«از جان عزیزترم
در شهریام که با تو برایم غریب نیست. اما چند شب را بی تو در غربت گذراندهام. سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است.
آشکارا نهان کنم تا چند/ دوست میدارمت به بانگ بلند»
تعریف کن! تعریف که میکنی پایت را همانجایی میگذاری که روزی من چراغ برداشتهام، و گام تو اینگونه با دست من آشنا میشود. تعریف کن! همهی تعریفها برای آنند که دستها تنها نمانند.