Аналитика Telegram-канала
Подписчики
1 183
Охват за 24 ч
292
ER за 24 ч
24,68%
Публикаций
1 018

Динамика подписчиков

7 дней 30 дней 6 месяцев Больше
30 окт2 ноя5 ноя
Показаны последние 7 дней Больше истории →

Охваты публикаций

24.1026.1026.1029.1030.1003.11
122
Средний охват
299
Лучший результат
Показаны 6 публикаций — последние в канале Больше статистики →

Упоминания

96
Упоминаний
60
Из них репостов
28
Каналов
Все упоминания

Последние посты

3 из 1 018 2 из 1 018
"راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می‌کنم؛ امروزه فقط حرف‌های احمقانه بی‌خطرند. گره بر ابرو نداشتن، از بی‌احساسی خبر می‌دهد، و آنکه می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است. این چه زمانه‌ایست که حرف زدن از درختان عین جنایت است، وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم! کسی که آرام به راه خود می‌رود گناهکار است، زیرا دوستانی که در تنگنا هستند دیگر به او دسترسی ندارند. این درست است: من هنوز رزق و روزی دارم اما باور کنید: این تنها از روی تصادف است؛ هیچ قرار نیست از کاری که می‌کنم نان و آبی برسد! اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است. به من می‌گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش اما چطور می‌توان خورد و نوشید وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه‌ای بیرون کشیده‌ام و به جام آبم تشنه‌ای مستحق‌تر است‌؟ اما باز هم می‌خورم و می‌نوشم. من هم دلم می‌خواهد که خردمند باشم. در کتاب‌های قدیمی، آدمِ خردمند را چنین تعریف کرده‌اند: از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را بی‌وحشت سپری کردن، بدی را با نیکی پاسخ دادن، آرزوها را یکایک به نسیان سپردن، این است خردمندی. اما این کارها بر نمی‌آید از من. راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می‌کنم. در دوران آشوب به شهرها آمدم، زمانی که گرسنگی بی‌داد می‌کرد. در زمان شورش به میان مردم آمدم، و به همراهشان فریاد زدم. عمری که مرا داده شده بود بر زمین چنین گذشت. خوراکم را میان معرکه‌ها خوردم، خوابم را کنار قاتل‌ها خفتم، عشق را جدی نگرفتم، و به طبیعت دل ندادم؛ عمری که مرا داده شده بود، بر زمین چنین گذشت. در روزگار من، همه راه‌ها به مرداب ختم می‌شدند، زبانم مرا به جلادان لو می‌داد؛ زورم زیاد نبود، اما امید داشتم که برای زمامداران دردسر فراهم کنم! عمری که مرا داده شده بود، بر زمین چنین گذشت. توش و توان ما زیاد نبود، مقصد در دوردست بود، از دور دیده می‌شد اما من آن را در دسترس نمی‌دیدم. عمری که مرا داده شده بود، بر زمین چنین گذشت. آهای آیندگان! شما که از دل توفانی بیرون می‌جهید که ما را بلعیده است، وقتی از ضعف‌های ما حرف می‌زنید یادتان باشد از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید. به یاد آورید که ما بیش از کفش‌هایمان کشور عوض کردیم. و نومیدانه میدان‌های جنگ را پشت سر گذاشتیم، آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود. این را خوب می‌دانیم: حتی نفرت از حقارت نیز آدم را سنگدل می‌کند. حتی خشم بر نابرابری هم صدا را خشن می‌کند. آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم، خود نتوانستیم مهربان باشیم! اما شما وقتی به روزی رسیدید که انسان یاور انسان بود درباره ما با رأفت داوری کنید!" - به آیندگان، برتولت برشت (ترجمه علی امینی نجفی) -MadcapWrites
ещё
150 4 4 13 3 ноя, 12:30
Фото
-American History X, 1998 -MadcapWrites
ещё
7 1 30 окт, 15:15
دلتنگی برای آن روزها که نه تکرارپذیرند و نه چندان تمایل و توانی داری که تکرار شوند، از آن حس‌های غریب است. این جنس از دلتنگی راهی برای بازگشت نیست؛ راهی برای ادای احترام به آن کسی‌ست که بوده‌ام، کسی که حال می‌دانم باید بیشتر از هر زمان دیگری مراقبش باشم. آن جوان خام و بی‌غل‌وغش که آینده را چنان می‌دید که حال، ابداً شباهتی به آن آینده‌ی متصورش ندارد؛ نه که بگویم بهتر است یا بدتر، تنها بسی دورتر از خیال‌بافی‌های یک رؤیاپرداز آسمان‌جُل است و میان این دو، فاصله‌ای‌ست به وسعت تمامی رؤیاهایی که در مسیر بلوغ، هرگز جامه‌ی واقعیت به تن نکردند. اگر دقیق‌تر بگویم، دلم برای آن خیال‌بافی‌های بی‌حدوحصری تنگ شده است که هیچ‌‌یک از مرزهای ذهنی و عینی یارای مهارشان را نداشت؛ همان نسخه از من که رؤیا می‌بافت، بی‌آنکه مقدار و نرخ هر گلوله‌ی رؤیا و استهلاکِ میل‌های خیال را دائماً حساب‌وکتاب کند، که می‌توانست بی‌محابا بخواهد، بی‌آنکه پیش از خواستن، هزینه‌ی خواسته‌اش را محاسبه کند. کوچک‌تر که بودم و "شازده کوچولو" می‌خواندم، با خود عهد بسته بودم که هرگز بزرگ نشوم، که هیچ‌گاه اجازه ندهم دنیای خاکستری و چارچوب‌دارِ بزرگسالی، ریشه‌های قلب رؤیابین و ذهن رؤیاپردازم را بخشکاند، که واقع‌بینی را، بسترِ امنِ تحققِ خواسته‌ها و امیال دریابد. اکنون روزهایم میان برنامه‌ها، اهداف و امیالم می‌گذرد و طبیعتاً، این همان چیزی است که از یک بزرگسال انتظار می‌رود و جز آن، عاطل و باطل محسوب می‌گردد؛ لیکن جواب آن شازده کوچولوی درونم را چه بدهم؟ به آن گل سرخِ منتظر نوازشش چه بگویم؟ بگویم که در این دیار، رؤیاها به چوب حراج زده شده‌اند و خیالات تنها در عالم خواب از سانسور پلیسِ "خود" (ایگو) در امان‌اند؟ و با این‌همه، فارغ از شب‌ها، گاه روزها را نیز چشم برهم می‌گذارم، تا شاید باز هم میل‌ها با بی‌خیالی، خیال‌شان را ببافند و گلوله‌ها یکی پس از دیگری، بر بستر رؤیاهایم غلت بخورند، تا آن "شازده کوچولو"، "آن شرلی"، "هولدن" یا "آلیس در سرزمین عجایب"‌ام، همان خیال‌بافِ کوچکِ چشم‌انتظار، جانش را بی‌امید نسپارد، ‌که من امید، همین چراغِ سوسوزنِ دنیای تاریک و آهنین را، برای او حفظ خواهم کرد؛ تا او که دیگر تکرار نمی‌گردد، هنوز دلیلی برای ماندن داشته باشد... ‌. -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites
ещё
5 1 1 29 окт, 13:30
Больше постов

Продолжить анализ этого канала

  • История роста подписчиков
  • Просмотры и охваты публикаций
  • Кто упоминает канал и кого упоминает он
  • Похожие каналы и подбор для рекламы
Открыть аналитику
Демо до 14 дней