Телеграм канал ''




847 подписчиков
0 просмотров на пост


Детальная рекламная статистика будет доступна после прохождения простой процедуры регистрации


Что это дает?
  • Детальная аналитика 795'688 каналов
  • Доступ к 317'259'434 рекламных постов
  • Поиск по 1'267'663'063 постам
  • Отдача с каждой купленной рекламы
  • Графики динамики изменения показателей канала
  • Где и как размещался канал
  • Детальная статистика по подпискам и отпискам
Telemetr.me

Telemetr.me Подписаться

Аналитика телеграм-каналов - обновления инструмента, новости рынка.

Найдено 49 постов

لیستی از رمانهای منتخب تلگرام ♥️
همراه خلاصه و ژانر رمان🔥
هر کدوم رو که میخوای روی خلاصش بزن🔺


𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺

☁️زوج عاشقی که از هم فرار می کنند
بازیگر مخصوص، آشپز مشهور

اون دختر برای دزدی وارد خونه شد ولی با دیدن کیک تو یخچال نتونست جلوی خودشو بگیره تو دام من اوفتاد
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺
☁️در حسرت داشتنت
عاشقانه،هیجانی،انتقامی

نفس دختربچه ای ۱۰ ساله که توسط رفیقِ پسرعموش بهش تجاوز میشه،پسرعموش وقتی میفهمه رفیقشو به قتل میرسونه و به زندان میره،حالا بعد چند سال از زندان آزاد شده و میخواد..
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺
☁️دختر رویاهای من
بادیگارد عاشقانه

فقط یکبار دیدمش، زیبا و زبون‌دراز؛ چنان توی ذهنم حک شد که بعد از اون چشم روی همه‌ی زن‌ها بستم. تو رویام فقط به اون و داشتنش فکر می‌کردم و حالا خودش اومده سراغم تا....
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺

☁️زیردرخت‌بلوط
عاشقانه جادویی لطیف

شوالیه‌ای که روزی از فقیرترین قشر جامعه بود اژدهای سرخ رو شکست داد و حالا بعد از سه‌سال برگشته تا همسر اشراف‌زاده‌اش رو به قلعه‌اش ببره
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺
☁️رقاص قاتل
تناسخ عاشقانه انتقامی

می‌دونستم از هنر باله خیلی بهتر از این می‌شه استفاده کرد. اما من هر بار که توسط رقص و تنازی از مردی انتقام می‌گیرم، لذت می‌برم!
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺
☁️«دختر مو سفید»
فانتزی، تخیلی، عاشقانه، حماسی

داستانی درباره ی یک تب، تبی که به جان انسان های جوان افتاد و آن ها را تبدیل به هیولاهایی خونخوار کرد. دنیا در تاریکی فرو رفت و قربانیان شیاطین روز به روز بیشتر شد…
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺
☁️فرنوه
عاشقانه، معمایی، پلیسی، اجتماعی

همدم بدون اینکه چیزی درمورد هویت اصلی فراز، همسایه‌ی جدیدش بدونه عاشق و شیفته‌ی اون میشه تا اینکه همدم دزدیده میشه و بعد میفهمه که فراز در واقع...
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺

☁️پیشی‌کوچولو
عاشقانه تخیلی

دختری که از راز طلمسش خبر نداره و یک اتفاق باعث میشه طلسمش فعال بشه و تبدیل به ....
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺
☁️عشق خاموش.
عاشقانه درام پلیسی کمی معمایی

آیسان در کنار پدرش زندگی آرامی دارد.
اما ناخواسته در یک میهمانی راز بزرگی را میفهمد رازی که فهمیدنش نابودیه زندگی عشقش را به همراه دارد

𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺
☁️دود خاکستری
عاشقانه، مافیایی، بزرگسال

من آرسینم، مردی که زندگیش رو صرف نجات خواهرش کرده و حالا، وقتی عاشق یک دختر شیطون و بانمک شده، می‌فهمه باید ازش دوری کنه چون اون دختر...
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺
☁️رمانکده برکه
برای همه ژانرها

دنبال رمان های جدید انلاین هستی؟ دنبال چنلی برای معرفی رمانهای چنلت هستی؟ یک سر به این چنل بزن
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺

☁️دیودلبر
عاشقانه، طنز، صحنه دار

دلبر دختر شیطون بازی گوشی بی حیایی که یک روز به صورت‌اتفاقی‌صحنه قتل میبینه‌و‌با تجاوز رادان مجد رئیس باند قاچاق‌اسلحه‌به دلبر و برده شدنش.
𓂺♫︎𖧷♫︎ 🌬♫︎𖧷♫︎𓂺
☁️ عشق ممنوعه بین موجودات افسانه‌ای
عاشقانه هیجانی معمایی

