روزی استاد در کالج پارت، کُدی بر پردهٔ حیاء افکند و از مریدان رأی خواست.
مریدی چون کُد بدید، برآشفت و گفت: «یا استاد! این چه فاضلابیست؟ نویسندهاش را باید از برنامهنویسی منع کرد و به اتاق سرور برد و هفتاد سرور سوپرمیکرو در آستینش جای داد!»
استاد گفت: «این همان کُد توست که هفتهٔ گذشته نوشتی!»
مرید دمی خاموش ماند و گفت: «یا استاد! پس سرورها را از آستینم برون کشید که نابغهای در خطر است!»
استاد گفت: «پس آنهمه عیب چه شد؟»
مرید گفت: «یا استاد! کُد همان کُد است، لیکن اکنون که صاحبش را شناختم، دریافتم که شمایان از درک معماری آن عاجزید!»
ای بسا باگی که بینی در کسان
هست در تو، بلکه بیش از دیگران!
باگ خود را چون ببینی، میشود «فیچر» حساب
باگ مردم را چو بینی، مینویسی ده کتاب!