میون صورتش، دوتا جعبهی سیاه بود؛
شبیه تاریکیِ خیابونهای خلوت، بعد از نیمهشب.
شبیه خماریِ فاصلهی دو تا عاشق،
وقتی نیستن پیش هم
شبیه لحظهای که با خودت میگی پروانه نمیشه اون؛
هرچقدر پیله شم.
هم رنگ زیر قبر، زندگی زیر فقر و از شب تیر تر.
هم رنگ مجلس دختر بچه ای که حاجی اون و صیغه کرد...
و دختر بچه که تو دلش میگه ای کاش بیوه شم.
کم گفتم ولی تا جایی که بلد بودم گفتنی گقتم چی بگم.
تمام.