Аналитика Telegram-канала
Подписчики
309
Охват за 24 ч
15
ER за 24 ч
4,85%
Публикаций
673
Динамика подписчиков
7 дней
30 дней
6 месяцев
Больше
26 окт29 окт1 ноя
Показаны последние 7 дней
Больше истории →
Охваты публикаций
29.1029.1029.1031.1031.1031.10
1
Средний охват
1
Лучший результат
Показаны 6 публикаций — последние в канале
Больше статистики →
Упоминания
1
Упоминаний
0
Из них репостов
1
Каналов
10
Упоминаний
8
Из них репостов
3
Каналов
Последние посты
3 из 673 2 из 673#رمان #رمان_ایرانی
لرزش دست او را میان دستهای خود آرام کرد در یک شرایط ساده و فقیرانه. میدونم که شما شجاعت و بزرگواریش رو داری که بشنوی. شوهرش حالا یک گورکن پیره. اما او پدر شما نیست اونها روزگاری توی درخونگاه بودند. گل مریم چندین سال بعد از تولد شما با این مرد ازدواج کرد.
فرشته آه بلندی کشید سینه و گلویش با درد بالا آمد: «گورکن؟ کامی هم همیشه از یک گورکن یک چشمی حرف میزد.»
215ص
#دل_کور
#اسماعیل_فصیح
📚@Ultraviolet7
ещё
1
0
31 окт, 15:56
#رمان #رمان_ایرانی
نقاشیها و گذرنامه کهنه اش را هم زیر بغلش همه جا می برد. یک دوسیه کهنه گیر آورده بود و و همه چیز را توی آن همه جا می برد از وقتی که از این و آن چیزهایی شنیده بود که مختار از کوکب خانم کاغذ ترک ادعای ارث از سهم خانه را گرفته و خیال می کرد مادرش بزودی گدا و بی خانه می شود هرجا یک تکه کاغذی قبضی چیزی میدید حتی توی کوچه یاسر خاکروبه ها آن را بر می داشت و توی دوسیه کهنه اش قایم می کرد و نگه میداشت. گرچه لب و دهانش در اثر زخم بدشکل و مهیب بود اما هنوز با موهای تقریباً بور و چشمهای آبیش ظاهر اندک مطبوعی داشت. در همین سالها بود که اهل محل به خاطر موی بور و کراوات و دوسیه اش نام «رسول مسیو» را روی او گذاشته بودند و گاهی لات های زیر بازارچه و چهارراه گلوبندک اذیتش
می کردند.
رسول آریان سیا دیوونه بی ارج و مضحکه درخونگاه و گلوبندک شده بود. کم حرف بود و بی آزار گاهی ساعتها سرکوچه زیر درخت می نشست و کبریت می انداخت. کاسبهای زیر بازارچه و سر گلوبندک به احترام مرحوم ارباب حسن، رسول را دوست داشتند هر وقت خسته میشد و به یکی از دکانها می آمد صاحب دکان برایش چار پایه یا صندلی میگذاشت و رسول روی آن می نشست. گاهی کسبه به احترام مرحوم ارباب حسن به رسول آب یخ یا چای می دادند. گاهی که صادق می رفت رسول را از توی خیابان بیاورد کاسبی که او را کناردکانش نشانده بود از پسر کوچک می پرسید چرا برادر بزرگشان مختارخان با آنهمه پولی که دارد برادرش را برای دوا درمانبه یک مریضخانه حسابی نمی فرستد.
130ص
#دل_کور
#اسماعیل_فصیح
📚@Ultraviolet7
ещё
1
0
31 окт, 15:53
#رمان #رمان_ایرانی
گل مریم زیر لحاف افتاده بود. یک طشت پر از آب و خون و یک تکه گوشت خون آلود کنار حوضچه بود. خشتهای خام به فاصله کمی از هم پای دیوار تار عنکبوت گرفته حوضه خونه بود. رسول یک چیز کهنه پیچ شده را توی سینه اش گرفته بود و روبروی کوکب خانم جلو گونی پردۀ چرک مستراح حوضخونه ایستاده بود. گلین خانم لب حوضچه نشسته بود و داشت با وسواس دستهایش را آب می کشید. پسر کوچک دوباره داد زد بابا داره میاد کوکب خانم و رسول سراسیمه به جنبش افتادند تا همه چیز را مخفی کنند. رسول جلوتر از کوکب خانم از پله ها بالا دوید.
74ص
#دل_کور
#اسماعیل_فصیح
📚@Ultraviolet7
ещё
1
0
31 окт, 15:49
Продолжить анализ этого канала
- История роста подписчиков
- Просмотры и охваты публикаций
- Кто упоминает канал и кого упоминает он
- Похожие каналы и подбор для рекламы
Открыть аналитику
Демо до 14 дней