Телеграм канал ''




1'832 подписчиков
444 просмотров на пост


Детальная рекламная статистика будет доступна после прохождения простой процедуры регистрации


Что это дает?
  • Детальная аналитика 704'418 каналов
  • Доступ к 251'650'332 рекламных постов
  • Поиск по 1'062'074'725 постам
  • Отдача с каждой купленной рекламы
  • Графики динамики изменения показателей канала
  • Где и как размещался канал
  • Детальная статистика по подпискам и отпискам
Telemetr.me

Telemetr.me Подписаться

Аналитика телеграм-каналов - обновления инструмента, новости рынка.

Найдено 24 поста

📌 جهت دریافت عضویت کانالvip رمان مبلغ 15 هزار تومن به شماره کارت:
6037 9973 1817 1072
🍃سعیدی اصل🍃
واریز کنید و فیش واریزی رو به آیدی:
@Miss_SS78
ارسال کنید و تا دریافت لینک لطفا صبور باشید.
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_37
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“




ثریا رد نگاهش را دنبال کرد و به پیراهنی که سمت چپ ویترین قرار داشت رسید:

- همون رو میگی که کنار تیشرت مشکیه‌س ؟

- آره ، چطوره ؟

- بد نیست واسه کی می خوای حالا ؟

حورا سکوت کرد در گفتنش تردید داشت.
نمی خواست ثریا با سرزنش کردنش او را از کاری که می خواست انجام دهد پشیمان کند.
تنها نیت او از این کار دلجویی از آن پسر بود.

با صدای ثریا به خودش آمد و متوجه شد هنوز همانطور به رو به رویش خیره مانده است!

- حورا با توام !

حورا نیم نگاهی به او انداخت و با اضطراب گفت:

- واسه اون پسره می خوام بخرم

ثریا یک تای ابرویش را بالا انداخت و پرسید:

- کدوم پسره ؟

- همونی که لباسش...

ثریا حرفش را قطع کرد و متعجب گفت:

- پارسا رو میگی ؟!

حورا نگاهی به صورت هاج و واج مانده‌ اش کرد و گفت:

- آره

- بخدا حورا نیازی به اینکارا نیست اینجوری پسره پرو می شه قبول نمی کنه ازت هیچ ، تازه بدتر برامون کلاس می زاره... من این جماعت رو می شناسم ببینن یکی بهشون محل می زاره قیافه می گیرن...
از من به تو نصیحت خودت رو بخاطر اینا کوچیک نکن.



کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
📌 جهت دریافت عضویت کانالvip رمان مبلغ 15 هزار تومن به شماره کارت:
6037 9973 1817 1072
🍃سعیدی اصل🍃
واریز کنید و فیش واریزی رو به آیدی:
@Miss_SS78
ارسال کنید و تا دریافت لینک لطفا صبور باشید.
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_36
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“



حورا به این هیجان او لبخندی زد و سرش را تکان داد.
هم قدم با هم از پله های پاساژ بالا رفتند.
ثریا با دیدن جمعیت داخل پاساژ با دهان باز مانده گفت:

- اینجا چقدر شلوغه

حورا با دیدن تعداد زیاد بوتیک های لباس زنانه و مردانه با آن لباس های زیبایی که تن مانکن ها بود دلش ضعف رفت. عاشق خرید کردن بود.

آرام قدم برمی داشت و با حوصله به کیف و روسری های زیبا که از پشت ویترین بدجور دلش را می بردند نگاه می کرد.
همانطور که از کنار بوتیک ها رد می شد چشمش به ویترین مغازه‌ای افتاد که لباس مردانه داشت.

لحظه‌ای با فکری که از ذهنش گذشت سر جایش ایستاد.
نمی دانست کاری که می خواست بکند درست بود یا نه ، با خودش فکر کرد که شاید این راه خوبی باشد تا بتواند اینگونه از دل آن پسر دربیاورد.

ثریا که جلوتر از او راه می رفت متوجه‌ی توقف او نشد و هم چنان به راه خود ادامه داد.
کمی که از او فاصله گرفت وقتی صدای قدم های حورا را پشت سرش نشنید به عقب برگشت که دید حورا بی حرکت سر جای خود ایستاده و غرق نگاه کردن به لباس ها بود.

