رئیس ناخوانده و ناخواسته فعلی که بیشتر به خاطر نخواستن رقیب و دعوای جلیلی و قالیباف به دولت رسید؛ حالا میاید و جایگاه خود را به عنوان پرسشگر و مطالبهگر تعریف میکند و میگوید تبعیض عامل نارضایتی است و اگر پول و امکانات نیست برای همه نباشد...
مرد حسابی این تویی که باید جوابگو باشی؛ اصلا حالیت هست چه میگویی؟ کدام نابغهای به تو دکتری داده است!؟
ادعایت فراتر از وقاحت است و خونم را به جوش میآورد وقتی که میپرسی چرا برای یک عدهای هست و یک عدهای نیست... از قضا حرف ما همین است. چرا؟ چرا مجلس عذرت را نمیخواهد و خیرت را از سر مردم این کشور برنمیدارد؟ خیرت برای خودت و استاندار باکو، ما نمیخواهیمت.
این حرفم را یادت باشد #من_دولت_نمیخواهم آقا نمیخواهم. همین دموکراسی نیم بند به قول خودتان را اجرا کنید. چرا از ترس استیضاح نمیگذارند مجلس دایر شود؟ چه وضعیتی است؟ باز هم میگویم که #من_دولت_نمیخواهم تعطیلش کنید تا کمتر به کشورمان آسیب برسد. بدبخت و بیچارهمان کردی با این دعوا نداشتنت.
... ادامه...
▪️ آنچه مرا در مسخ کافکا مسخ کرد
او از مردی جوان که کلید و قفل زندان و یا گره زندگی را با دندان کند و رنج بسیار میگشاید تا با شکمبارهای دژ آگاه در قامت کارفرما رو برو شود. رانه گرگور برا این رویارویی نه تقابل که تسلیمی دیگر در تسلیم شدن بود. همانا سخنان تشویق آمیز دیگران با مضمون آفرین گرگور بود. اویی که گره و قفل آزادی و من بودنش؛ یعنی کشاکش میان حشره (آنچه انسان در گور با آن میآمیزد) و ته مانده بیات شده گرمای کالبد انسانیش در تابوت تخت خواب است را رها کرده؛ از دخمه گور خود حشره وار برمیخیزد تا پس از مرگ نیز به تشویق دیگران تسلیم شود آه کافکا، کافکا، کافکا... آیا دیگری چو من دیده است آنچه تو در بیچارگی تسلیم شدن انسانهای هیجان زده به کف آفرین گویی مردان معبد و کنیسه و کلیسا و مسجد دیدی؟ آیا بوده است مردی دگر از جنس درد و برخاسته از خاکستر رنج که تهوع سارتر را به پیشنماز مسجد کوی خود هدیه کند؟
عمیقا باور دارم اگر کافکا بیست سال دیگر ادامه حیات میداد و اگر نیچه پنج سال دیگر هم مجال اندیشیدین میافت اینک سرچشمه فضیلت برایم رنج نبود. شنیدهام گوشه و کنار مرا خطیب رنج نامیدهاند. هر چند که کوشیدند در خفا و پنهان ز گوشم چشمم چنین گویند اما سوگند که در موردم درست گفتهاند و خود را سزاوار و شایسته آن میدانم که خطیب رنج باشم. اما آه اگر کافا بود و نیچه مجالی میافت؛ شاید امروز خطیب موسیقی و یا مستی بودم کسی چه میداند. شاید آنچه ما ناتمام ماندن مسیر در رابطه با کافکا و نیچه و حتی هدایت متصور هستیم خود باشکوهترین امضا پای اصلیترین اثر این سه باشد. آری چگونه زیستن؛ تن زدن، نپذیرفتن، از کافکا که سایه سترگ روحش را در تالار به نمایش میگذارد تا هدایت که برای سایهاش به روی دیوار مینویسد و نیچه که مرد گاریچی را لو سالومه میبیند و رنج فرود آمدن تازیانه بر گرده احساسش را در آغوش اسب میگرید و آن کسوف باشکوه معنوی را با مرگش به عنوان بلندترین جمله مهمترین اثرش امضا میکند آری دوست من؛ اگر چنین نمیزیستند چنین نمیزیستم.
