خدا
در اشتباه بزرگی بود
وقتی زن را از دندهی چپ مرد آفرید
او باید
از بُرادههای آهن وِرد میخواند
حالا من
با قلبی که شبیه یک کارخانهی متروک است
در ایستگاه مترو
به تو فکر میکنم
و به این فکر میکنم که
آیا بوسیدن تو
اعتراف به گناه است
یا فرار از واقعیت؟
عزیز من!
ما هر دو
قربانیان یک سوءتفاهم تاریخی هستیم
تو با چشمانت میخواهی جهان را بسازی
و من
با کلماتم
میخواهم آن را ویران کنم
بیا همینجا بایستیم
نه در بهشت
نه در جهنم
همینجا
وسط این ترافیک بیانتها
که بوق ماشینها
تنها موسیقی عاشقانهای است
که دنیا
برای ما
تدارک دیده است...
امروز دوستم تعبیر قشنگی برای من به کار برد؛ گفت: «تو دوستِ خاموشی.»
اول لبخند زدم، اما بعد بیشتر به این دو کلمه فکر کردم…
شاید راست میگفت.
من از آن آدمهایی نیستم که هر روز سراغت را بگیرند، مدام پیام بدهند یا برای دوست داشتن، همیشه کلمه پیدا کنند.
گاهی سکوت میکنم، فاصله میگیرم و در دنیای خودم گم میشوم؛ اما این به معنای فراموش کردن نیست.
من آدمِ دوستیهای شلوغ نیستم؛
دوستی را بیشتر شبیه چراغی میبینم که لازم نیست هر لحظه روشنش کنی تا بدانی هنوز آنجاست.
شاید دوستِ خاموش باشم،
اما اگر روزی صدایم کنی،
اگر روزی دلت گرفت،
اگر روزی خواستی کسی فقط بیقضاوت کنارت باشد…
سکوت من، هرگز به معنای نبودن نیست.
بعضی آدمها را لازم نیست هر روز دید،
هر روز شنید،
یا حتی هر روز از حالشان پرسید؛
همین که گوشهای از قلبت، جای امنی برایشان باشد،
دوستی هنوز زنده است. 🤍🍂