نچی کرد و به سمت او رفت.

- چیشد چرا وایسادی ؟

حورا همانطور که به پیراهن مردانه‌ی تن مانکن خیره بود گفت:

- ثریا این پیراهن سرمه ایه قشنگه ؟



کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
شرایط عضویت در Vip

💛رمان تا انتها در کانال اصلی رایگان گذاشته میشه

🧡کانال حق عضویتی Vip فقط برای مخاطبانی که قصد دارند رمان رو زودتر بخونند زده شده

💚نحوه پارتگذاری در کانال اصلی هفته‌ای ۶ پارت ولی در Vip هفته‌ای ۱۲ پارت داریم

❌برای عضویت در کانال vip مبلغ 15 هزار تومان به کارت زیر
6037 9973 1817 1072
سعیدی اصل
واریز کنید و عکس از فیش واریز را به آیدی زیر ارسال کنید.❌
@Miss_SS78

زمان ارسال فیش تا پاسخ گویی ۲۴ ساعت حداکثر طول میکشه لطفا صبور باشید
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_35
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“



بعدازظهر که ثریا به او پیام داد مانتو و شلوار مشکی اش را همراه روسری ابریشمی سفید که گل های یاسی و صورتی داشت پوشید ، چادر کرپ ساده‌اش را سرش کرد و سریع از خانه بیرون زد.

ثریا سر خیابان ایستاده بود و انتظارش را می کشید.

او را دید و دستی برایش تکان داد که ثریا با دیدنش لبخندی زد و به راه افتادند.

سوار تاکسی شدند و به کتابخانه مرکزی شهر رفتند. همانطور که ثریا گفته بود کتابخانه‌ی بزرگ و دلباز و پرنوری بود. کارت عضویتشان را گرفتند و کتاب های درسی که لازم داشتند برای یه مدتی از آن جا امانت برداشتند. حورا به علاوه کتاب های درسی چند کتاب دینی هم برداشت. بعد از این که کارشان آنجا تمام شد ، کمی بی هدف در پیاده رو ها قدم برداشتند.

حورا در حال و هوای خودش بود و آرام از کنار مغازه ها و فروشگاه ها می گذشت که دستش توسط ثریا کشیده شد.

سمت ثریا برگشت و متعجب دهانش را باز کرد که بپرسد چه شده که ثریا گفت:

- حورا اون پاساژ رو ببین چقدر لاکچریه

با اشاره‌ی ثریا نگاهش به پاساژی که آن سمت خیابان قرار داشت کشیده شد.

- هنوز تا غروب خیلی فرصت داریم ، میای بریم توش یه گشتی بزنیم ؟ داخلش خیلی بزرگ و شیکه چیزی نمی خریم فقط نگاه می کنیم.

حورا نگاهش همانطور روی آن پاساژ دو طبقه که نورپردازی جذابش داشت چشمش را می زد ثابت مانده بود.

- چیشد حورا بریم ؟

با صدای ثریا نگاهش را برگرداند و به چشمان لبریز از التماس او انداخت ، ناچار گفت:

- باشه بریم

ثریا با خوشحالی گفت:

- حوری عاشقتم



کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
شرایط عضویت در Vip

💛رمان تا انتها در کانال اصلی رایگان گذاشته میشه

🧡کانال حق عضویتی Vip فقط برای مخاطبانی که قصد دارند رمان رو زودتر بخونند زده شده

💚نحوه پارتگذاری در کانال اصلی هفته‌ای ۶ پارت ولی در Vip هفته‌ای ۱۲ پارت داریم

❌برای عضویت در کانال vip مبلغ 15 هزار تومان به کارت زیر
6037 9973 1817 1072
سعیدی اصل
واریز کنید و عکس از فیش واریز را به آیدی زیر ارسال کنید.❌
@Miss_SS78

زمان ارسال فیش تا پاسخ گویی ۲۴ ساعت حداکثر طول میکشه لطفا صبور باشید
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_34
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“



با مادرش خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد.

