و هیچ فردایی در کار نیست. کلمه‌ی «کافی» توهین است به حضورِ تو.
ещё
29 1 5 ноя, 00:14
Больше постов

Продолжить анализ этого канала

  • История роста подписчиков
  • Просмотры и охваты публикаций
  • Кто упоминает канал и кого упоминает он
  • Похожие каналы и подбор для рекламы
Открыть аналитику
Демо до 14 дней