من عادت ندارم چیزی را وصله پینه کنم.
وقتی چیزی کارکردش حس می کنم تمام شده کنارش میگذارم. اما زندگی یادم داد که گاهی باید صبر کرد و مهلت داد و با جراحتها صبور بود.
گاهی هم هرچه وصله کنی وبدوزی فایدهای ندارد باید بگذاری و بروی.
امروز یک نفر فوت کرد. کسی که ازش دل خوشی نداشتم. صادقانه بگویم، دوستش نداشتم. وقتی کسی میمیرد که تو را رنجانده، یک نوع کرختیای را تجربه میکنی که در کلام نمیگنجد.
مثل همان حسی است که وقتی همه سحرخیزند و تو شببیدار، تجربه میکنی.
بعد زندگی یادت میدهد از این کرختی عبور کنی. یاد میگیری وصله کنی و دختودوز. اما کدورت همچنان سرجایش است.
آنقدر آنجا میماند تا دیگر تاروپودی برای وصله کردن نباشد و تو یاد بگیری رها کنی.
رها کنی و بروی.
وقتی فاصلهی بین آنچه میخواهیم باشیم با آنچه هستیم زیاد است، در حسرت زندگی نازیسته غرق میشویم.
عصبی هستیم وعصبانیتمان بیشتر از این است که گویی «شنیده نمیشویم.»
اما آنچه نمیبینیم؛ این است که در نهایت خود ما هستیم که با نشنیدن صدایمان این شکاف را رقم زدهایم.
دیدن این شکاف از آن جهت عذابآور میشود که مسئولیت درک شرایط را به گردن دیگری میاندازیم. گویی بر سر این شکاف دونفر ایستادهاند. یکی آن که بیحرکت است و دیگری آن که میدود اما تنها در ذهن خود.
واقعیت این است که مسئولیتپذیری مثل واژهی درکشدن سترگ و سنگین است. ما همیشه انتظار وقوع آن را از جهان بیرون از خود داریم و خود امر مواجهه با مسئولیت بسیار ترسناک است. این ترس کمکم تبدیل به نوعی بودن و تدریجی حتی میتواند تبدیل به فلسفهی زیستنِ فرد شود.
این فلسفه مانیفستش این است: « نمیتوانم چون شنیده نمیشوم.»
یا
«نمیتوانم چون نقص در همهچیز هست و تصویر کامل نیست.»
یا
«نمیتوانم چون تاریخچهم این را به من ثابت کرده»
وقتی ذهن به این نقطه میرسد، هرگونه اصرار یا تلاشی برای تغییرجهان فرد، یک تهدید محسوب میشود و خطای فاحشی است. تغییر به اندازهی مرگ هراسآور و مقاومت در برابر آن چون دژی محکم است.
مشاهده و اصرار نورزیدن برای تغییر جهان آدمها، گاهی بهترین کاری است که میشود انجام داد. فرقی نمیکند کجای جهان فرد هستیم، گاهی باید دست از تقلا کشید و فقط مشاهدهگر بود تا فرد صدای خودش را بشنود. گاهی مسئولیت ما کنارهگیری و کاری نکردن است.