Аналитика Telegram-канала
Подписчики
3 072
Публикаций
164
Динамика подписчиков
7 дней
30 дней
6 месяцев
Больше
30 окт2 ноя5 ноя
Показаны последние 7 дней
Больше истории →
Охваты публикаций
00:46
16
Средний охват
16
Лучший результат
Показаны 1 публикация за 25 октября
Больше статистики →
Упоминания
93
Упоминаний
31
Из них репостов
40
Каналов
0
Упоминаний
0
Из них репостов
0
Каналов
Последние посты
1 из 164 1 из 164#سیصدونودویک
°بخش چهارم
°هُما
چقدر زیباست. چه حریرِ خوشرنگی به تن کرده؛ دامنی لَخت و مخملی براق، پُر از سوزندوزیهای ظریف و درخشان که زیر نور کمرمق اتاق جلوه میکند. اصالتِ دستنخوردهی چهرهاش، زمان را نگهداشته. خطوطِ صورتاش همان است که به خاطر دارم: همان انحنای نرمِ گونهها، قوسِ کشیدهی ابروها و همان نگاهِ پر از تعلیق و بیقراری.
دستهایم مثل شاخههای درختی که زیرِ بهمن شکسته باشد، یخزده و خشکاند. من روی زمین نشسته، از تصویر دورم اما، سایهای از تنم بلند شده و انگشتانِ بیجاناش روی فلزِ سردِ قابعکس میلرزند.
ناهید است. مادرم! چند وقت است که سیمای زنده و بیدغدغهاش را میانِ غبارِ سنگینِ فراموشی و خاطراتِ درهمام گم کرده بودم؟ و او چرا پس از سالها دورافتادگی و خاموشی، اینچنین زیبا، ملموس و پرحضور، از میانِ قابِ نقرهایِ طاقچه به چشمهای ناامید و بیدفاعِ من خیره شده؟
از خودم میپرسم، برقِ آن دو گوشوارهی زمرد که مادرم در این تصویر انداخته بیشتر است یا اشکی که در چشمانِ من حلقه بسته؟
زن انگار سنگینیِ نگاهِ یتیم و بیقرارم را حس میکند؛ تنِ خمیدهاش تکان میخورد و قطره اشکی از شیارهای کهنه و عمیقِ گونهاش سُر خورده و میان چینوشکنهای صورتش گم میشود.
ــ «هر روز ای قابَه تمیز میکردم... هر روز به خودِم میگفتم ناهیدم میاد! چه مِدانستم یه روز یادگارییاش میان به دیدنم، ولی خودش نمیا...»
قدحی در گلویم شکسته، تلخی شرابِ بغض را حس میکنم. نیامد! من هم منتظرش بودم؛ بیرحم... نیامد!
+ «مامانم با شما نسبتی داشت؟»
پیرزن آسمانِ نگاهِ گرفته و ابریاش را از قابِ عکسِ روی طاقچه میپوشاند، بیآنکه مژهای بزند یا پلکهای سنگین و افتادهاش را روی هم بگذارد، کوتاه میگوید:
ــ «همهکسگم بود!»
پاسخی مبهم، گنگ و بینتیجه! کلماتی که هیچ گرهی از کلافِ سردرگم و تاریکِ ذهنم باز نمیکنند.
+ «یعنی چی؟»
صدای پرسشام، در انحصارِ تیکتاکِ بیرحم و تکراریِ ساعتِ آونگی، به نالهی جوجه کلاغی نارس میماند؛ ضعیف، بیرمق، لرزان و آغشته به التماسی پنهان برای شنیدنِ ذرهای حقیقتِ عاری از ابهام.
پیرزن گلبرگهای آبخورده، میشی و غمزدهی چشمانش را مستقیم به چشمانِ سراسر تردیدِ من میدوزد و با صدایی خشدار و خفه که انگار از تهِ سیاهچالی کهنه برمیخیزد، میگوید:
ــ «مین نانهگشم!»
باز متوجهِ معنای دقیق جملهاش نمیشوم. واژهها در ذهنم بیخودی میچرخند. سر میگردانم و با نگاهی پر از تردید و نیاز به ترجمه، به زاوش نگاه میکنم. زن که گیجیام را درک کرده، اینبار بدون لهجه و شمرده تکرار میکند:
ــ «مادربزرگ... مادربزرگشم!»
به صورتاش نگاه میکنم. هرچند چهرهاش شکسته و خطوطِ عمیقِ غصه، مثل پنجههای گرگی به پوستاش چنگ انداخته، اما سناش... نه! آنقدرها بالا به نظر نمیرسد.
جدی، سرد و تکهتکه میپرسم:
+ «یعنی...شما مادرِ...شریف...اید؟»
کلمات مثل خردهشیشه از میانِ لبهای خشکم بیرون میریزند. تشنهام! سعی دارم ارتعاشِ خفقانآورِ حنجرهام را مهار کنم؛ لرزشِ خشمی ناگهانی که از پراندنِ نامِ «شریف»، به جانم نشسته.
اما زن! چرا در خشم دستِ کمی از من ندارد؟ چرا با شنیدن این اسم، آفتابِ کمرنگِ صورتاش بهیکباره غروب میکند؟ چرا شیارهای گونهاش از انقباضی تلخ تیرهتر میشوند؟
سری تکان میدهد و لبهایش به نشانهی «بله»ی بیصدایی تکان میخورند. چشمهایش انگار از درد بسته میشوند، دردی غریب، دردی شبیه به دردِ زخمهی تبری چوبی به تنهی همنوعاش! سرش چنان سنگین پایین میافتد که انگار زنجیرِ شرم، گردنش را به زمین بند کرده. در پیچوتابِ شانههای خمیدهاش، دودِ آتشِ کهنهی خشمی بلند میشود؛ خشمی که با پشیمانیِ سوزندهای گره خورده. از مادرِ شریف بودن این چنین شرمگین است؟
نگاهاش سنگین و نمدار، به دنبالِ راهِ فراری از این لحظهی عجیب، به قامتِ زاوش که درگاهِ در را پُر کرده میرسد.
ــ «بیا بنیش رولهگیان... چرا وهساگی؟»
در صدایش عواطف غریبی میشنوم. زاوش بیآنکه حرفی بزند، مثل سایهی صبحی که از پس دیوار بگذرد، جلو آمده و با فاصلهی کمی از من نشسته، به یکی از پُشتیها تکیه میدهد.
نگاهِ پیرزن همچنان معطوف زاوش است؛ بر نقشهای روی ساعدش مکث میکند، از شانههای پهن او بالا میرود، کوچهبهکوچه صورتاش را میجوید. انگار بخواهد میانِ خطوطِ چهرهی زاوش، آشناییِ گمشدهای را جستوجو کند.
لحنِ صدایش ناگهان، انگار که چیزی یافته باشد، مثل عبورِ نسیمی گرم، نرم و صمیمی میشود:
ــ «شوهرته؟»
من اما سرگشته، میانِ گرههای این کلافِ سردرگم، نه حوصلهی رج زدنِ نسبتها را دارم و نه زمانی برای بافتنِ نخهای قدیمی. سینه صاف میکنم تا ریهام را از هوای مسموم اتاق خالی کنم:
ــ «شما به کومار گفتید میخواید منو ببینید؟»
ещё
16
0
25 окт, 00:46
Продолжить анализ этого канала
- История роста подписчиков
- Просмотры и охваты публикаций
- Кто упоминает канал и кого упоминает он
- Похожие каналы и подбор для рекламы
Открыть аналитику
Демо до 14 дней