پیامبر خدا کارآگاه حماقت است.
به پیدا کردنش در کلام دیگران اعتیاد دارد. شاید چون همیشه از احمق بودن وحشت داشته. اگرچه در گریز از احمق بودن توفیق چندانی نداشته، اما میتواند بهخوبی آن را در کلام دیگران تشخیص دهد.
اما کلمات همیشه در برابر نگاه او بیحرکت نمیمانند. گاهی دستهای سردشان را دور تخمهایش میگیرند و محکم فشار میدهند؛ آنچنان که با صدای بلندِ آخ از طرف رسول خدا مواجه میشویم.
دیگران فکر میکنند دیوانه است. آنها نمیتوانند کلمات را ببینند.
رسول خدا Literally خاتم پیامبران است؛
چرا که رسالتش به سخره گرفتنِ همدلانهی «پیامبری» است.
کتابِ او نجواییست دلآزار و طعنهآمیز که بر پهنهی گیتی طنینانداز میشود.
این سطور، دینامیتیست که رسول خدا زیر میراث گذشته میگذارد. بی هیچ نویدی برای نجات و دنیایی بهتر. دعوتیست خشن به «گَله نبودن». فحشیست رکیک، اما ادبی. لگدیست که بر دیواری در آستانهی سقوط زده میشود.
دینامیتی که نهتنها ساکنان این جغرافیا را آزرده خواهد کرد، که حتی کون رسول خدا را هم پاره خواهد کرد. چرا که از سر شوخطبعیِ رسولانهاش، دینامیت را در ماتحت خود جاساز کرده.
اعجازی پر سر و صدا؛ انفجاری همراه با خون و مدفوع.
پایانی بسته برای یک رسالتِ بیپایان.