Телеграм канал ''




246 подписчиков
44 просмотров на пост


Детальная рекламная статистика будет доступна после прохождения простой процедуры регистрации


Что это дает?
  • Детальная аналитика 797'222 каналов
  • Доступ к 318'740'412 рекламных постов
  • Поиск по 1'272'232'685 постам
  • Отдача с каждой купленной рекламы
  • Графики динамики изменения показателей канала
  • Где и как размещался канал
  • Детальная статистика по подпискам и отпискам
Telemetr.me

Telemetr.me Подписаться

Аналитика телеграм-каналов - обновления инструмента, новости рынка.

Найдено 15 постов

صدای گرومپ گرومپ پای گوسفند می‌اومد!
عمو حرفی از داشتن گوسفند نزده بود. حالا این همه جا باید تو اتاق رها نگهش دارن؟!
توجام جابه‌جا شدم و سعی کردم به خواب قشنگ و آرامش بخشی که می‌دیدم بپیوندم همینکه روی تشک غلت زدم با صدای مهیب گرومپی چشم‌هام تا حد امکان باز شد.
از صدای یهویی دست و پام شُل شدن و قلبم گوم گوم تو سینه می‌کوبید.
بی‌توجه به صدا داشتم می‌خوابیدم که صدای ناله‌ی رها بلند شد:
- کمکم کنید... می‌خوام از اینجا برم.
سر چرخوندم پلک‌هام رو از آغوش هم دیگه در آوردم و بهش نگاه کردم.
اتاق تو تاریکی فرو رفته بود، نمی‌شد به خوبی اطراف رو دید صدای ناله‌ها و کمک خواستن‌هاش مانع خوابیدنم می‌شد.
لب باز کردم تا صداش کنم، بیدارش کنم اما، با ساطع شدن نور ماشین که از کوچه گذشت لب‌هام بهم دیگه دوخته شدن.
با چیزی که دیدم روح از تنم رفت! روی تخت رها موجودی عجیب و ترسناک بود.
شاخ‌های بلند درهم پیچیده رنگ پوستی که به سرخی خون می‌زد. چشم‌های از حدقه در اومده.
پلک که می‌زدم تصویرش جلوی چشم‌هام نقش می‌بست. اون چشم‌هاش، چشم‌هایی که سفیدی نداشتن!
خدایا شکرت... شکرت، خداروشکر که شب خوابی داخل اتاق نیست تا رها بخواد روشنش کنه وگرنه با دیدنش قلبم از جنب‌وجوش می‌ایستاد.
می‌ترسیدم رها رو از خواب بیدار کنم، می‌ترسیدم پا پیش بذارم و اون شیطان بهم حمله کنه و مثل گرگی گرسنه ببلعتم.
پتو رو روی پاهام سُر دادم، نرمی و گرماش اون حس خوبی که بهم می‌دادن هم نتونستن کمی از ترسم رو کم کنن.
بلند شدم، تمام توجهم اون سمت بود، می‌ترسیدم نگاهم بچرخه و بی‌افته روی اون‌ها اون موقع دیگه نمی‌تونستم نگاه لرزونم رو ازشون بگیرم و پاهای شوک خوردم رو حرکت بدم.
تمام سعیم رو کردم تا سرم به سمتشون نچرخه، صدای تق تق قدم‌هام تو سکوت اتاق جنجال به پا می‌کرد. زیر چشمی تمام حواسم به اون سمت اتاق بود.
در رو باز کردم. همین که از اتاق بیرون اومدم نفسم رو آزاد کردم. تکیه به در بسته دادم چشم‌هام رو بستم از ترس داشتم می‌لرزیدم باورم نمی‌شد چطور می‌تونم همچین چیزهایی رو ببینم و هنوز زنده مونده باشم؟!
سالن غرق تو تاریکی و سکوت بود و تنها صدای ساکن صدای نفس نفس زدن‌هام بود.
