جوان که بودم بسیاری از ناتوانیهایم را محصول ژنی میدانستم که از والدینم به ارث برده بودم. با توجه به شرایط، برخی از آن ناتوانیها را در این سالها تا آنجا که میتوانستم در خود اصلاح کردهام و با بسیاری هنوز درگیرم.
آنزمان شکستهایم را به گذشتهام اسناد میدادم و ریشه آنها را در سوابق تربیتیام جستجو میکردم. با خودم فکر میکردم که اگر پدر و مادرم فلان رفتار را نداشتند، من امروز اینگونه رفتار نمیکردم و دچار این مشکلات نبودم.
بعدها که بچهدار شدم سعی کردم که در رفتارم مراقبت بیشتری داشته باشم و همه توانم را به کار گرفتم که با مطالعه و مشورت، پدر بهتری باشم و اشتباهات والدینم را تکرار نکنم. اما همیشه موفق نبودم. گذشته تاثیرش را بر رفتار کنونیام تحمیل میکرد.
مأیوسانه به گذشتهام نگاه میکردم که نه تنها بخشی از زندگیام را تباه کرده بود بلکه حالا بر زندگی پسرم نیز سایه انداخته و اجازه نمیداد آنطور که میخواهم رفتار کنم. خودم را در چنگ گذشته اسیر میدیدم.
باید زمان میگذشت تا بفهمم پسرم چه بخواهم و چه نخواهم ژنهای من را به ارث برده و نمیتوانم او را به طور کلی فردی متفاوت از خود و گذشتهام تربیت کنم، آن هم زمانی که خودم از گذشتهام خلاصی ندارم و رفتارم تحت تاثیر آن است.
همه ما محصول گذشته خود هستیم و در مواجهه با آینده مجبور بودهایم تا آنجا که در توان ماست خود را با آن وفق دهیم. تجربههای گذشته عوامل موثر جدید در انتخابهای آینده هستند.
اگر من نمیتوانستهام با توجه به جمیع شرایط انسان دیگری باشم و فرزندم نیز از گذشته من و خودش گریزی ندارد، چرا در مورد پدر و مادرم این انصاف را به خرج ندهم؟ آنها نیز با توجه به جمیع شرایط نمی توانستند انسان دیگری باشند.
این انصافِ حاصل از جبرگرایی، انسانها را در بافتاری قرار میدهد و قضاوتشان میکند. این قضاوت فکر میکنم به واقعیت نزدیکتر باشد.
telemetr.me/Moralnotes