این خاطره ای که میخوام بگم تقریبا برای ۳ سال پیشه
شب عروسیمون بعد از مراسم و شام و عروس کشون ساعت ۲ نصف شب سمت خونمون می رفتیم که فهمیدیم آقا داماد...ادامه داستان
۶ سالم بود عروسی یکی از فامیلای بابام تو روستا بود و آخر شب طبق رسم و رسومات مزخرفشون مادر شوهر و خواهر شوهر باید برن تو اتاق حجله عروسو لخت کنن و آمادش کنن تا داماد بیاد بعد... ادامه داستان