قفسه‌ی سینم به شدت بالا پایین می‌شد و پاهام که از ترس به لرز افتاده بود و دیگه تحمل وزنم رو نداشت.
صحنه‌هایی که از سر شب دیده بودم تو ذهنم مورور شد و قلب بی‌جنبم رو بدجوری به تکاپو انداخت.
همش دعا می‌کردم خواب به خواب شده باشم و وقتی پلک‌هام رو باز می‌کنم خبری از این اتفاقات ترسناک نباشه.
تو همین لحظه که افکارم به این سو و اون سو به پرواز در اومده بود و با یادآوری اتفاقات روح، جسم و قلبم رو از ترس به لرزش می‌نداخت.
صدای دورگه و رعب‌آوری دقیقا کنار گوشم اسمم رو زمزمه کرد!
ناخداگاه " هین " بلندی کشیدم، پلک‌هام متعجب از آغوش هم دیگه در اومدن و باعث شدن تا مرز سکته برم و برگردم!
نگاه ترسیدم میخ مرد شنل پوش مقابلم شد، با فاصله‌ی خیلی کمی جلوم وایستاده بود.
کلاه شنلش روی سرش کشیده بود و تنها لب و دندون‌هاش رو به نمایش گذاشته بود.
لب‌هاش بهم دیگه خوردن و اسمم رو از حصار لب‌هاش به سمت گوش‌هام فرستاد.
- مــالانـــی
قلبم برای لحظه‌ی ساکت شد و گوشه‌ی کز کرد، روی پیشونیم دونه‌هایی از عرق جا خوش کرد، نگاهم قفلش شد.
هر ثانیه‌ی که می‌گذره طعم مرگ رو احساس می‌کردم، نگاهم سر خورد و روی لب‌هاش ثابت موند.
لب‌هاش کش اومد و پوزخند ترسناکی رو روی خودش حکاکی کرد!
سرما سراغم اومد و جسم ترسیدم رو به لرزش انداخت.
تو تاریکی سالن که تنها با نور ساطع شده‌ی ماه می‌تونستم اون رو ببینم دندون‌هاش رو بیرون انداخت. تیزی دندون‌هاش برق زد. اسمم رو برای بار دیگه زمزمه کرد:
- مــالانــا
لرزش تنم شدت گرفت، دوباره و دوباره اسمم رو صدا زد.
مثل فیلم‌های ترسناک که شخصیت داستان یدفعه محو و ظاهر می‌شد الان هم دقیقا همین اتفاق افتاد.
یدفعه از جلوی چشم‌هام محو شد و روی پله‌ها ظاهر شد!
بارها و بارها اسمم رو زمزمه کرد که تو سکوت خونه جنجال به پا کرد.
هر بار که اسمم رو زمزمه می‌کرد ناپدید می‌شد و چند متری عقب‌تر ظاهر می‌شد.
اونقدر اسمم رو صدا زد که از ترس چشم‌هام سیاهی رفت و روی زمین افتادم.
هیکلی و بزرگ بود اونقدر بزرگ که برای دیدنش باید سر بالا می‌گرفتی، عقب عقب رفتم که کمرم به لبه‌ی میز کامپیوتر رها کوبیده شد.
به سمتم هوجم آورد پلک‌هام رو روی هم دیگه گذاشتم و با تمام توانم جیغ کشیدم همون لحظه در اتاق باز شد.
تو چشم‌هام اشک خونه کرده بود زن عمو با نگرانی به سمتم اومد. پرسید:
- چی شده زن عمو خوبی؟
به حمومی که اون هیولا که شباهت عجیبی به از ما بهترون داشت اشاره کردم، می‌خواستم بهش بگم چی دیدم که نگاهم به در قفل شده‌ی حموم افتاد. خشکم زد اینجا چه خبر بود؟ نکنه توهم زدم؟ لب‌هام از شدت ترس بهم دیگه بر خورد می‌کرد.
