Аналитика Telegram-канала
Подписчики
486
Публикаций
27

Динамика подписчиков

7 дней 30 дней 6 месяцев Больше
22 окт25 окт28 окт
Показаны последние 7 дней Больше истории →

Охваты публикаций

01.1001.1019.10
34
Средний охват
38
Лучший результат
Показаны 3 публикации — последние в канале Больше статистики →

Упоминания

12
Упоминаний
8
Из них репостов
4
Каналов
''فارغ 11 ноя · охват 226
Все упоминания

Последние посты

3 из 27 2 из 27
توطئه و جنایت نومن و فنومنِ کانت در سینمای هیچکاک هیچکاک گاهی خواسته یا ناخواسته سراغ پرسش و بحرانِ متافیزیکیِ کانت می‌رود که می‌پرسد: «شناخت ما از جهان و دیگر اجزایش چقدر است؟» سپس در اغلب فیلم‌های خود همین پرسش را مبسوط می‌کند و آن را در گسترهٔ شناخت ما از اطرافیان و اشیاء و هر ابژه دیگری باز می‌نشاند. نوشتارِ حال، بررسی تمایزیافتگی «چیزی که می‌بینیم» و «چیزی که واقعاً هست» در سینمای هیچکاک با وام‌داری از نقد اول و دومِ فلسفه کانت است. -مهبد ذکایی #هیچکاک #کانت #فلسفه_سینما @Neyrang
ещё
30 0 3 19 окт, 13:00
مصادیقِ موضع اوتیستیک مجاور مشتمل است بر مجاورت و سختی و نرمی، که سازمانشان بر همجواریِ محضِ حسی استوار است، و به نوعی بافتِ پیشاابژه‌ای‌ست که، در معاصریتی دیالکتیکی و نه توالیِ رشدی، مستمراً زیرِ سازمان‌دهیِ اسکیزوپارانوئید و افسرده‌وار جریان دارد و در فروپاشی‌های شدید به سطح می‌آید. گذار به موقعیتِ افسرده‌وار، با یکپارچه‌شدنِ ابژه‌ی جزئی به ابژه‌ی کامل، اگو را با وزنِ گناه و اضطرابِ افسرده‌وار مواجه می‌کند و بنابراین، بحران دیگر ترس از تلافیِ ابژه‌ی بیرونی نیست، درواقع بحرانِ اصلی، نگرانی برای سرنوشتِ همان ابژه‌ای‌ست که هم موردِ عشق بوده و هم، در فانتزی، هدفِ حمله؛ و میلِ ترمیم، به‌عنوانِ پاسخِ اگو به این گناه، در ماتریسِ سرچشمه‌ی خلاقیت و عشق است. اما مهم است که ذکر شود این یکپارچگی هرگز نهایی و ایمن نیست. در برابرِ سنگینیِ غیرقابلِ‌تحملِ آن، دفاع‌های شیدایی(مقابل افسردگی) بازگشتی موقت به منطقِ شکافته‌ی موقعیتِ پیشین را رقم می‌زنند، و به‌واقع این نوسانِ دائمی، سلامتِ روانی را از ثباتِ در یک موقعیت متمایز می‌کند و بیماری را، اعم از نِوروز که در آن اگو در خدمتِ واقعیت باقی می‌ماند و روان‌پریشی-سایکوز که در آن خودِ واقعیت بازسازی می‌شود، در امتدادِ همین طیف از یکپارچگی و فروپاشیِ ساختارهای سازمان‌دهنده قابلِ فهم می‌سازد. در سوی دیگر، در بسترِ رابطه‌ی تحلیلی، این ماتریسِ چندلایه از دیالکتیکِ سه موقعیت، خود را در گفتاوردی از صحنه‌ای زنده بازمی‌آفریند. واپس‌روی، رهاشده از قیدِ توالیِ زمانی، غلبه‌ی موقتِ یکی از شیوه‌های بدوی‌ترِ سازمانِ تجربه را بر شیوه‌ی پیچیده‌ترِ افسرده‌وار ممکن می‌سازد؛ انتقال، به‌جای تکرارِ صرفِ الگوهای گذشته-پیشینی، بازآفرینیِ نوپدیدِ همان روابطِ ابژه‌ی درونی‌ست که هرکدام‌شان به‌منزله‌ی فرعی‌سوبژکتیویته‌ای فعال، خود، ابژه، و بارِ عاطفیِ پیونددهنده‌شان را در دیالوگی ناخودآگاه به صحنه می‌آورند؛ و انتقالِ متقابل، از قیدِ مزاحمتی که باید کنار زده شود رها شده، به کانالی بدل می‌شود که از طریقِ آن تحلیل‌گر، به‌واسطه‌ی همان همانندسازیِ فرافکنانه که در ابتدا از فانتزیِ کلاینی آغاز شد، به یکی از طرفینِ همان دیالوگِ درونیِ بیمار بدل می‌گردد، و در همین بدل‌شدگی، ماتریسِ-زهدانِ ذهن، در نفی‌شدگیِ واحدِ انزوایی، به‌عنوانِ جامعه‌ای از روابط که هرگز از دلِ رابطه بیرون نمی‌روند، خود را بر ما آشکار می‌سازد. -مهبد ذکایی @Neyrang
ещё
38 0 1 окт, 11:30
