وقتی که در شبی گرم در پاییز چشمانم را میبندم،
و عطر آغوش گرمت را استتشاق میکنم،
ساحلهایی شاد از برابرم میگذرند
که با آتشهای خورشیدی سمج چشم را خیره میکند.
جزیرهٔ تنبلی میبینیم که طبیعتش
درختانی بیهمتا با میوههای شیرین بار آورده است.
مردانی لاغراندام و ورزیده میبینم
و زنهایی که چشمشان با نگاهی بیقید به رویت خیره میشوند.
عطرت به سرزمینهای دلانگیزی میکشاندم،
بندری میبینم که پر از بادبانها و دکلهاست،
و در حالیکه هنوز خستهٔ امواج اقیانوسم
عطر تمرهندیای که در هوا میچرخد و دِماغم را پر میکند،
خود را در جانم با آواز ملاحان درهم میآمیزد.
چرا کسی برای خرمالوها شعر نمیگوید
برای این بغضهای نارنجی
که تمام پاییز را
بیصدا به شاخه آویزان ماندهاند
برای این دلهای کوچکی
که پیش از رسیدن
طعم گسِ جهان را چشیدهاند
خرمالوها
شبیه آدمهاییاند
که آنقدر صبر میکنند
تا تلخی از دهانشان بیفتد
و بعد
درست وقتی شیرین میشوند
زمستان از راه میرسد...
دیگر نمیخواهم غصه بخورم. هرچیز شده، باید میشده و هرچیز نشده، نباید میشده. میخواهم از این به بعد زیاد فکر نکنم، زیاد دقیق نباشم و زیاد توجه نکنم؛ میخواهم آرام باشم. مگر چه قدر زنده میمانم که تمام عمرم به فکر و خیال بگذرد؟