دوستت دارم، نه از آن دوست داشتنهایی که در روزهای آفتابی به زبان میآیند و با نخستین طوفان رنگ میبازند؛ دوستت دارم و این دوست داشتن از جنس ریشههاییست که در تاریکترین لایههای خاک، بیآنکه کسی ببیندشان، به زندگی چنگ میزنند. از جنس امیدی که حتی وقتی هیچ دلیلی برای ماندن وجود ندارد، باز هم در گوشهای از دل زنده میماند. تو را نه فقط برای آنچه در من آرام میکنی، که برای آنچه در من بیدار میسازی دوست دارم. برای آن بخش از وجودم که در حضور تو، هنوز به مهربانی ایمان دارد.
جهان پیش از تو هم همینقدر خسته بود، خیابانهایش بوی اندوه میدادند و آدمهایش، با چشمهایی که دیگر چیزی را انتظار نمیکشیدند، از کنار یکدیگر میگذشتند. تو آمدی و چیزی در این ویرانهی خاموش تغییر کرد. نه اینکه دیوارها دوباره قد بکشند یا زخمهای زمین یکشبه التیام یابند؛ نه، جهان همچنان بیرحم ماند و روزگار همچنان از ما چیزهایی گرفت که هرگز نمیتوانست به ما بازگرداند. اما من، در میانهی همین ویرانی، دلیلی یافتم که هنوز به پنجرهها نگاه کنم، از طلوع نگریزم و باور داشته باشم که شاید در پس این همه تاریکی، چیزی هست که ارزش انتظار کشیدن داشته باشد. تو برای من انکار تاریکی نیستی، دلیل تسلیم نشدن به آنی.
و اگر روزی همهچیز از معنای خود تهی شود، اگر واژهها از گفتن بازبمانند و حتی امید، خستهتر از آن باشد که نام خودش را به یاد بیاورد، من باز هم دوستت خواهم داشت؛ نه چون میدانم فردا چه چیزی در انتظار ماست، نه چون به ماندن ابدی هیچچیز اطمینان دارم، بلکه چون در این جهان ناپایدار، بعضی حقیقتها را نمیتوان با وعدهی فردا سنجید. دوست داشتن تو برای من، همین حقیقت ساده و سرسخت است؛ چیزی که در میان تمام تردیدهایم، هنوز میتوانم با تمام وجود به آن تکیه کنم. من از جهان معجزهای نمیخواهم. نمیخواهم تمام رنجها پایان بگیرند یا هیچ انسانی دیگر در خلوت خویش فرو نریزد. فقط دلم میخواهد در این عمر کوتاه و در این روزگار دشوار، سهمی از زندگی داشته باشیم که به تباهی شبیه نباشد. سهمی از روزهای معمولی، از خندههای بیدلیل، از سکوتهایی که میانشان فاصله نمیافتد، از صبحهایی که با دانستن حضور یکدیگر آغاز میشوند و شبهایی که میتوان در آن بیآنکه از فردا بترسیم، چشم بر هم بگذاریم.
و شاید تمام آنچه از این جهان میخواهم، همین باشد که در میان این همه رفتن و نماندن، تو را داشته باشم که وقتی روزگار از هر سو راه را بر من میبندد و شب، سنگینتر از همیشه بر شانههایم مینشیند، خانهای باشد که بتوانم به آن پناه ببرم. خانهای به وسعت آغوش کلماتت، به روشنی صدایت و به آرامش حضورت. خانهای که در آن ضعیف باشم، بیهراس از فرو ریختن، خستگیام را زمین بگذارم و برای لحظهای، فقط برای لحظهای، از جنگیدن با جهان دست بکشم.