از اینکه شبیهش شوم میترسم. از چهرهی عبوس، لبهای خوابیده در سکون، و از کلافگی میترسم.
سالها میشود که دلمرده و بزدلم. با هر صبح یک جسد از غسالخانهی دلش در وجودم دفن میشود.
از راه میرسد و بازخواستم میکند،
«چرا تاریکی؟» جوابی ندارم.
لبهایم را چفت هم میکوبم و به زنده بودن خیره میمانم،
به آسمان گرفتهی خاکستری
برگریزان
ناکامیهای مکرر
و دل کندن از سیاهی مطلق.