دختر عمو و پسرعمویی که هر کدوم از ی قبیله متفاوتن و به خاطر اختلاف پدراشون با هم میجنگن اما چی میشه اگه این دو نفر عاشق هم بشن؟
و اینم پارت‌های امشب :)
نوش نگاهتون ❤️
#زیردرخت‌بلوط
#پارت ۷۱

با صدای لرزانی که حتی خودش هم از شنیدن آن بدش می‌آمد جواب داد «آه، آه، نه عا... ن-نه.» نمی‌توانست حس شرمندگی‌ایی را که خدمتکار در وجودش برانگیخته بود درک کند. درحالی‌که حس خجالت روی صورت رودیس هم نقش بسته بود، به سمت بیرون اتاق راهی شد. «خانم، بانو، اجازه بدین شما رو به سالن غذاخوری راهنمایی کنم.» رودیس نگران بود اما مکس فقط سرش را به علامت رضایت تکان داد. بااین‌همه، از اینکه ندیمه با او محترمانه رفتار می‌کرد، سپاسگزار بود.
«از این‌طرف...»
رودیس او را به سمت پله‌ها هدایت کرد. به قلعه‌ای که همین یک روز پیش برای اولین بار آن را دیده بود، نگاهی انداخت. دیوارهای خاکستری و پنجره‌های طاق‌دار زیبایی استوار و هراس‌انگیزی به این مکان بخشیده بودند. نور خورشید تابیده از پنجره، سایه‌ی محوی روی زمین می‌انداخت. درون اتاق قدم گذاشت و چشمانش را ریز کرد.
آناتول با آنچه در تاریکی اواخر عصر دیده بود، بسیار تفاوت داشت. دیروز، ترسناک، تاریک و نسبتاً قدیمی به نظر می‌آمد؛ اما حالا چیزی از قلعه پادشاهان داخل افسانه‌ها کم نداشت.
«غذای خاصی وجود داره که ترجیح بدین یا غذایی که دوست نداشته باشین؟»
«اوه، ف-فقط…» زبان باز کرد اما مردد بود و کلمات در گلویش خفه شدند. برای یک لحظه حالت ناخوشایندی روی صورت خدمتکار نشست که توجه مکس را جلب کرد.
'از این که باید به آدم پردردسری مث من خدمت کنه ناراحته؟' حس حقارتی در وجود مکس پیچید.
افکار منفی‌اش را کنار زد و به دنبال ندیمه وارد آشپزخانه شد. در میانه‌ی اتاق بزرگ غذاخوری، میز طویلی از جنس چوب گیلاس جا خوش کرده بود.
با نزدیک شدن مکس، یکی از خدمتکاران آن‌طرف اتاق سریع یک صندلی را برایش کشید بیرون. «خانم خوب خوابیدین؟»
«ب-بله خ-خوب خوا-خوابیدم.»
«دیروز نشد خودم رو معرفی کنم، چون نمی‌خواستم مزاحمتون بشم. من رودریگو سریک هستم. من تمام خادمان این قلعه رو نظارت می‌کنم.»
مکس سری تکان داد و متوجه شد که او همان پیرمرد سرخدمتکاری است که دیروز ریفتان درموردش فریاد زده بود.
«ا-از ... از دی-دیدن شما خوش-خوشوقتم.»
با مؤدبانه‌ترین حالت ممکن، رودریگو تعظیم کرد. «از صمیم قلب در خدمتگزاری به شما حاضرم. اگه به چیزی نیاز دارید، به من بگید.»
«اوه، حالا ک-که گف-گفتین، ب-بله دی-دیروز، ارب-ارباب… به م-من گف-گفت می‌-می‌تونم قل-قلعه رو تز-تزئین کنم…»
«در حقیقت همین بامداد، ارباب ریفتان از من خواست که به هر طریق ممکن به شما کمک کنم. قصد داریم به‌زودی بازرگانان رو به قلعه دعوت کنیم، اما می‌خواین از قبل به اطراف قلعه نگاهی بندازین تا با املاک ارباب آشنا بشین؟»

