داشتن خانواده سمی، مشکل شما نیست که برای آن خجالتزده بشوید، چیزی را که نه مسبب آن بودهاید و نه حق انتخاب داشتید، نه پنهان کنید و نه به سمت خودسانسوری مایل بشوید.
امروز به طرزی فجیع در تب و سوز میسوختم و ویروس به تمام بدنم سرایت کرده است، تنها امروز را یک ساعت بعد از اینکه به محل کارم مراجعه کرده بودم از سر مجبوری به خانه برگشتم تا با یک روز استراحت و سِرُم و فلان کمی حالم بهبود یابد.
کاش برنمیگشتم و مثل همیشه دقیقا همین موقعها از سرکار برمیگشتم و سر بر بالین متکا میگذاشتم.
تنها یک روز در کنار خانوادهای سمی میتواند شما را به قدری مریضحالتر و غمگینتر سازد که شاید مرگ را از اینچنین زندگی بهتر بشمارید.
ما همه دوست داشتیم که دوست داشته شویم.
اما نه چرخ روزگار یاریمان کرد و نه روح و روانی برایمان باقی ماند تا آن را صرف کسی که دوستش داریم بکنیم.
ما مظلومترین حسرتبهدوشان تاریخ هستیم،
از پراید ۵۰۰ میلیونی تا عشقی که بسته به یک تراولچک بود.
معنای عشق را نتوانستیم به خوبی درک کنیم و حتی احتیاجات روزمرهمان به آرزوهایمان مبدل گردید.
نفرین بر این خاک و بوم که گورستان آرزوهاست.