راهش را کج کرد و به طرف آشپزخانه رفت. غذا را از یخچال بیرون آورد و روی گاز گذاشت.

شتابان به سمت گوشی اش که در اتاق بود رفت تا به ثریا از آمدنش اطلاع دهد.
گوشی اش را از کیفش درآورد.

به ثریا زنگ زد و آن را روی بلندگو گذاشت تا بتواند در حین حرف زدن لباس هایش را هم تعویض کند.

بعد از چند بار زنگ خوردن بالاخره تماس وصل شد و صدای ثریا در گوشی پیچید:

- سلام حوری

با شنیدن صدای دوستش لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:

- سلام خوبی ؟

- قربونت ، چی شد با مامانت حرف زدی ؟ رضایت داد ؟

- آره چیزی نگفت... فقط زود بریم که زود برگردیم.

- باشه ، پس ساعت چهار سر کوچه‌تون منتظرتم.

- باشه

- کاری نداری عزیزم ؟

- نه سلامتیت

- پس فعلا

- فعلا

ناهارش را خورد و تا بعدازظهر نشست ریاضی خواند.

عشقش درس خواندن بود و در هر شرایطی درسش را می خواند. به خاطر علاقه‌ی زیادی که به ریاضی داشت رشته‌ی ریاضی را انتخاب کرده بود. از بچگی دختر باهوش و با استعدادی بود.

به قرآن هم علاقه‌ی زیادی داشت. آنقدر در بچگی مادرش او را با خود کلاس قرآن می برد و به قرآن خواندن تشویق می کرد که بالاخره از آن زمان توانسته بود قرآن را بدون هیچ غلطی آن هم از روی حفظ بخواند.



کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
💛شـــبهاے بعداز تو💛
نویسنده گلبرگ

#دیالوگ_آینده
#سپهر_پارسا

- مرده شور این زندگی رو ببرن...
تازه فهمیدم بیراه نمی گن که آدم تو زندگی هر چی داشته باشه پول ، خونه ، ماشین .... ولی عشق که نداشته باشه یعنی هیچی نداره


شروع رمان شـــبهاے بعداز تو👇
https://t.me/c/1430972881/41
Изображение
سلام همانطور که قول دادم Vip از امروز استارت می خوره😍❤️‍🔥

💛رمان تا انتها در کانال اصلی رایگان گذاشته میشه

🧡کانال حق عضویتی Vip فقط برای مخاطبانی که قصد دارند رمان رو زودتر بخونند زده شده

💚نحوه پارتگذاری در کانال اصلی هفته‌ای ۶ پارت ولی در Vip هفته‌ای ۱۲ پارت داریم

❌برای عضویت در کانال vip مبلغ 15 هزار تومان به کارت زیر
6037 9973 1817 1072
سعیدی اصل
واریز کنید و عکس از فیش واریز را به آیدی زیر ارسال کنید.❌
@Miss_SS78

زمان ارسال فیش تا پاسخ گویی ۲۴ ساعت حداکثر طول میکشه لطفا صبور باشید
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_33
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“



- آره مادر...
زنگ زدم بگم که واسه ناهار منتظرم نمون ، من ممکنه دیر بیام خونه. بعد از مدرسه یه سر باید برم خونه خاله‌ت اینا...
غذا هم برات آماده‌ گذاشتم تو یخچال گرم کن بخور مادر گشنه نمونی.

اسم خاله اش را که شنید لبش را با ترس و اضطراب به دندان کشید.
نمی دانست با شنیدن جواب منفی اش قرار است چه واکنشی نشان دهند.
بیشتر ، از این می ترسید که نکند عاقبت به خاطر این جوابی که به آن ها داده بود بین دو خانواده فاصله و دوری بیفتد.

- باشه مامان جان. برو به سلامت نگران من هم نباش حواسم به خودم هست...

- یادت نره....