«ب-بله ... ب-بله لطفاً.»
#زیردرخت‌بلوط
#پارت ۷۰

فصل بیست‌وسوم| بانوی قلعه

ندیمه از درون سبدی که با خود آورده بود هیزم‌ها را برداشت، آن را داخل شومینه انداخت و با آتش‌کاو آهنی چند ضربه به آن زد؛ سپس لباس‌های خیس را حدود نیم متر بالاتر از هیزم‌ها آویزان کرد.
مکس کمی دورتر از خدمتکار ایستاده بود و داشت از سرما می‌لرزید. تنها لباس تنش همان ‌ملحفه‌های کتانی‌ تخت بود، چیزی جز یک‌لایه‌ی نازک پارچه بدنش را نمی‌پوشاند. ندیمه انجام وظایفش را از سر گرفت؛ درون لگن کوچکی را پر آب داغ کرد و مقداری روغن عطر درون آن چکاند. بعد پارچه‌ی تمیزی را درون آب فروبرد و به‌آرامی صورت، گردن و بازوهای بانویش را تمیز کرد. سپس دامنی زیبا به او داد بپوشد که قدش تا بالای مچ پای مکس می‌رسید.
لباس به زیبایی به تن مکس می‌نشست. در آن لباس زیبای مزین به گلدوزی‌های ظریف، مکس به شکل خیره‌کننده‌ای زیبا شده بود- لباس به رنگ‌ طلایی‌رنگ اشعه‌ی آفتاب و طرح‌های دوخته‌شده‌ی بال‌های پروانه روی آستین‌هایش درست مثل لباس‌های رزتتا زیبا بود.
رودیس باملاحظه پرسید «خیلی تنگه؟» بعد یک سینه‌بند قرمزرنگ را زیر پستان‌های متورم مکس بست. مکس سر را تکان داد؛ چشمانش میخ تصویری بود که در آینه‌ی روی دیوار نقش بسته بود. ازآنجایی‌که امروز حال خیلی خوبی داشت چهره رنگ‌پریده‌اش درخشان‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و موهای قهوه‌ای مایل به قرمزش که دائماً نامرتب و ژولیده به نظر می‌رسیدند، حالا در این لباس زیبا و طلایی به طرز شگفت‌آوری برازنده به نظر می‌آمدند.
«دوست دارید موهاتون رو ببافم؟»
«بله لط- لطفاً.»
روی صندلی کنار پنجره نشست، خدمتکار آینه را کج کرد تا مکس بتواند آن را ببیند. کمی بعد شانه‌ای از جنس عاج را گرفت و موهای مکس را با دقت شانه زد؛ دستانش میان طره‌های درهم‌تنیده و گیسوان انبوهش می‌رقصید.
مکس از پنجره به بیرون نگاه کرد و به صداهایی گوش داد از بیرون می‌آمدند و درون اتاق طنین‌ می‌انداختند. بی‌اختیار به دیوارهای شیب‌دار و خاکستری‌رنگی خیره شد که به نظر می‌آمد تا خود آسمان می‌رسند.
«می‌خواین براتون غذا بیارم؟»
هنوز آن‌قدر گرسنه نبود و ترجیح می‌داد اول گشتی در اطراف قلعه بزند ولی از ابراز تمایلش اکراه داشت- عادتی که بی‌شک ماحصل موقعیت قبلی زندگی‌اش بود؛ اما ناگهان گویی این حقیقت که حالا دیگر آزادشده بالاخره در گوشه‌ای از ذهنش برایش مسجل شد. اینجا نه خواهر ناتنی‌ایی بود که تحقیرش کند نه پدری که به او آسیب بزند. می‌توانست هر جا که دلش می‌خواهد برود. برای همین، با سرکشی سرش را بالا گرفت و گفت «بعداً غذا می‌خورم»
«باشه»
رودیس که موهای مکس را سریعاً و تماماً بافته بود شانه‌ی سر را پایین گذاشت؛ و در آخر، یک جفت کفش برایش آورد و آن‌ها را به پاهای ظریف و کوچک مکس پوشاند.
مکس در آیینه به خودش خیره شد. عادت نداشت ندیمه‌ای کمکش کند چنین لباسی بپوشد. اگر ریفتان می‌دیدش چه فکری می‌کرد؟
«را-راستی، ری-ریفتان کج-کجاست؟»
ندیمه پاسخ داد «ارباب از سپیده‌دم بیرون رفتن.» آزردگی خفیفی در صدایش شنیده می‌شد. «برای کاری به حضور ارباب نیاز دارین؟»
«اوه، ف-فقط…» مکس سرش را تکان داد، خودش هم نمی‌دانست چرا پرسیده بود. هیجان آنی‌ایی را که به خاطر پوشیدن لباسی زیبا به او دست داده بود، به همان سرعتی که حس کرده بود از وجودش رخت بربست؛ درست مثل یک خیال واهی. مکس شرمسار شد.
بچه‌ها متوجه شدین اینجا اولین‌باری بود که ریفتان گفت مکسی؟
ادیت: از اتاق فرمان اصلاح کردن، پارت 34 توی اتاقک مسافرخونه گفته مکسی :)
پارت‌های دیشب :)
پارت‌های امشبم هم در راهن :)
با رودیس آشنا شدیم :) یکی دیگه‌ از شخصیت‌های قلعه‌ی آناتول
صابون کاستیل نوعی صابون قدیمی هست که با روغن زیتون درست می‌شه.
#زیردرخت‌بلوط
#پارت ۶۹

