دیروز بالای خاکت همه این سالهای موکب از جلوی چشمم گذشت. همه سختیا و خوشیای موکب. همه دوستیا و رفاقتا. همه گریهها و خندهها. همه شبایی که تو هیئت کنار هم سینه زدیم. همه لحظههایی که به امید گوشه چشمی گذروندیم. و تو بودی که زودتر از همه ما تا ته این راه رفتی و رسیدی. کاش میگفتی چیکار کردی پسر...
محمدحسین عکسای دستهجمعی خدامو نشونم داد. تو همهشون بود. از همون سال اول. من فقط یه سال دیده بودمش. خندههاش یادم بود فقط. همون موقع گفته بودم این بچههای کمسنوسال جدید خیلی بامزه و شیطونن. امشب باباش که گفت محمدرضا خیلی خوشرو و خوشخنده بود به هقهق افتادم. الهی قاتلات یک روز خوش نبینن و خنده به لبشون نیاد بچه.😭