در شهر شهریوری باور من
طلوع آفتاب زیباست
و زندگی جاریست
و من
پابهپای گذر زمان
خاطراتم را ورق میزنم ..و
به یاد روزهای خوش دیرین
چای سرصبحم را
عاشقانه سرمیکشم
وقتی اندوهگین هستیم به نظر میرسد این غم همیشگی باشد.
به نظر میرسد پایان شب به صبح وصل نمیشود.
به نظر میرسد کسی شبیه ما این غم را تجربه نمیکند.
اما یکی از واقعیتهای زندگی این است که هیچ چیز باقی نمیماند.
هیچ چیز ابدی نیست.
نه لبخندهای از ته دل و نه غمهای نفسگیر. اجازه ندهیم ذهنمان، ما را گیر بیاندازد.
📖 هزار و یک شب مجموعهایست از حکایتها و افسانههای قدیمی ایرانی، عربی و هندی به نقل از شهریار ایرانی، که راوی آن شهرزاد دختر وزیر است
بیشتر ماجراهای آن در بغداد و ایران میگذرد.
پیش از سپیدهدم
دشتی پر از شکوفه
باغی پر از چراغ
دیدم که نور بر سر عالم فشاندهاند
از پشت میلههای قفس گفتم:
ای دریغ
دلها چگونه این همه تاریک ماندهاند ..
وقتی چیزی مرا رنج میداد در مورد آن با هیچ کس حرفی نمیزدم؛ خودم در موردش فکر میکردم، به نتیجه میرسیدم و به تنهایی عمل میکردم.
نه اینکه واقعا احساس تنهایی بکنم، نه!
بلکه فکر میکردم که انسانها در آخر باید خودشان، خودشان را نجات بدهند.