یاور.م
@ehsas2ro
▪️اگر چنین نمیزیستند، چنین نمیزیستم
مسخ کافکا در پرتو فلسفه نیچه با ادبیات هدایت
به قلم یاور.م
اگر آنان چنین نمیزیستند، من نیز چنین نمیزیستم...
رنج و تسلیم در مسخ
او از مردی جوان که کلید و قفل زندان و یا گره زندگی را با دندان کند و رنج بسیار میگشاید تا با شکمبارهای دژآگاه در قامت کارفرما روبهرو شود سخن میگوید. به گواه کافکا، رانهی گرگور برای این رویارویی تقابل نبوده است؛ او تسلیمی دیگر در تسلیم شدن را به نمایش میگذارد. همانا سخنان تشویقآمیز دیگران با مضمون آفرین گرگور... بود اویی که گره و قفل آزادی و من بودنش، یعنی کشاکش میان حشره (آنچه انسان در گور با آن میآمیزد) و تهماندهی بیاتشدهی گرمای کالبد انسانیاش در تابوت تختخواب را رها کرده؛ از دخمهی گور خود حشرهوار برمیخیزد تا پس از مرگ نیز به تشویق دیگران تسلیم شود.
آه کافکا، کافکا، کافکا... آیا دیگری چون من دیده است آنچه تو در بیچارگی تسلیم شدن انسانهای هیجانزده به کف آفرینگویی مردان معبد و کنیسه و کلیسا و مسجد دیدی؟ آیا بوده است مردی دیگر از جنس درد و برخاسته از خاکستر رنج که تهوع سارتر را به پیشنماز مسجد کوی خود هدیه کند؟
چگونه زیستن
کافکا: او سایهی سترگ روحش را در تالار به نمایش گذاشت؛ نه برای پیروزی، بلکه برای نشان دادن بیپناهی انسان در برابر ساختارهای سرد و بیروح
هدایت: او سایهی خویش را بر دیوار نوشت؛ زیستنی که در تاریکی و انزوا معنا مییابد. هدایت، با بوف کور، نشان داد که چگونه زیستن میتواند به نوشتن بدل شود؛ نوشتنی که خود نوعی مقاومت است.
نیچه: او در آغوش اسب گریست؛ لحظهای که فلسفه به تراژدی بدل شد. زیستن برای نیچه، کشاکش میان شور و رنج بود؛ و مرگش، بلندترین جملهی کتابی بود که هرگز نوشته نشد.
پرسش جاودانه از کافکا تا هدایت و نیچه، زیستن نه در پیروزی، بلکه در نپذیرفتن و تن زدن معنا مییابد. این سه، هر یک با امضای ناتمام خود، نشان دادند که چگونه باید زیست پرسشی است که پاسخ ندارد، اما همین بیپاسخی، باشکوهترین پاسخ است.
نتیجهگیری
مسخ کافکا نه صرفاً داستانی دربارهی گرگور سامسا نبوده و آیینهای است که هر خواننده در آن چهرهی خویش را میبیند. آنچه در آغاز بهسان یک حادثهی عجیب رخ میدهد؛ تبدیل انسان به حشره؛ در حقیقت بازتابی است از وضعیتی که همهی ما در برابر ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و معنوی تجربه میکنیم: تسلیم شدن در برابر آفرینگویان، زیستن در سایهی ناتمامی، و پرسش جاودانهی چگونه باید زیست.