«البته، دیروز به آناتول رسیدیم…»
بعدازاین که با شگفتی در قلعه‌ای که حالا خانه‌اش به شمار می‌رفت، خستگی بر او چیره شده بود و در بغل ریفتان در میانه‌ی حمام کردن خوابش برده بود.
حالا اما، به‌جز مکس کسی درون اتاق نبود.
چشم مکس نشست روی ردای ریفتان؛ کنار شومینه‌ای که حالا جز خاکستر چیزی در آن نمانده بود پهن‌شده بود. درجایش نشست. خیلی زود نگاهش خورد یکدست لباس تاشده روی قفسه‌ی کنار پنجره؛ به نظر می‌رسید یک پیرهن بلند و پیش‌بند باشد. ملحفه را دور بدنش پیچید و از تخت بلند شد، روی پنجه پاهایش ایستاد تا دستش به قفسه بلند برسد که ناگهان صدای تق‌تقی از سمت در اتاق برخاست.
مکس با صدای مطمئنی که حتی برای خودش هم عجیب به نظر می‌رسید جواب داد «بله؟ بله؟!»
صدای آرامی از آن‌طرف در پاسخ داد «متأسفم که مزاحم شما شدم، خانم. باید توی آتیش شومینه هیزم اضافه کنم…»
«آه، ال-بته. من... بی-بیدارم. می‌تون-تونین وارد ش-شید.»
بعد از اجازه‌ی مکس، خدمتکار قدبلند و لاغری در را باز کرد و وارد شد. اگرچه دختربچه‌ نبود، اما آمیزه‌ای خاصی از جوانی و اعتمادبه‌نفس از او بیرون می‌تراوید. مکس حدس زد حدوداً سی‌ساله باشد.
«من رودیس آین هستم در خدمت شما، خانم.»
«مکس-مکسی‌میلیان کال-کالیپس هستم. از دی-دین شما خوش-خوشبختم.»
حتی باوجود لکنت زبان مکس، خدمتکار مؤدبانه برخورد کرد و با آرامش گفت «شنیدم که خیلی دیر رسیدین قلعه و دیروز نتونستین شام بخورین. دوست دارین براتون غذایی آماده کنم؟»
مکس یادش نبود که تا چه حد گرسنه است. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
با به یادآوردن وضعیت نامناسب برهنگی‌ فعلی‌اش، سریع گفت «قبلش باید لباس بپوشم.»
خدمتکار ناگهان گفت «لطفاً یه دقیقه صبر کنید، خانم. من کمک‌تون می‌کنم لباس بپوشید.»
#زیردرخت‌بلوط
#پارت ۶۸

