یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق ان شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق، دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلا، دگر من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیداو پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی.
@javanehe🌱
گاهی دلم برای زندگیِ قدیم تنگ میشود؛ زمانی که آدمها کمتر از زندگی هم خبر داشتند و بیشتر برای خودشان زندگی میکردند.
از وقتی اینترنت و تکنولوژی وارد زندگیمان شد، انگار همهچیز مصنوعیتر شد. مدام زندگی دیگران را میبینیم، مقایسه میکنیم و حتی گاهی بدون اینکه بفهمیم، از هم تقلید میکنیم.
قبلاً لحظهها را زندگی میکردیم، امروز بیشتر ثبتشان میکنیم. قبلاً خوشحال بودن کافی بود، حالا باید خوشحالیمان را به دیگران هم نشان بدهیم.
شاید زندگی هنوز همانقدر زیباست؛ فقط ما آنقدر به زندگی دیگران خیره شدهایم که زندگی خودمان را فراموش کردهایم