قبل از اینکه مادرش توصیه هایش را شروع کند وسط حرفش پرید و با لبخند گفت:

- بله می دونم ، چشم... درها رو قفل می کنم ، هر کی در زد هم براش باز نمی کنم

- آفرین ... حورا جان پس من فعلا برم کاری با من نداری ؟

- نه... عه چرا چرا

با به یاد آوردن چیزی ادامه داد:

- مامان میشه من بعدازظهر با یکی از دوستام برم کتابخونه ثبت نام کنم ؟ دور نیست همین نزدیکیاس...

- کدوم دوستت ؟

- اسمش ثریاست ، همکلاسیمه دختر خوبیه.

- باشه برو... فقط قبل از تاریکی هوا خونه باشی حتما

لبخند پررنگی زد و گفت:

- چشم خیالت راحت



کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
سلام همانطور که قول دادم Vip از امروز استارت می خوره😍❤️‍🔥

💛رمان تا انتها در کانال اصلی رایگان گذاشته میشه

🧡کانال حق عضویتی Vip فقط برای مخاطبانی که قصد دارند رمان رو زودتر بخونند زده شده

💚نحوه پارتگذاری در کانال اصلی هفته‌ای ۶ پارت ولی در Vip هفته‌ای ۱۲ پارت داریم

❌برای عضویت در کانال vip مبلغ 15 هزار تومان به کارت زیر
6037 9973 1817 1072
سعیدی اصل
واریز کنید و عکس از فیش واریز را به آیدی زیر ارسال کنید.❌
@Miss_SS78

زمان ارسال فیش تا پاسخ گویی ۲۴ ساعت حداکثر طول میکشه لطفا صبور باشید
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_32
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“



آن روز حورا بعد از آنکه کلاسش تمام شد هر چه سر چرخاند سپهر را نیافت. نگاه به جای همیشگی اش انداخت که با صندلی خالی ته کلاس مواجه شد.

عذاب وجدان مثل خوره به جانش افتاده بود و ثانیه ای رهایش نمی کرد.

نگران حال آن پسر بود که به طور عجیبی فکرش را مشغول کرده و به سمت خود کشیده بود.

از ثریا خداحافظی کرده و به سمت خانه رفت.

به خانه که رسید کلید را درون در چرخاند با خستگی قدم برداشت و در را پشت سرش بست.

تاریکی خانه و سکوت مطلقی که آن را فرا گرفته بود نشان می داد که کسی در خانه نبود.

کیفش را از روی شانه اش پایین آورد و همانطور که آن را با خود روی زمین می کشید یک راست راه اتاقش را در پیش گرفت.

کلید برق را زد و کیفش را بی حوصله روی تخت انداخت. چادرش را هم از سرش کند.

دستش را نزدیک مانتویش برد که آن را هم از تنش خارج کند که صدای بلند تلفن ، سکوت خانه را شکست.

دستش را همان جا رها کرده و به سمت تلفن که در سالن قرار داشت پا تند کرد تا قبل از قطع شدن آن را جواب بدهد.

تلفن را برداشت و سریع جواب داد.

- الو

- الو مادر سلام ، رسیدی خونه ؟

با شنیدن صدای مادرش لبخندی بی اختیار روی لبش جا خوش کرد.

- سلام مامان جان ، بله تازه رسیدم.

صداهایی ناواضح از آن طرف به گوشش رسید چشمانش را ریز کرده و کنجکاو پرسید:

- کجایین شما ؟ مدرسه این ؟




کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_31
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“




سپهر قرصش را که پیدا کرد آن را در دهانش انداخت و آب نوشید.
زیر لب از سوزان تشکر کرد و با همان بالاتنه‌ی برهنه و شلوار بیرونی که به تن داشت سمت کاناپه رفت و روی آن دراز کشید.

سوزان نگاه از او گرفت و قرص ها را درون مشما گذاشت و آن ها را سر جای خود برگرداند.

جعبه‌ی کمک های اولیه را برداشت و از آشپزخانه خارج شد.

به طرف سپهر که روی کاناپه خوابیده و ساعدش را روی پیشانی اش گذاشته بود ، رفت و کنارش نشست.


دست آسیب دیده اش را آرام برداشت که سپهر گیج چشمانش را باز کرد و نگاهش کرد.

