مردی را دیدم که انگار دنیا، پیش از آنکه فرصت کند چیزی به او ببخشد، همهچیز را از او گرفته بود. لباسهای ژندهاش، شانههای خمیدهاش و بارِ زبالههای بازیافتی که بر دوش میکشید، حکایت از زندگیای داشتند که سهمش از جهان، بیشتر رنج بود تا آرامش. مرد، کارتنخوابی بود در هیاهوی شهری که آدمهایش با عجله از کنار یکدیگر میگذرند؛ شهری که در آن، گاهی آدمها آنقدر تنها میشوند که حتی دیدهشدن هم برایشان به رؤیایی دور تبدیل میشود؛ اما در میان تمام آنچه نداشت، چیزی بود که با هیچ ثروتی نمیشد خرید و با هیچ فقر و تنگدستیای نمیشد از او گرفت: عشق.
سگی را در آغوش گرفته بود؛ نه همچون حیوانی که تنها همنشین روزهای بیپناهیاش باشد، بلکه همچون عزیزترین موجود زندگیاش. او را به سینهاش فشرده بود و میبوسید؛ با همان محبتی که مادری فرزندش را میبوسد، با همان دلبستگیای که انسانی خسته، پس از سالها سرگردانی، به تنها پناه امنش میچسبد.
در آن لحظه، دیگر نه مردی ژندهپوش میدیدم و نه سگی خیابانی. دو موجود را میدیدم که شاید هر یک به شیوهای از جهان زخم خورده بودند و حالا، در آغوش یکدیگر، چیزی را یافته بودند که جهان از هر دویشان دریغ کرده بود: پناه.
نمیدانم آن مرد چه روزهایی را از سر گذرانده بود، چند بار بیآنکه کسی صدایش کند، در خیابانها قدم زده بود یا چند شب را با اندوهی به صبح رسانده بود که هیچکس نپرسیده بود از کجا آمده است. نمیدانم چه کسانی را از دست داده بود و چه اتفاقاتی او را به این زندگی کشانده بود. اما وقتی آن سگ را میبوسید، با خودم فکر کردم شاید آدمی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، بیش از هر کس دیگری قدرِ داشتن را میداند.
شاید آن سگ تنها موجودی بود که مرد را نه از روی لباسهایش میشناخت، نه از روی جیبهای خالیاش قضاوت میکرد و نه برای دوستداشتنش از او چیزی میخواست. شاید برای آن سگ، این مرد تمام جهان بود؛ و برای آن مرد، سگ تمام آن چیزی که هنوز میتوانست به خاطرش لبخند بزند، نگران شود و با عشق به آغوشش بکشد.
چه تناقض تلخی است؛ گاهی انسانی که خودش هیچ سرپناهی ندارد، برای موجود دیگری خانه میشود. کسی که شاید شبها جایی برای خوابیدن ندارد، آغوشی دارد که در آن، موجودی کوچک احساس امنیت میکند. کسی که شاید مدتهاست گرمای محبت انسانی را نچشیده، هنوز در وجودش آنقدر عشق باقی مانده که بتواند آن را بیدریغ به موجود دیگری ببخشد.
آن صحنه، بیش از هر سخنرانی و کتابی درباره عشق به من آموخت که عاطفه، به برخورداری و آسودگی وابسته نیست. عشق گاهی در دستهای خالی آدمی جوانه میزند؛ در آغوشی که چیزی برای بخشیدن ندارد، جز خودش. و شاید انسانیت، درست در همین لحظههاست که معنای حقیقیاش را آشکار میکند: آنجا که کسی، با وجود تمام محرومیتهایش، هنوز توان دوستداشتن را از دست نداده است.
از کنارشان گذشتم، اما تصویر آن مرد در ذهنم ماند؛ مردی با بار سنگین زبالهها بر دوش و باری نامرئی از تنهایی بر قلبش، که سگش را چنان میبوسید که گویی میخواست تمام محبتهای ناگفته جهان را یکجا به او هدیه کند.
و با خودم اندیشیدم، شاید فقرِ واقعی آن چیزی نیست که آدمی در جیبهایش ندارد؛ شاید فقرِ واقعی، جهانی باشد که در آن، آدمها آنقدر از محبت محروم شوند که دیگر کسی را برای در آغوش گرفتن نداشته باشند.
آن مرد، شاید از بسیاری چیزها محروم بود؛ اما در آن لحظه، وقتی سگش را به سینه میفشرد، چیزی داشت که بسیاری از ما، با تمام داشتههایمان، هنوز در جستوجویش هستیم:
کسی که دوستش بدارد و کسی که بتواند دوستش بدارد.