بذار یه چی بگم به منم بخندید کلاس سوم چهارم بودم بعد تولد ابجیم هم بود مامانم و دخترخاله م تو یه حرکت انتحاری تصمیم گرفتن منو ببرن ارایشگاه سر کوچه خاله م اینا(ارایشگاه رندوم که اصلا نرفته بودن پیشش)چشمت روز بد نبینه یک چتری زدم برام شبیه اسبی شده بودم که تو دعوا یه اسب دیگه نصف چتریش رو خورده بود🚶🏻♀️
هالند منو یاد اون اتفاق میندازه