گاهی روزها جوری ورق میخورن که انگار تمام جهان دستبهیکی کرده تا فاصله بندازه...
یادمه اون روزهای آخر، خودش تو سختترین پیچِ زندگیش بود؛ کارهاش گره خورده بود و حالش اصلاً خوب نبود. براش یه شیشه آب بردم، گفتم بخور حالت جا بیاد... گفت «خوبم»، ولی من خوب بلد بودم اون چشمها رو بخونم؛ گفتم «آره، چشات داد میزنه چقدر خوبی!»... چشماش پر از غم بود؛ خبری از اون خندهها و شوخیها و شیطنتهای همیشگیش نبود.
روز بعدش براش گل خریدم. با خودم گفتم یکیش واسه من، یکیش واسه اون... اما سهم اون گلها این نبود که به دستش برسن؛ موندن همونجا تو محل کار، خاک خوردن و پژمردن. چون همهچیز لو رفت. خانواده فهمیدن، مخالفتهای سنگین شروع شد و درِ اونجا به روم بسته شد.
و بعد، ۱۶ روزِ تمام افتادم توی یه برزخِ بیپایان.
۱۶ روزی که هم داشتمش و هم نداشتمش. ۱۶ روزِ پر از بغض، پر از فکر و خیالهای نصفهشبی، پر از نذر و نیاز... چقدر به خدا التماس کردم که حداقل توی خواب ببینمش، و دیدمش. چقدر تو خلوت خودم با عکسهاش، با خاطرههاش، با خیالش حرف زدم...
تا بالاخره رسید به امشب. بهانهمون فقط پس گرفتنِ یه سفته بود، ولی دلها انگار یه چیز دیگه میخواستن.
وقتی در باز شد و دیدمش، همهچیز عوض شد... چشماش برق میزد! همون لبخندی که ۱۶ روز گم شده بود، دوباره رو لبهاش بود.
نشستیم، چای خوردیم، حرف زدیم و زمان گم شد. بعدش سوار موتورش شدم؛ باد سردی که میخورد به صورتمون انگار داشت تمام غبارهای این ۱۶ روز دوری رو میشست. رفتیم با هم شام خوردیم...
برگشت بهم گفت: «اصلاً باورم نمیشه باهات اومدم بیرون، حتی فکرشم نمیکردم...»
منم مات نگاهش کردم و گفتم آره...
بعد با همون لحن خاص خودش پرسید:
- «چه حسی داری که باهام اومدی بیرون؟»
گفتم: «ذوق دارم...»
نگاهم کرد و گفت: «برای اینکه اومدی بیرون ذوق داری، یا برای اینکه با من اومدی بیرون؟»
بدون مکث، صاف نگاهش کردم و گفتم:
- «گزینه دوم...»
امشب فهمیدم بعضی آدما ارزش تمام نذرها، تمام گریهها و تمام انتظارها رو دارن.
امشب وسط شلوغیِ خیابونها روی موتور، بعد از ۱۶ روز دلتنگی، دوباره قلبم تپید... درست به همون شدتی که میخواستم. 🌙✨