انگار کلاس
منتظر یه جرقه بود تا منفجر بشه
تا خانم مهدی پور موضوع انشاء رو گفت
یهو کلاس منفجر شد
هرکی یه چیزی رو بلند می گفت
اون چیزی که دوست داشت و
مطمئن بود که قراره بهش برسه
نیم ساعت وقت داشتیم بنویسیم
و باقی زمان کلاس هم قرار شد
که تموم بچه ها بیان پای تخته
و نوشته شون رو بخونند
منم به خاطر اینکه پول فیلم جدیدی
که توی سینما اومده بود رو در بیارم
برای یکی از بچه ها انشاء اش رو نوشتم
و برای خودم هم چون به ترتیب حروف الفبا
پای تخته می رفتیم
و آخرین نفر محسوب می شدم
یه کم بیشتر از بقیه وقت داشتم که بنویسم
رضا گفت دوست داره خلبان بشه
مسعود دکتر
علی معلمی رو دوست داشت
محمد هم می خواست
ادامه دهنده شغل باباش
که ساندویچی داشت و همه مون
عاشق ساندویچ هاش بودیم باشه
نوبت من شد
از ته کلاس بلند شدم با دفترم
رفتم پای تخته
همین که خواستم شروع بکنم
زنگ خورد
کلاس شلوغ شد و خانم معلم گفت
هفته دیگه می تونم انشاء ام رو بخونم
فقط بچه ها رو ساکت کرد و
ازم پرسید حالا فقط بگو
موضوع شغلی که انتخاب کردی
چی هستش و هفته دیگه کاملش رو بخون
مکث کردم و نگاه به کلاس کردم
گفتم خانم اجازه؟
اجازه خانم؟
من می خوام همیشه بنویسم
همیشه
وقتی که با او نرد عشق
می باختی بی دغدغه
اسب سیاه شهوتت
می تاختی بی دغدغه
وقتی که عریانی شعر
بر دیگری می ساختی
خنجر به پشت دوستی
می آختی بی دغدغه
من را که بی تاب و توان
در اشک, چشمم غرق شد
چون یوسف اندر چاه قهر
انداختی بی دغدغه !
ما را دگر تدبیر نیست
بر مهر و کین یکسان شدیم
دنیا رهایم کرده است
چون فاختی , بی دغدغه