پلک‌هام رو محکم روی هم فشار دادم، سعی می‌کردم آروم باشم و به خودم حالی کنم خیال بوده.
اما، چطوری می‌خوام اون نگاه برزخی اون هیولای گنده رو حاشا کنم. اینو به خوبی می‌دونستم اگه حرفی از موجودی بزنم که اینجا حضور نداره و کسی با چشم خودش قبلا ندیده، باعث تمسخر یا شایدم بدتر بشم. با صدای لرزونم از ترس می‌گم:
- هی...هیچی ف... ف... فکر کردم کسی رو دیدم.
زن‌عمو خنده‌ی ریزی کرد:
- ای بلا گرفته می‌خواستی منو بترسونی؟!
نذاشت حرفی بزنم، سری تکون داد و شونه‌هام رو گرفت و به سمت بیرون بردتم.
روی مبل نشسته بودم و نگاهم به لب‌های رها بود اما، تمام حواسم به یک ساعت پیش به اتاقی بود که اون هیولارو دیدم.
با تکون خوردن دستی جلوی چشم‌هام، سرم رو بالا گرفتم و به عمو نگاه کردم خنده‌ی مردونه‌ی کرد و گفت:
- کجا داری سیر می‌کنی، پاشو میز شام چیده شده.
لبخند خجالتی زدم و به سمت میز ناهار خوری برای سرف شام رفتم!
پشت میز نشستم و برای خودم غذا کشیدم، درحال خوردن بودم که یدفعه پاهام گُر گرفت، انگار چیز داغی از انگشت پاهام تا انتهای زانوهام درحال تکون خوردن بود. به معنای واقعی وحشت کرده بودم.
احساس می‌کردم چیزی چیزی روی پاهام می‌خزیدو بالا می‌رفت. کتفم بخشی که سوخته بود به سوزش افتاده بود و بی‌اندازه می‌خارید. مامان متوجه وُل خوردن‌هام و حرکاتم شد پرسید:
- چیزی شده؟
لب‌هام رو محکم فشار دادم، اون گرما، اون سوزش، اون خارش یهو از بین رفت. بلاخره تونستم نفس حبس شدم رو رها کنم. با لبخند کمرنگی جواب دادم:
- نه چیزی نیست.
لیوان دوغ رو یه نفس سر کشیدم، گردن و قفسه‌ی سینم به شدت گُر گرفت! نمی‌دونم چه مرگم شده بود، نمی‌تونستم چیزی کوفت کنم و راحت سر جام بشینم.
تو همین بین که درحاا کلنجار رفتن با خودم بودم یهو برق‌ها رفت. همه شاکی در مورد برق رفتن صحبت می‌کردن اما من تمام توجه‌هم به اطراف بود.
به صدای پای و کشیده شدن شئ که بهم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. بدون شکی می‌تونستم بگم کسی پشت سرم‌ایستاده.
گرمایی سوزان مثل شعله‌های آتش به کمرم‌ می‌خورد، صدای خش خشی که از پشتم می‌اومد به وحشت انداختتم.
گرومپ... گرومپ... گرومپ این صدای قلبم بود که داشت اوج می‌گرفت.
- مالانا!
ای... این صدای کی بود؟ شونه‌هام سنگین شدن و یهو داغ شدن جوری که پوستم درحال سوختن بود.
- منتظرم باش انسان، قراره بهمون کُلی خوش بگذره!
زیر چشمی به شونم نگاه کردم دست سیاه رو که دیدم جیغ زدم همزمان با فریادم برق‌ها روشن شدن!
درحالی که نفس نفس می‌زدم به دورو برم نگاه می‌کردم رها پرسید:
- دنبال چیزی می‌گردی؟ چیزی شده ملی؟
نگاهش، اون چشم‌هاش جوری بهم نگاه می‌کردن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! یعنی صدای جیغ زدنم رو نشنید؟ نه تنها اون بقیه‌ هم باحالت خنثی نگاهم‌می‌کردن. نکنه دارم دیونه می‌شم؟
دستمال رو از کنار بشقاب برداشتم با پاک کردن لب‌هام تشکر کردم، از پشت میز بلند شدم. رها با خنده به سمتم اومد:
- امشب پیشم بمون کنارم بخواب.