فصل بیست‌ودوم| مکسی، نخواب

ریفتان با صابون دست راستش را کفی کرد و به‌آرامی سینه‌های مکس را با حرکات دایره‌وار مالید. هرچند که احساسش ناخوشایندی نداشت، اما مکس از روی شرم و حیا خودش را عقب کشید. بااین‌همه، عقب کشیدنش مانع از گشت‌وگذار دست‌ ریفتان روی بدنش نشد.
وقتی احساس کرد که ریفتان باسن راستش را می‌فشرد چشمانش را بست. ریفتان کماکان به کف‌مالی کردن بدن و ماساژ دادن ماهیچه‌هایش ادامه داد، بعد با دقت موهای بلند و -درست مثل شاخه‌های در هم درخت تاک- درهم‌پیچیده‌ی مکس را که دور شانه‌هایش ریخته بود، شست. بالاخره بدن منقبض و دردناکش داشت کم‌کم آرام می‌گرفت.
ریفتان درحالی‌که کف روی موهای مکس را آبکشی می‌کرد گفت «موهای منم بشور.» چشمان خسته و خمار مکس نیمه‌باز بودند؛ وقتی در جواب سؤالش پاسخی نداد، ریفتان قالب صابون کاستیل را برداشت و شروع کرد به صابون زدن موهای خودش. سرش را پایین آورد تا مکس راحت‌تر بتواند دستش را دراز کند و موهایش را بشورد. مکس نزدیک‌تر شد، می‌توانست نفس داغ ریفتان را روی صورتش حس کند.
تا حدی خجل، و با حرکاتی مردد و آرام شروع به شستن موهای ریفتان کرد. در کمال تعجب مکس، ریفتان خم شد جلو و به‌آرامی قطرات آب روی استخوان ترقوه‌ی مکس را با زبانش لیسید. ناگهان دوران کودکی‌اش را به یاد آورد، وقت‌هایی که به باغ می‌رفت و با سگ شکاری بزرگ پدرش بازی می‌کرد.
حالا که داشت ریفتان را می‌شست حس می‌کرد این تجربه درست مثل حمام کردن سگ پدرش بود که عادت داشت صورت مکس را بلیسد.
ریفتان شکایت کرد «توی چشمام کف رفته.» و کف را با دستانش از روی صورتش کنار زد. با دیدن واکنش ریفتان نزدیک بود بزند زیر خنده. به نظرش رفتار ریفتان... تقریباً بامزه بود.
مکس با آبگردان چوبی آب برمی‌داشت و روی سر ریفتان می‌ریخت و کف‌ها را از روی سرش آب‌ می‌کشید. ریفتان کتری را از روی قفسه برداشت و آب داغ بیشتری درون وان ریخت. با هر دقیقه‌ای که در وان آب‌ گرم سپری می‌کرد عضلات کوفته‌ی مکس شل‌تر می‌شدند. خودش متوجه بود که دیگر داشت به چرت زدن می‌افتاد؛ هنوز مدتی نگذشته بود که بدنش سست شد و شانه‌هایش بیشتر در آب فرورفتند. حتی باوجود کرختی و بی‌حالی‌ایی که بر او مستولی شده بود هنوز هم به خاطر دست‌هایی که روی بدنش پرسه می‌زدند، احساس انتظاری توأمان با اضطراب به او دست می‌داد.
نمی‌توانست انکار کند که حس خوبی بود.
«مکسی.»
صدای ناله‌ی رخوت‌انگیزی در گوش مکس طنین انداخت، درست مثل خرخرهای یک گربه‌ی خشنود و سیر. ریفتان با دیدن بدن بی‌حس همسرش، سر مکس را به سینه‌ی ستبر خودش تکیه داد. مکس راه گرفتن احساس قلقلک مانند و درعین‌حال سوزانی را روی تنش حس کرد؛ خودش هم بیشتر به ریفتان تکیه کرد، صدای تپش‌های قلب کوبان ریفتان زیر گوشش حکم یک لالایی آرامش‌بخش را داشت. قلب ریفتان داشت محکم و یکنواخت زیر گوش‌هایش می‌کوفت و پلک‌هایش سنگین‌تر می‌شدند.
ریفتان به دختر بی‌حرکت میان آغوشش نگاهی انداخت و پرسید «مکسی... خوابیدی؟»
«…»

«هی، هی...»
«…»
«جدا؟ خوابت برده؟»
مکس آن‌قدر بی‌حواس شده بود که تقریباً متوجه نشد ریفتان او را از وان بیرون می‌برد. هوای سرد بدن خیسش را لمس کرد و ناخودآگاه لرزش گرفت. حس کرد کسی موها و بدنش را خشک کرد و بعد پتوی گرم، نرم و اندکی معطر را روی بدنش کشید. در تمام این مدت می‌توانست گرمای آرامش‌بخش آتش را حس کند که کماکان در شومینه روشن بود.
آخرین چیزی که می‌توانست به یاد بیاورد اشتیاق ریفتان و دستان نوازشگرش روی بدنش بود.

***

احساس سرما مکس را بیدار کرد؛ سرش سرد بود و موهایش نمناک. چشمانش را مالید؛ سرما به تنش نشست و به‌زور می‌توانست خودش را از تخت بیرون بکشد. مکس به بدن برهنه‌اش نگاهی انداخت؛ پتوی پشمی از روی بدنش کنار رفته بود و تقریباً هیچ جا را نمی‌پوشاند. برای یک‌لحظه یادش نبود دیشب یا همان صبح زود امروز چه اتفاقاتی رخ‌داده بود.
سلام دوستان
عزاداری هاتون قبول🙏


چند رمان توصیه شده‌ی ایرانی و خارجی برای شما
فقط کافیه از هر کدوم خوشتون اومد بزنید روی ژانر رمان 🍒🌷