- بزار دستت رو پانسمان کنم

با صدای خشدار و خمار گفت:

- نمی خواد

معترض می خواست دستش را عقب بکشد که سوزان دستش را محکم نگه داشت و اجازه نداد.

- لج نکن سپهر...
پانسمانش کنم زود خوب می شه

وقتی دید سپهر کمی نرم شد و دیگر مخالفتی نکرد پماد را برداشت و آن را روی دستش خالی کرد‌ که سپهر از شدت درد چشم هایش را بست و محکم لب هایش را به هم فشرد.

سوزان همانطور مشغول پانسمان کردن دست سپهر بود و زیر لب آرام به جان حورا بد و بیراه می گفت.

سپهر مسکن قویی که خورده بود گیج و منگش کرده بود طوری که حتی قدرت باز کردن نیمی از پلک هایش را هم نداشت.

در همان حال و میان خواب و بیداری تصویر زیبای دختری در ذهنش نقش بست.
دختری با چشمان درشت و آبی رنگ همانند دریا...
که محجوبانه نگاه می دزدید و دل می برد.
این ... این چشمان ... چشمان همان دختر چادریی بود که در سلف دیده بود.
با به یاد آوردن ترس و آشفتگی نگاه آن دختر لبخند روی لبش نشست.



کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_30
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“




سپهر با آن لباس کثیف و سوزش دردناک دستش که امانش را بریده بود ، کلاس بعدی را نماند و همراه سوزان به خانه برگشت.

وارد خانه که شد با چند گام بلند خودش را به آشپزخانه رساند.

لباس های کثیفش را درآورد و آن ها را در لباسشویی انداخت.

به طرف سینک ظرفشویی رفت و دست سوخته‌اش را زیر فشار آب گرفت که کمی از سوزشش کاسته شد و نفس راحتی کشید.

سوزان که پشت سر او وارد خانه شده بود کیفش را روی کاناپه قرار داد ، مقنعه‌اش را همان جا رها کرد و به طرف آشپزخانه رفت.

سپهر را که دید با چشمان بسته و حال پریشان ، دستش را زیر آب قرار داده بود دلش هزار تکه شد.

نزدیکش شد و دستش را روی بازوی برهنه‌ی او قرار داد.

- سپهر

سپهر بی هوا چشمانش را باز کرد.

- عزیزم خیلی درد داری ؟

سپهر چیزی نگفت و نگاه از او گرفت.

دستش را آرام برداشت و شیر آب را بست که دوباره سوزشش شروع شد.

خودش را سمت کشوهای کابینت رساند ، آن را باز کرد و مشمای داروها را بیرون آورد.

روی اپن خالیش کرد و به دنبال قرص برای تسکین دردش گشت.

سوزان لیوانی برداشت ، برایش آب ریخت و آن را روی اپن مقابل او قرار داد.



کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
میانبر پارت اول🌻🌱
دوستان تازه‌وارد خوش اومدید♥️
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_29
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“



از کنارم گذشت...
سوزان هم به دنبالش کشیده شد.

نگاهم را به مسیر رفتنش دوختم.

قدبلند بود و چهارشانه ، و البته خوشتیپ...
موهای جلوی سرش را به سمت بالا حالت داده و چشم و ابروی مشکیش با آن نگاه همیشه سرد و یخ زده اش ، دخترها را به خود جذب می کرد.

دستی روی شانه‌ام نشست و منِ بی حیا را که سرگرم آنالیز کردن سر تا پای پسر مردم بودم را به خود آورد.

- حورا ؟

در دل نهیبی به خود زدم و سمت ثریا برگشتم.

- جان

- یه ساعت دارم صدات می کنم معلوم هست کجا سیر می کنی ؟

- ببخشید حواسم نبود

سرش را برایم تکان داد ، دستم را کشید.

- بیا بریم بشینیم پاهام درد گرفت.

آرام مرا همراه خود کشاند و کیفش را روی نزدیک ترین میز قرار داد و نشست.

مقابل او نشستم نگاه ماتم زده‌ام را بهش دوختم و با لب هایی آویزان گفتم:

- دیدی چه کار کردم ؟
وای خیلی بد شد ، دیگه با چه رویی تو کلاس باهاش رو به رو بشم...