کافکا، نیچه و هدایت هر یک با امضای ناتمام خود نشان دادند که حقیقت زیستن نه در پیروزی، بلکه در نپذیرفتن و تن زدن است. این ناتمامی، خود باشکوهترین اثر آنان شد؛ کتابی نانوشته که در جان ما ادامه دارد.
برای من، مسخ همچنان زنده است زیرا به من یادآوری میکند که رنج، موسیقی، مستی و پرسش بیپاسخ زیستن همه در کنار هم سرچشمهی فضیلتاند. اگر آنان چنین نمیزیستند، من نیز چنین نمیزیستم
سایه هرمان نه اینطور به حال نیمرخ بلکه با همان خشونت، در آن قامت طلبکارانه، با همان ریاکاری که به خاطر حشره بودن فرزندش نزد مدیر شرمسار است و حتی به گریه میافتد، مردی که زنش حتی جرات متاسف شدن برای از دست دادن فرزند را به خود نمیدهد و پا جلوتر از شوی خود نمیگذارد و واکنشش به این مصیبت بزرگ خود مصیبتی بزرگتر و غیر انسانیست، میخواهم آن سلطه گری در سایه نمایان شود.
... ادامه...
▪️ آنچه مرا در مسخ کافکا مسخ کرد
او از مردی جوان که کلید و قفل زندان و یا گره زندگی را با دندان کند و رنج بسیار میگشاید تا با شکمبارهای دژ آگاه در قامت کارفرما رو برو شود. رانه گرگور برا این رویارویی نه تقابل که تسلیمی دیگر در تسلیم شدن بود. همانا سخنان تشویق آمیز دیگران با مضمون آفرین گرگور بود. اویی که گره و قفل آزادی و من بودنش؛ یعنی کشاکش میان حشره (آنچه انسان در گور با آن میآمیزد) و ته مانده بیات شده گرمای کالبد انسانیش در تابوت تخت خواب است را رها کرده؛ از دخمه گور خود حشره وار برمیخیزد تا پس از مرگ نیز به تشویق دیگران تسلیم شود آه کافکا، کافکا، کافکا... آیا دیگری چو من دیده است آنچه تو در بیچارگی تسلیم شدن انسانهای هیجان زده به کف آفرین گویی مردان معبد و کنیسه و کلیسا و مسجد دیدی؟ آیا بوده است مردی دگر از جنس درد و برخاسته از خاکستر رنج که تهوع سارتر را به پیشنماز مسجد کوی خود هدیه کند؟
عمیقا باور دارم اگر کافکا بیست سال دیگر ادامه حیات میداد و اگر نیچه پنج سال دیگر هم مجال اندیشیدین میافت اینک سرچشمه فضیلت برایم رنج نبود. شنیدهام گوشه و کنار مرا خطیب رنج نامیدهاند. هر چند که کوشیدند در خفا و پنهان ز گوشم چشمم چنین گویند اما سوگند که در موردم درست گفتهاند و خود را سزاوار و شایسته آن میدانم که خطیب رنج باشم. اما آه اگر کافا بود و نیچه مجالی میافت؛ شاید امروز خطیب موسیقی و یا مستی بودم کسی چه میداند. شاید آنچه ما ناتمام ماندن مسیر در رابطه با کافکا و نیچه و حتی هدایت متصور هستیم خود باشکوهترین امضا پای اصلیترین اثر این سه باشد. آری چگونه زیستن؛ تن زدن، نپذیرفتن، از کافکا که سایه سترگ روحش را در تالار به نمایش میگذارد تا هدایت که برای سایهاش به روی دیوار مینویسد و نیچه که مرد گاریچی را لو سالومه میبیند و رنج فرود آمدن تازیانه بر گرده احساسش را در آغوش اسب میگرید و آن کسوف باشکوه معنوی را با مرگش به عنوان بلندترین جمله مهمترین اثرش امضا میکند آری دوست من؛ اگر چنین نمیزیستند چنین نمیزیستم.
یاور.م
@ehsas2ro