♥️ همخونه‌شدن دختری‌باهوش با ۴پسر ناشناس و جذاب
معمایی، رازآلود، گروگانگیری، عاشقانه
♡🥀 ❥

♣️ دشمن زیبای من
مافیایی، خشن، دارک، بی‌دی‌اس‌ام
♡🥀 ❥

♥️ همسرکوتاه مدت
پسرقلدر، دخترشیطون
♡🥀 ❥

♣️ ملکه ی گمشده ی سرزمین نور
تخیلی، فانتزی، ماجراجویی، حماسی
♡🥀 ❥

♥️ همخوابی خونین با نامزدهای خون‌آشامم
ازدواج قراردادی، گرگینه‌ای، خون‌آشامی
♡🥀 ❥

♣️ جزای بدهی پدرم بودم
مافیایی، دارک، بزرگسال، اجباری
♡🥀 ❥

♥️ جلوی چشم همه!
باز، ممنوعه، عاشقانه، خدایان
♡🥀 ❥

♣️ عشق نویسنده سرد به ویراستار کتابش
طنز، عاشقانه، مخصوص کتاب‌بازها و فیلم‌بازها
♡🥀 ❥

♥️ زیر درخت بلوط
فانتزی، اروتیک، عاشقانه، تاریخی
♡🥀 ❥

♣️ عروسئ که با خون یکسان شد
عاشقانه، انتقامی، مافیای
♡🥀 ❥

♥️ حرارت بین آقای نقاش و خانم خبرنگار
بزرگسال، روابط خاص، عاشقانه، معمایی
♡🥀 ❥

♣️ ماه معشوقه خشنی است
هیجانی، تخیلی، عاشقانه
♡🥀 ❥

♥️ رازی در اعماق مهتاب جنگی میان خدایان یونان!
تخیلی، معمایی، حماسه‌ای، عاشقانه
♡🥀 ❥

♣️ معشوقه خیانتکار
عاشقانه، اجتماعی، بزرگسال، غیرتی
♡🥀 ❥

♥️ قلب سیاه
عاشقانه ، تخیلی ، اروتیک ، صحنه دار
♡🥀 ❥

♣️ عروس ارباب ابها
عاشقامه، تخیلی، معمایی، فانتزی
♡🥀 ❥

♥️ معشوقه بدکاره
عاشقانه ،انتقامی،مافیایی،صحنه دار
♡🥀 ❥

♣️ وحشی و آزاد
ممنوعه اجباری بزرگسال غیرتی
♡🥀 ❥

♥️ دختری‌که مدیر رستورانی در ایالت ویسکانسینه و
پلیسی، خون‌آشامی، آب‌های مرده، هالوز‌خون‌آشام
♡🥀 ❥
خدایی استیکرها رو دارین :) مترجم‌تون هنرمنده (وی به خاطر چیز ساده‌ای چون استیکر ساختن ذوق‌مرگ می‌شود)
یه لیست از سرفصل‌ها واسه تازه‌واردهای عزیز
پارت‌های امشب :) و صحنه‌ی عزیز وان :)

پیس‌پیس... حموم کردن زوج‌های نجیب‌زاده با هم اصنم طبیعی نیست... ای پسرک جلب 😈😎😂

بمیرم که بچه‌م اصن متوجه نیست چه‌قدر خوشگله 🥲💔

رود استمنو یکی از رودهایی هست که در جهان مردگان جریان داره. بخوام معادل براش بذارم، شبیه رود استیکس افسانه‌های یونان می‌شه. عملا گفته «می‌فرستمش جهنم حموم کنه».
#زیردرخت‌بلوط
#پارت ۶۷

ریفتان گفت «میشه لطفاً اینطوری به من نگاه نکنی؟» و چانه‌ی او را با یک دستش بلند کرد. «می‌دونم که به اندازه یه پسر نجیب‌زاده لطیف و کشیده نیستم، اما… اونقدرها هم وحشتناک نیستم…»

مکس ناباور چشمانش را باز کرد و گفت «اوه، تو اص-اصن وحش-وحشتناک نیس-نیستی! ابد-ابداً!»

گوی‌های شب‌رنگ چشمان ریفتان با رنگی از درماندگی او نگاه می‌کرد. مردمک‌های سیاه‌‌رنگش مکس را به یاد حیوانی وحشی اما طردشده می‌انداخت. واقعا این مرد متوجه نبود که چه‌قدر زیباست؟ اصلاً با عقل جور در نمی‌آمد!

مکس که می خواست سوتفاهم پیش‌آمده را بر طرف کند گفت «م-من فق-فقط به ای-این چی-چیزا عاد-عادت ن-ندارم.»