با ترس خونه رو زیر نظر داشتم، لحظه‌ی گوشی رو کنار نمی‌ذاشتم می‌ترسیدم برق بره و باز هم اون توهم رو تو تاریکی ببینم. به احبار متقابلا خندیدم با لبخند جوابش رو دادم:
- اون جایگاه شوهرته عزیزم. گونم رو کشید، و لبخند دلبرانه‌ی زد.
- پس جاتو کنار خودم می‌ندازم.
با شک جوابش رو دادم:
- مشکلی نیست. امشب اینجا می‌مونم‌.
از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاق خوابش رفتم. با داخل شدنم به یاد سر شب افتادم تنم گُر گرفت، چیزی نبوده حتما توهم زدی دختر نترس. زیر لب نالیدم " نه که مواد مصرف می‌کنی بایدم توهم بزنی" به تختش اشاره کرد:
- تو رو تخت بخواب من‌ روی زمین.
- نه ممنون من رو تخت کسی نمی‌خوابم‌.
خندون گفت:
- اگه نمی‌دونستم که بهت تعارف نمی‌کردم!
زرنگی زیر لب گفتم. روی تخت ولو شد پتو روی سرش کشید و به سرزمین رویاها پرواز کرد.
***
با دست پر حرارتش به پیشونیم کوبید، زیر پاهام به آنی خالی شد و از پرتگاه پایین پرت شدم. تو هوا دست و پا می‌زدم و جیغ می‌کشیدم "نه" که یهو کشیده‌ی محکمی نوش جانم شد!
- چته؟
نگاه ناباورم رو به سحر دوختم، یعنی همش خواب بود؟! عرق سردی روی تنم نشسته بود نفس نفس می‌زدم. برام چشم تو حدقه چرخوند و کمک کرد روی تخت بشینم‌.
با پشت دستم پیشونی عرق کردم رو خشک کردم، سحر نگران باهام حرف می‌زد ولی، صداش صامت بود. صحنه‌هایی که تو خواب دیده بودم جلوی چشم‌هام نقش بست.
اون آدم عجیب توی خواب، اون داس تو دستش حرف‌هاش و اون ضربه‌ی آخری که به پیشونیم زد!
وسط دو ابرو رو لمس کردم که درد وحشتناکی تو سرم پیچید و سرم به دوران افتاد، سحر ترسیده از روی تخت بلند شد و به سرعت از اتاق بیرون رفت.
سردردی که تو ناحیه وسط دو ابروم داشتم درحال دیونه کردنم بود. خواب بود اما، از واقعیت هم واقعی تر بود. اون حرف‌هاش اون زمزمه‌ها، لحظه‌ی از ذهنم پاک نمی‌شد.
صدای جیر جیر درد که به آرومی در حال باز شدن بود توجه هم رو جلب کرد. با صدای لرزون از خوابی که دیده بودم زمزمه کردم:
- سحر؟
تق... تق... تق، صدای پا می‌اومد، و همراه اون صدای شئ تیز که روی زمین کشیده می‌شد و صدای تیزی رو تولید می‌کرد. یهو تصور اون مرد شنل پوش با اون داس تو دستش جلوی چشم‌هام نقش بست. لبم رو به دندون گرفتم. با چنگ زدن پتو سعی می‌کردم ترسم رو به اون انتقال بدم‌.
در با صدا بهم دیگه کوبیده شد. نفس تو سینم حبس شد. صدای گومپ گومپ قلبم گوش‌هام رو پر کرده بود. سایه‌ی رو از زیر درد دیدم، سایه‌ی که جلوی درِ بدون حرکت ایستاده بود.
