یادش بخیر پارسال همچنین روزی صبح بیدار شدم و دیدم یکم حس سرماخوردگی دارم و چون شبش میخواستم برم بیرون، معده خالی یه آموکسی سیلین انداختم بالا. ۱۵ دقیقه بعدش داشتم با آمبولانس میرفتم بیمارستان و به این فکر میکردم حالا شب چطوری برم بیرون؟
بعد بقیه فک میکردن از قصد قرص خوردم (آخه با یه دونه قرص؟) که مثلاً یه کاری دست خودم بدم. هی میخواستم بگم بابا من شب میخواستم برم بیروووون.
خلاصه حالم یکم بهتر شد به داداشم گفتم منو ببر خونه خوبم دیگه. داداشم میگفت هنوز ورم داریا. گفتم بریم بابا خوبم. شب میخواستم برم بیرون خب. رفتیم خونه یکی دو ساعت گذشت ورم که نخوابید هیچی، شدم مثل لبو.
هیچی دیگه تو بیمارستان به طرف پیام دادم که من تا صبح بستریم و بیرون کنسله.
میخوام بگم یه آبلیمو عسل کارو جمع میکرد ولی من ترجیح دادم هیجان کارو ببرم بالا.