ریفتان با صدای آهسته ای گفت «طبیعیه که زوج‌ها... با هم حموم کنن.»

«طب-طبیعی..؟»

«در تمام قلعه‌هایی که ازشون بازدید کردم، همه ارباب‌ها و بانوهاشون با هم حموم می‌کردن.»

بعد نیش ریفتان باز شد و تنه لباس مکس را پایین کشید. مکس می‌خواست بپرسد او از کجا می‌داند، اما با احساس هوای سرد رو پوستش لرزید. کم‌کم گرمای شومینه بدن حساسش را احاطه کرد.

«اصن عجیب نیست.» ریفتان ادامه داد «توی شمال یه رسمی وجود داره که هر وقتی که یه نجیب‌زاده یا شوالیه‌ای به اونجا می‌ره، باید با بانوی قلعه حموم کنه.»

ریفتان که مصرانه قصد داشت مکس را قانع کند آرام شانه‌هایش را مالید. چشمان مکس کاملا گشاد شده بودند.

مکس پرسید «م-منم ب-باید ای-این ک-کار رو انجام ب-بدم...؟»

لبخند زیبا اما وحشتناکی بر چهره ریفتان نقش بست «اوه... نه. اگه کسی از تو چنین چیزی بخواد، کاری می‌کنم که بره توی رود استمنو* حموم کنه... تو فقط باید به فکر من باشی. بیا اینجا...»

ریفتان بازوهای عضلانی‌اش را دور کمر مکس پیچاند و به آرامی بلندش کرد و همراه خودش درون وان حمام گذاشت؛ با نشستن آن‌ها آب از درون وان روی زمین ریخت. مکس زانوهایش را بغل گرفت و بیهوده تلاش کرد برهنگی‌اش را پنهان کند. ریفتان گستاخانه و در حالی که بدن برهنه‌اش آشکارا در معرض دید مکس قرار داشت درون وان نشست، انگار این مرد اصلاً نمی‌دانست شرم چیست.

پرسید «خیلی داغه؟»

مکس تند گفت «خ-خوبه.»

مکس به قدری جمع‌وجور نشسته بود که زانوهایش به چانه‌اش برخورد می‌کردند، چون نمی‌خواست پاهای بلند ریفتان را لمس کند. ریفتان به تلاش‌های‌ش برای فاصله گرفتن نگاهی انداخت و بعد بازویش را گرفت و مکس را در بغلش نشاند.

مکس بی‌درنگ و متعجب فریاد زد «ری-ریفتان!»

ریفتان راحت گفت «من می‌شورمت.» بعد دست دراز کرد تا قالب صابون را از روی طبقه بردارد.

مکس با عجله سعی کرد از بغلش بلند شود، اما ریفتان بازویش را مثل مار دور کمر مکس حلقه کرده بود. به آرامی شروع کرد به مالیدن صابون روی شانه‌ها و گردن مکس.

«م-من خ-خودم انج-انجامش می-می‌دم! »

«تو هم می‌تونی منو بشوری. اگه بخوای.»
#زیردرخت‌بلوط
#پارت ۶۶

مکس با دلهره دستانش را به هم فشار داد. تنها تصور این احتمال که ریفتان از او متنفر شود یا حتی بدتر، برایش احساس تأسف کند کافی بود تا حس وحشتناکی به او دست بدهد. با این که می‌دانست این رفتار شرم‌آور است، همچنان دلش می‌خواست که حتی اندکی طولانی‌تر در ذهن ریفتان همان زن نجیب‌زاده‌ی فرهیخته باقی بماند.

به جای اینکه به او بگوید نمی‌داند چطور باید خدمتکاران را مدیریت کند، یا اینکه هرگز پول زیادی برای خرید خرج نکرده است، و یا این‌که هرگز یاد نگرفته چطور باید چنین قلعه بزرگی را اداره کند، تنها سر تکان داد... حداقل یک امروز نمی‌گذاشت این تصور نابود شود «ا-اگه ب-بخوای…»

در آن واحد چهره‌ی ریفتان آرام‌تر و به طرز محسوسی گشاده‌تر شد. «به سرخدمتکار دستور می‌دم که بلافاصله دفاتر حساب رو بهت تحویل بده. اصلا نگران هزینه‌هاش نباش. می‌تونی هرچه‌قدر که دلت خواست خرید کنی.»

ریفتان با انگشتانش به آرامی موهای بهم‌ریخته‌ی مکس را نوازش کرد «اینجا… حالا خونه‌ی توئه.»