ساختارِ تجربه اصولاً اندیشمندان اذعان می‌کنند که فروید شرایطی را در روان‌کاوی پیش‌نهاد که برای متفکران پسافرویدی این امکان وجود دارد که مفاهیم وضع شده‌ی فروید را با ایده‌ها و بازتنظیم‌های پیچیده‌ی معاصر روان‌کاوی(خصوصاً روان‌کاوان آمریکایی و بریتانیایی) به‌صورت بنیادی‌تر بازگو کنند. در بطن سنجشِ اقتصادِ سائقیِ فروید، سنتی از روابط ابژه در بازارآیی‌‌ایی بنیادین در هستی‌شناسیِ خودِ ساحتِ روان برمی‌خیزد، درواقع سائق، به‌مثابه‌ی مفهومی مرزی میانِ بدن و ذهن-روان «psyche-soma» است که فشار، هدف، ابژه و منبع دارد، و متعاقباً در اید(آن) به‌مثابه‌ی محفظه‌ای بی‌زمان و فارغ از تناقض ساکن می‌ماند، ولی کلاین، با تداوم‌بخشی و استمرارِ صورت‌بندیِ غریزی، [آن] را از خلالِ فانتزیِ صوریِ نخستین و بی‌واسطه‌ی خودِ غریزه در زهدان روانِ ناخودآگاه به رابطه پیوند می‌زند. به‌نحوی تجمیعِ تکانه‌ها و یا صرفاً [تکانه] از همان آغاز با یک ابژه در تعامل تصور می‌شود، هرچند این ابژه هنوز جزئی و دوپاره، و عاری از هرگونه ثباتِ ادراکی است. دوپارگی، درواقع دیالکتیکی از سیمپتومِ آسیب و شرطِ امکانِ بقای اگوی بدوی در برابرِ اضطرابِ نیستی-نابودی‌ست.(البته این نابودی با تصورِ مُردن تمایز اساسی دارد). برای مثال تفکیکِ پستانِ خوب از پستانِ بد، تنها راهِ ممکن برای حفظِ حداقلی از انسجام در برابرِ آمیزشِ غیرقابل‌تحملِ عشق و نفرت بر یک ابژه‌ی واحد تلقی می‌شود. به‌اصطلاح فرافکنیِ همانندسازانه، به‌عنوانِ همزادِ این شکاف و دوپارگی اگو، بخش‌های ناخواسته‌ی خود را به درونِ ابژه می‌راند و پس از آن در حرکتی که ویلفرد بیون از سطحِ فانتزیِ صرف به سطحِ ارتباطِ بین‌فردیِ واقعی ارتقا می‌دهد، همان بخش‌ها را — پس از عبور از ظرفیتِ رویاگونه و هضم‌کننده‌ی ابژه — در شکلی قابلِ تحمل بازمی‌ستاند؛ و این دقیقاً همان گذرگاهی‌ست که ظرف و محتوا، دوگانه‌ی مادر و نوزاد یا تحلیل‌گر و تحلیل‌شونده، در یک میدانِ مشترکِ ناخودآگاه(یا همان ناهشیار) به هم گره می‌خورند و امکانِ خودِ تفکر، در گذار از صرفِ توانایی‌ای پیشینی و داده‌شده، به‌عنوانِ دستاوردی متأخر و شکننده، از دلِ تحملِ ناکامی زاده می‌شود. پیش‌انگاره‌ی بیونی(ارجاع به کتاب یادگیری از تجربه-نشر لوگوس)، در این معماری روانکاوانه و دیالکتیکی، به‌نوعی نقشِ همان صورتِ تهی را ایفا می‌کند که تنها در مواجهه با تحقق به مفهوم بدل می‌شود — و اینجا وامِ آشکارِ بایون از کانت، هرچند با جابه‌جاییِ رادیکال از اپیستمولوژیِ صوری به روان‌شناسیِ عاطفی و رابطه‌ای، ساختارِ پیشینیِ تجربه را در انتظارِ ابژه می‌نشاند(نه در فاهمه‌ی کانتی)؛ و با پیروی از همین منطق است که کلاین را از اتهامِ توارثِ محتوایی می‌رهاند وقتی تامس آگدن(در کتاب ماتریس ذهن-نشر نو)، با تمثیلِ ژرف‌ساختِ چامسکی، فانتزیِ ناخودآگاه را به‌منزله‌ی ظرفیتی مولد برای تولیدِ معنا بازمی‌خواند. به‌واقع این سیاق از ظرفیت، رو‌ساخت‌های بی‌شمارِ تجربه‌ی فردی را از دلِ صورتی جهانی و ذاتی می‌زاید. اما پیش از آنکه چنین صورتی اصلاً بتواند خوب و بدِ ابژه را از هم متمایز کند، باید حداقلی از تمایزِ درون و بیرون، از مرز و لبه، شکل گرفته باشد، و این هنگام است که آگدن، با افزودنِ موقعیتِ اوتیستیک مجاور یا به‌اصطلاح خودمختار-پیوسته، بنیادی‌ترین لایه‌ی تجربه را در بافتارِ خامِ کیفیاتِ حسی می‌نشاند.
ещё
34 0 1 окт, 11:30
Больше постов

Продолжить анализ этого канала

  • История роста подписчиков
  • Просмотры и охваты публикаций
  • Кто упоминает канал и кого упоминает он
  • Похожие каналы и подбор для рекламы
Открыть аналитику
Демо до 14 дней