اكر روزى از تودربارهى من پرسيدند ، به آنها بگو :
بيشتر از آنچه بايد، دوستم داشت .
اذيتم ميكرد و بعد خودش ، گريه كنان بيشم مى آمد و مى پرسيد : «دوستم دارى ؟»
خيلى حسود بود...
از هر كسى كه دور و برم مى چرخيد ، بدش مى آمد .
هميشه به سمت من مى آمد ، انگار من مقصدش بودم
و تمام راها به من ختم مى شد .
به آنها بگو خيلى هم خود خواه بود ؛ هميشه مى خواست من كنارش و فقط براى او باشم .
باتمام وجود عصبانى مى شد ، اما با وجود همهى اينها ، تا پاى جان عاشقم بود ...
آن قدر نگرانم بود كه حتى
از نسيم صبح كه به من مى خورد مى ترسيد ، مبادا آسيبى به من برسد ...