نگاهم بی اختیار دوباره به آن نقطه سرید ، ناغافل لیوان کاغذی روی زمین را دیدم.

- بنده خدا چایش رو هم نخورد...

- اوووو ، خیله خب بابا...
اتفاق بوده دیگه ، پیش میاد... عمدی که نبوده...

نیشش باز شد و بدجنسانه گفت:

- ولی به نظرم حقش بود...
تا باشه دیگه از این تیپای مکش مرگ ما نزنه بیاد دانشگاه...
مثلا می خواد بگه خیلی پولداره...

- عه ثریاا...

- والا خب... نمی بینی چقدر قیافه می گیره

- بگیره به ما چه... غیبتشو نکنیم



کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕🌕
🌕🌕🌕
🌕🌕
🌕


#پست_28
#نویسنده_گلبرگ

”شـــبهاے بعداز تو“




"حورا"


با برخورد با کسی ، محکم در سینه‌اش فرورفتم. با استشمام بوی عطر آشنایی که حال اینقدر به من نزدیک بود سریع خودم را کنار کشیدم.

که صدای مردانه‌اش را شنیدم

- آییی سوختممم...

تشخیصش آنقدر هم سخت نبود که آن پسر روبه رویم کیست.

سرم را آرام بالا آوردم که ببینم چه دست گلی به آب دادم که نگاهم در نگاه سرخ و عصبی سپهر گره خورد.
لیوان چای داغی که دستش بود روی لباسهایش پاشیده و دستش را سوزانده بود.

مضطرب و نگران نگاهی به دست سوخته و ملتهب شده‌اش کردم و گفتم:

- ای وای خاک به سرم ، چیشدین آقا ؟

سوزان که پشت سرش بود سریع به سمتش آمد ، با دیدن لکه های درشت و قهوه‌ای روی تیشرت سفید سپهر و دست قرمز شده‌اش زیرلب "وای" گفت و با خشم بهم نگاه کرد:

- حواست کجاست خانم ؟
چشم نداری درست جلوت رو ببینی ؟

- معذرت می خوام...
متوجه نشدم پشت سرم ایستادن..

سمت سپهر برگشت و دستش را سمت دست سوخته‌ی سپهر دراز کرد و آن را گرفت که سپهر صورتش را از درد مچاله کرد و دستش را کشید.

- الهی بمیرم ، می سوزه ؟

- چیزی نیست خوبم...

نگاهی دوباره به تیشرت سفیدش انداخت که رویش چند لکه‌ی بزرگ خودنمایی می کرد ،
لب بر هم فشرد و چشم بست.

- آقا...

آهسته چشم باز کرد. صورتش را به طرفم چرخاند و نگاهم درگیر نگاه یخ زده‌ و بی روحش شد.

- لطفا درش بیارید...

متوجه منظورم نشده بود. چند لحظه‌ی کوتاه همانطور نگاهم کرد و بعد گفت:

- بله ؟

- لباستون رو می گم در بیارید تا براتون بشورم
نگران نباشید سریع خشک می شه..

سرم را با شرمندگی پایین انداختم و گفتم:

- بازم ببخشید منو...

گوشه‌ی لبش بالا پرید و گفت:

- نیازی نیست...
شما همین که بیشتر حواست رو جمع کنی دفعه‌ی بعد جای دیگه‌مون رو نزنی ناقص کنی ، برای ما کافیه..

- اما...

اجازه‌ی حرف دیگری به من نداد و از کنارم گذشت...




کپی‌حتی‌با‌اسم‌نویسنده‌حرام‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد❌
#انسان‌باشیم
- باورم نمیشه که رفته ....
سخته ، خیلی سخته نبودنش...🖤

- دنیا همینه ، تو رو با کسایی که دوستشون داری امتحان می کنه...
باید قوی باشی
واسه خودت
واسه بچه‌ات
واسه اونایی که دوستشون داری
اونا بهت نیاز دارن

#دیالوگ_آینده
#شبهای‌بعد‌ازتو ❤️‍🔥

Найдено 24 поста