- س... سحر؟ س.. س... سحر؟
یه آن در اتاق باز شد، صدای جیغم با ترسی که به قلبم نفوذ کرده بود در اومد.
- چته؟ جنی شدی باز؟
سحر بود! دست روی قلبم فشار دادم پس چرا هر چی صداش می‌کردم جواب نمی‌داد. سحر با لیوان آبی که به دست داشت هول هولکی روی تخت نشست. لیوان رو جلوم گرفت:
- بیا بخور تا حالت جا بیاد.
نگاهم رو به زور از در اتاق خواب گرفتم و خیره‌ی چشم‌های خندونش شدم. بلاخره صبرش لبریز شده و دهن باز کرد، با خنده و شیطنت گفت:
- باید به افتخاراتم کتک زدن توام اضافه کنم.
با صدای بلندی شروع کرد خندیدن. کمی طول کشید تا حرفش رو تحزیه و تحلیل کنم اما، همین که متوجه‌ی حرفش شدم بالشت تخت رو بر داشتم و همزمان با کوبیدن به سرش داد زدم:
- چه افتخاریم به کارش می‌کنه، بلکه فقط بتونی تو خواب از این غلط‌ها کنی.
برام زبون درازی کرد و ادام رو در آورد تو جام جابه جا شدم که جیغ خفه‌ی کشید و قبل از اینکه بلایی سرش بیارم از دیدم محو شد. خجالتم نمی‌کشه می‌گه از افتخاراتش هست!

***

گرمای شدیدی تو جای جای بدنم احساس می‌کردم هر ثانیه بیشتر از قبل گُر می‌گرفتم.
دونه‌های عرق رو روی تیرگ کمرم حس می‌کردم، عجیب بود تو این هوا و عرق کردن!
"رها" سینی چایی رو جلوم گرفت، دستم رو روی لبه‌ی سینی گذاشتم و با فشار دادن سینی بهش فهموندم میلی ندارم.
تحمل این‌ داغی و گرما رو نداشتم، اگه مریض هم می‌شدم و تب می‌کردم دمای تنم به این حد نمی‌رسید. و اینجوری خیس عرق نمی‌شدم.
با نشستن رها روی مبل کناری، سرم رو به سمتش خم کردم به آرومی جوری که خانواده‌ها نشنون گفتم:
- با اجازت می‌رم داخل اتاقت تا لباس راحتی بپوشم به شدت گرمم شده.
لبخند مهربونی تحویلم دادم:
- تو این هوا گرما کجا بود؟ مریض نیستی؟
دستش رو دراز کرد تا روی پیشونیم بذاره اما، با عقب کشیدنم دستش رو وسط راه پایین آورد.
- نه عزیزم، حالم خیلی خوبه فقط گرممه.با اجازه.
از روی مبل بلند شدم که نگاه‌ها به سمتم کشیده شد با لبخند رو به جمع گفتم:
- راحت باشین.
با قدم‌های آروم اما، پر صدا به سمت طبقه‌ بالا رفتم. سومین در رو از سمت چپ باز کردم و وارد اتاقش شدم.
به سمت میز کامپیوترش، که کنار حموم قرار داشت رفتم.
دستم روی دکمه‌های مانتوم نشست، از هول گرما تند بازشون کردم صدای خش خش چیزی توجهم رو حلب کرد. سر چرخوندم که یه آن نگاهم به در حموم گره خورد!
شیشه‌ی ماتی روی در نصب بود که نمی‌ذاشت اون سمت رو ببینی اما، وقتی پشت در می‌ایستادی سایت مشخص بود، مثل همین الان که سایه‌ی گنده‌ی پشت درِ حمو دیده می‌شد!
تپش قلب گرفته بودم، همه پایین بودن پس کی داخل حمومم بود؟ با وجود ترسی که داشتم چند قدم کوتاه به سمت حموم برداشتم.
مانتوم رو اونقدر با پنجه‌هام فشار داده بودم که شک داشتم چروک نشه!