‘خونه‌ی تو’. این کلمات غیرمنتظره قلب مکس را به شکل دردناکی فشردند و تقریباً نفسش بند آمد. قلبش محکم به سینه‌اش می کوبید. شاید ریفتان منظور خاصی از این حرف نداشت، شاید آن را همین‌طوری به زبان آورده یا شاید هم صرفاً یه هوس زودگذر بود. هر چه بود، مکس نمی‌خواست خیلی به آن فکر کند «م-من... م-من تا-تا ج-جایی که بت-بتونم دن-دنج و را-راحت تز-تزئین‌ش می‌کنم... بر-برای هر-هردومون.»

«خیلی خب.» ریفتان، این مرد خوب و دوست‌داشتنی، لبخند‌ی از سر رضایت به مکس زد. لحظه‌ی بعد به آرامی لب‌هایش را روی گونه مکس گذاشت؛ مکس معذب سر تکان داد. در این لحظه کاملاً متوجه‌ی این حقیقت شد که فقط خودشان دوتا در اتاق خواب هستند. مکس که در چند روز گذشته نه توانسته بود یک حمام درست و حسابی بکند و نه توانسته بود لباس‌ش را عوض کند، به شکل دردناکی آگاه بود که چطور به نظر می‌رسد؛ با ملایمت ریفتان را هل داد عقب «آه، م-من ... می‌-می‌خوام حم-حموم کنم...»

«البته.» ریفتان سرش را برگرداند و گفت «به کنیزها می‌گم بیان و وان رو آماده کنن.»

سپس بیرون رفت و به خدمه دستور داد که برای حمام آب گرم و برای مکس یک دست لباس تازه بیاورند. مکس ردای چروک‌شده‌اش را درآورد و با احتیاط آن را روی صندلی گوشه‌ی اتاق قرار داد. پس از مدتی چهار خدمتکار با سطل‌های چوبی بزرگی وارد اتاق شدند. در حالی‌که داشتند وان بزرگ را با آب داغ پر می‌کردند، ریفتان زره‌اش را درآورد و روی میز گذاشت.

«اگه به چیز دیگه‌ای نیاز داشتیم صداتون می‌زنیم. لطفا چیزی آماده کنین که بعد از حمام بخوریم.»

«چشم ارباب. لباساتون رو همین‌جا می‌ذارم.»

بعد از خروج کنیزها، ریفتان پیرهن بلندش را که خاکی و خیس از عرق بود از تنش درآورد. بعد با یک حرکت بند شلوارش را باز کرد. مکس هول شد و رو برگرداند، اما ریفتان به سمتش رفت و شروع کرد به باز کردن گره‌های بند لباسش.

«ری- ریفتان!»

صدای ریفتان زیر گوش‌هایش گرفته و خش‌دار به نظر می‌رسید «بیا با هم حموم کنیم.»

از حس لمس دستان ریفتان روی کمر برهنه‌اش لرزید. ریفتان موهای آشفته‌ی مکس را با دستانش مرتب کرد و آن‌ را یک طرف شانه‌اش انداخت تا گردن باریکش نمایان شود.

و بعد، زبانش روی پوست گردنش چرخید. «مزه‌ی شوری و نمک می‌دی…»

«ن-نکن! کث-کثیفم…»

هرچند مکس داشت اعتراض می‌کرد اما وقتی لب‌های نرم ریفتان ریز ریز پشت گردنش را بوسیدند شانه‌هایش شل شدند. ریفتان او را برگرداند تا رو به روش بایستد اما مکس نمی‌توانست به بدن برهنه‌‌‌اش نگاه کند و چشمانش را بست. احساس غریب و جدیدی در درونش خیز گرفته بود که مکس را بیچاره می‌کرد.
پیشنهادی: قسمت‌های منشوری رو که می‌خونین اینو باهاش گوش بدین :)))
Видео/гифка
ب بسم‌الله
اولین پارت ❤️
تازه‌واردهای عزیز خوش اومدین
دانلود یک عدد ریفتان... 😭


😂: این پیام یکی از ادمین‌های دیگه‌مونه
اینم از پست‌های امشب :)
یکی از دوستام بهم گفته باید اسم این فصل رو می‌ذاشتم شوگر ددی :)
ریفتان عزیزم شوگرددی کی بودی پسرم؟
قشنگ داشت می‌گفت همه‌ی هزینه‌هات مال منه عزیزم :)))
ولی خدایی دارین ریفتان چه‌قدر به خودش سخت می‌گیره؟ هی می‌ترسه برای مکسی کم باشه 💔

Найдено 49 постов