🫧خلاصه:
این داستان روایتگر زندگی دختریست به نام سارا که بیشتر عمرش را آمریکا سپری کرده و با شنیدن خبر مرگِ برادرش سروش، به ایران می آید و متوجه میشود سروش به طرز نامعلومی به قتل رسیده است...
با توجه به وضعیت خانوادگی شان سروش همیشه بادیگارد داشته است...
اما روز قتل بادیگارد همراهِ سروش نبوده و....
حالا سارا با برگشتِ خود جای سروش را پر کرده و بادیگاردِ سابقِ سروش، بادیگاردِ سارا شده...
دامون....مرد جذاب و فوق العاده مغرور و مرموز داستان است...
یک بادیگاردِ موتور سوار...
مردی که رازهایی را میداند و....
مرزهایی که برای خودت نمیذاری، تبدیل میشن به مجوزی برای رفتار دیگران
گاهی سکوت و تحملِ بیش از حد، مهربونی نیست؛ آموزشیه که به دیگران میدی تا همون رفتاری رو که آزارت میده، دوباره تکرار کنن...
روحش به پاییز تعلق داشت؛
به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به نم نم باران، و بوى خاک هاى خيس، به قهوه هاى گرم در صبح هاى سرد، به قدم زدن روى برگ هاى زرد زير باران، آرامش را مديون سكوت و شب بود؛ غرق مى شد در آبی نيمه شب آسمان؛ دنياى آدم هارا رها كرده بود و در كنج ساكتی از جهان خودش، لا به لاى خيابان هاى بارانى و قهوه، لابه لاى آواز شجريان و شعر، ماه را تماشا مى كرد. در خیابان قدم میزد و عطر زندگی را، نفس مى كشيد....