تو زندگی را بهتنهایی تجربه میکنی؛ میتوانی هر قدر که بخواهی با دیگری صمیمی باشی، اما همیشه بخشی از تو و وجودت هست که غیرقابل انتقال است. تو بهتنهایی میمیری؛ تجربهٔ مرگ فقط از آنِ خودت است. ممکن است دهها تماشاگر داشته باشی که دوستت دارند، اما انزوایت، از تولد تا مرگ، هرگز بهطور کامل شکسته نمیشود.
سعی میکنم زیاد فکر نکنم. حالا دیگر فکر کردن هم باید مثل چیزهای دیگر سهمیهبندی شود. خیلی از مسائل ارزش فکرکردن ندارند. فکر کردن فرصتهای آدم را از بین میبرد و من میخواهم دوام بیاورم. میدانم چرا تصویر رنگ و روغن زنبقهای آبی شیشه ندارد و چرا پنجره فقط تا نیمه باز میشود و چرا شیشهاش نشکن است. نگرانیشان از بابت فرار ما نیست. نمیتوانیم زیاد دور شویم. نگران اوج گرفتن خیالمان هستند؛ نگران راههایی که فقط در درون آدم باز میشوند و به انسان روحیه و برتری میدهند.
سارتر با این جمله یک مفهوم متضاد را بیان میکند،در نهایت زندگی چه رنج و چه سعادت، مرگ در انتظار انسان است و زندگی به خودی خود پایان می یابد پس این همه جدیت در خصوص تمام رنج ها و بدبختی ها و گرفتاری ها کمی احمقانه است،چیزی که جاودانه نیست زیاد نباید هم جدی گرفته شود
اگزیستانسیالیستی ترین جمله سارتر:( آنقدر زندگی را جدی میگرفتم که انگار جاودانه ام)
سارتر با این جمله یک مفهوم متضاد را بیان میکند،در نهایت زندگی چه رنج و چه سعادت، مرگ در انتظار انسان است و زندگی به خودی خود پایان می یابد پس این همه جدیت در خصوص تمام رنج ها و بدبختی ها و گرفتاری ها کمی احمقانه است،چیزی که جاودانه نیست زیاد نباید هم جدی گرفته شود، مانند یک بازی کامپیوتری که شخص در حین بازی دچار هیجان و غم و شادی میشود اما در نهایت میداند این بازی هیچ نقشی در زندگی حقیقی او ندارد و فقط یک هیجان موقتی است
اگزیستانسیالیستی ترین جمله سارتر:( آنقدر زندگی را جدی میگرفتم که انگار جاودانه ام)
سارتر با این جمله یک مفهوم متضاد را بیان میکند،در نهایت زندگی چه رنج و چه سعادت، مرگ در انتظار انسان است و زندگی به خودی خود پایان می یابد پس این همه جدیت در خصوص تمام رنج ها و بدبختی ها و گرفتاری ها کمی احمقانه است،چیزی که جاودانه نیست زیاد نباید هم جدی گرفته شود، مانند یک بازی کامپیوتری که شخص در حین بازی دچار هیجان و غم و شادی میشود اما در نهایت میداند این بازی هیچ نقشی در زندگی حقیقی او ندارد و فقط یک هیجان موقتی است