در راه برگشت به خانه میبینم پسر جوانی پشت وانت، لوبیا سبز میفروشد. یک کیلو میخواهم. با معشوقهاش صحبت میکند؛ میخواهد تماس را قطع کند، دخترک اما رضایت نمیدهد و پسر جوان شرمگین میخندد و میگوید" آخه باید برم. شارژمم آخراشه." گوشی را بین صورت و شانهاش گذاشته، لوبیاسبزها را میدهد دستم. میگوید: "حلال کن آبجی، نیمکیلویی اضافه کردم تا رند بشه." میگویم اشکالی ندارد ولی دراصل محاسباتم بهم ریختهاند. من همان مقداری را میخواستم که تا پیش از شروع جنگ تمام شود.
عصر با میم از خانه میزنیم بیرون. چندساعتی، چیزی حدود هفت کیلومتر خیابانها را گز میکنیم و درنهایت در کافهای آرام میگیریم. از صبح برای چایشیرعسلی این کافه دلم را صابون زدهبودم، اما وقتی رسیدم دیگر نمیخواستماش. برای دقایقی در ذهنم یکیبهدویی برپا شد و درنهایت همان چایشیرعسلی را سفارش دادم. فکر کردم اگر تا چند روز دیگر جنگ بشود، حسرتاش بر دلم میماند. وقتی آماده شد، بدون اینکه از خوردنش لذتی ببرم، فقط تمامش کردم.
تک تک تصمیمهایی که اینروزها از الک جنگشدن یا نشدن میگذرند، فقط صدای انفجار را کم دارند. همهچیز یکجور جنگ نصفهونیمهایست درون تخم؛ پوستهها ترک برداشتهاند، اما هنوز کامل نشکستهاند. فقط هر شب قبل از خوابیدن آرزو میکنم حداقل وقتی خوابم، انفجارها ناغافل سر نرسند.