Аналитика Telegram-канала
Подписчики
265
Охват за 24 ч
21
ER за 24 ч
7,92%
Публикаций
184

Динамика подписчиков

7 дней 30 дней 6 месяцев Больше
28 окт31 окт3 ноя
Показаны последние 7 дней Больше истории →

Охваты публикаций

31.1001.1101.1101.1102.1103.11
4
Средний охват
10
Лучший результат
Показаны 6 публикаций — последние в канале Больше статистики →

Упоминания

26
Упоминаний
4
Из них репостов
10
Каналов
Все упоминания

Последние посты

3 из 184 2 из 184
ещё
1 0 3 ноя, 19:51
باران که می‌بارد، آسمان بغضِ فروخورده‌اش را آرام‌آرام بر شانه‌های شهر می‌گذارد؛ کوچه‌ها بوی خاطره می‌گیرند و پنجره‌ها، چشم‌به‌راهِ کسی می‌شوند که شاید از راه برسد با عطرِ خاکِ خیس و لبخندی به وسعتِ یک شب بارانی. م.س
ещё
9 0 2 ноя, 19:55
گاهی گمان می‌کنم جهان، پیش از آن‌که به دستِ فراموشی سپرده شود، زیباترین رنگ‌های خویش را در گوشه‌هایی پنهان می‌کند تا روزی، کسی را به تماشای آن‌ها بنشاند که دیدنش برای او از تمامِ زیبایی‌های عالم عزیزتر است. این انبوهِ برگ‌های زراندود که بر شانه‌ی شاخه‌ها آرمیده‌اند؛ برگ‌هایی که در طیفِ بی‌انتهای زرد و نارنجی، هر یک پاره‌ای از آفتاب را به میراث برده‌اند و در این میان بعضی از انها هنوز اندکی از سبزیِ روزگارانِ پیشین را در حاشیه‌ی خویش نگاه داشته است. بعضی هنوز به شاخه‌ها وفادار مانده‌اند و بعضی، با آخرین نسیم، به بسترِ سنگیِ زمین فرود آمده‌اند؛ یکی بر لبه‌ی دیوار، دیگری در آغوشِ علف‌های سبز و آن یکی درست در آستانه‌ی دروازه‌ی سرخ، چنان آرام گرفته که گویی از آغاز، جایگاهش را برای همان نقطه برگزیده بوده است... به آن دروازه بنگر، عزیزِ جانم؛ به سرخیِ آرام و دیرپایش در میانِ آن همه زرینگی؛ به میله‌هایی که تصویرِ باغ را به قاب‌های کوچک تقسیم کرده‌اند و به دو ستونِ سنگی که با آن ناهمواری‌های کهنه،که قرن‌هاست امانت‌دارِ این همه زیبایی‌اند. آن‌سوی دروازه، سبزیِ درختان هنوز بر جای مانده و این‌سوی آن، پاییز با تمامِ جلالِ رنگینش گسترده است. چه خوشا آن‌که جهان، برای جمع کردنِ دو فصل در یک قاب، ناگزیر به انتخابِ یکی از آن‌ها نشده است. و من، در میانِ تمامِ این شکوه، تنها به این می‌اندیشم که اگر تو این‌جا بودی، کدام برگ را نخست به تو نشان می‌دادم؟ شاید آن برگِ کوچکِ زردی را که در میانِ سنگ‌فرش گم شده است؛ شاید شاخه‌ی ظریفی را که از فرازِ دیوار گذشته و بی‌آن‌که بداند، بخشی از آسمان را به خود اختصاص داده است. یا شاید به جای نشان دادنِ چیزی، دستت را می‌گرفتم و می‌گذاشتم اندکی از این عصر بر ما بگذرد؛ از آن عصرهایی که آفتاب، پیش از وداع با زمین، بر لبه‌ی برگ‌ها مکث می‌کند و نسیم، چنان آهسته از میانِ شاخه‌ها عبور می‌کند که گویی بیم دارد آرامشِ چیزی را برهم بزند. عزیزترینم، من چه اندازه مشتاقِ چنین لحظه‌ای هستم؛ لحظه‌ای که در آن، هیچ‌یک از ما ناچار نباشد برای ماندن، دلیلی بیاورد. که بتوانم سرم را اندکی به سوی تو برگردانم، از میانِ آن همه رنگ، چشمانت را پیدا کنم و برای چند ثانیه، حتی به یاد نیاورم که جهان بیرون از این قاب، چگونه به گذرِ بی‌امانِ روزها ادامه می‌دهد. کاش می‌شد از نسیمِ پاییز خواهش کرد اندکی آهسته‌تر بوزد؛ از برگ‌ها خواست پیش از فرود آمدن، لحظه‌ای بیشتر بر شاخه‌ها درنگ کنند و از آفتاب تمنّا کرد که آن رشته‌های طلاییِ نور را، که بر پیکرِ درختان افکنده است، زودتر پس نگیرد. من حتی دلم نمی‌خواهد این عصر به فردا برسد؛ آه، اگر اختیارِ زمان در دستِ من بود، از عقربه‌ها می‌خواستم بر مدارِ همین لحظه طواف کنند؛ نه ساعتی پیش‌تر و نه دمی پس‌تر. می‌خواستم جهان، با تمامِ وسعتش، به اندازه‌ی همین منظره کوچک شود و من، در جوارِ تو، از هیچ‌یک از ثانیه‌هایش جا نمانم. آخر، مگر آدمی چند بار فرصت می‌یابد که تمامِ زیباییِ جهان را در یک قاب ببیند و هم‌زمان، عزیزترین دلیلِ دوست داشتنِ آن را در کنارِ خویش داشته باشد؟ ✍️نغمه ترابی
ещё
2 0 1 ноя, 01:59
Больше постов

Продолжить анализ этого канала

  • История роста подписчиков
  • Просмотры и охваты публикаций
  • Кто упоминает канал и кого упоминает он
  • Похожие каналы и подбор для рекламы
Открыть аналитику
Демо до 14 дней