اگر مرگ نبود همه آرزویش را ميکردند، فریادهاي نا امیدی به آسمان بلند ميشد، به طبیعت نفرین ميفرستادند. اگر زندگاني سپري نميشد چهقدر ترسناك بود.
اوست که چاره ميبخشد، اوست که اندام خمیده، سیماي پرچین، تن رنجور را در خوابگاه آسایش مينهد.
اي مرگ! چرا از تو بیم و هراس دارند؟ چرا به تو نارو و بهتان میزنند؟ تو پرتو درخشاني اما تاریکت ميپندارند، تو سروش فرخندهي شادماني هستي اما در آستانهي تو شیون ميکشند، تو فرستادهي سوگواري نیستي، تو درمان دلهاي پژمرده ميباشي، تو سزاوار ستایش هستي، تو زندگاني جاویدان داری...
- صادق هدایت؛
مرگ