چند قدمی حموم ایستاده بودم که در با شدت بهم دیگه کوبیده شد، از جا پریدم و با تمام وجود جیغ زدم.
لامپ داخل حموم با صدا خاموش روشن می‌شد، در حموم کامل باز شد و هیولایی خاکستری رنگ ازش بیرون اومد!
- ازم فرار می‌کنی؟ فکر کردی می‌تونی از من و شرنوشتی که برات رقم زدم فرار کنی؟ از حالا سرنوشت ما بهم گره خورده!
سعی داشتم از این فاصله چهره‌ی شخصی که تهدیدم می‌کرد رو ببینم، تنها چیزی که عایدم شد هیچی بود! مقابلم پول چوبی از این سمت تا اون سمت دره که اون شخص با داس در انتظارم ایستاده بود شکل گرفت.
ترسیده از اینکه بخواد از اون پل استفاده کنه و به این سمت دره بیاد قدم به عقب برداشتم، صدای خنده‌های طعنه آمیزش سکوت دره رو شکست داد. داسش رو روی زمین کشید، صدای کشیده شدنش روی زمین موهای تنم رو سیخ و تنم رو به لرزه انداخت، از پل طویل استفاده کرد تا بهم برسه.


ترسیده از مرگ، اونم تو سن کم عقب گرد کردم و پا به فرار گذاشتم.
یهو صدای مهیب رعدو برق پیچید، مقابلم ظاهر شد. بخاطر پوشش نمی‌تونستم چهره‌ش رو ببینم‌ شنلی بلند به تن داشت و کلاه شنل رو تا انتهای بینیش پایین کشیده بود! قدمی به جلو برداشت تو صورتم پچ زد:
- راه فراری از دست من نداری، به زودی می‌شم کابوس شب‌هات!
یه قدم برداشت و فاصله‌ی بینمون رو از بین برد، با ترس به ظاهر وحشتناکش نگاه کردم. اون داس تو دستش وحشتم رو دو چندان کرد. از ترسی که به قلبم ریشه دونده بود تنم لرز گرفت.
لبخند شیطانیش از زیر شنل معلوم بود. داس دستش رو دورانی دورم کشید. در اثر کشیدن دورم رو شعله‌های آتش احاطه کرد.
قدم جلو گذاشت و مقابل چشم‌هام از شعله‌ها رد شد!
مقابلم ایستاد و انگشت شستش رو وسط دو ابروم، دقیقا جایی که سحر می‌گفت چشم سوم انسان قرار داره زد.
همینکه انگشتش پوستم رو لمس کرد، درد وحشتناکی سراغم اومد صدای قهقه‌هاش تو جنگل پیچید:
- از حالا به بعد یه زندگی پر از ترس و وحشت رو تجربه می‌کنی.
با دست پر حرارتش به پیشونیم کوبید، زیر پاهام به آنی خالش شد از پرتگاه پایین پرت شدم تو هوا دست و پا می‌زدم.
- نه.
پماد رو از دستش می‌گیرم و از جلوی پاش بلند می‌شم. به روی صورتش خم می‌شم و بوسه‌ی ریزی روی گونش ‌می‌کارم
- دستت در نکنه مادر، من می‌رم کمی استراحت کنم.
به یه نقطه خیره شده بود و بد تو فکر فرو رفته بود، اصلا متوجه‌ی حرفم نشد، حتما تو گذشته‌ غرق شده. به سمت اتاق خواب که کنار آشپزخونه بود می‌رم، وسط راهروی تنگ می‌ایستم. دستم دستگیره‌ی سرد دَر رو لمس می‌کنه، فشاری بهش می‌یارم‌ که با صدای تیکی باز می‌شه. تو همین لحظه که در رو باز می‌کنم و داخل چهارچوب قرار می‌گیرم چیزی با سرعت از جلوی چشم‌هام می‌گذره! تنم برای لحظه‌ی سُست می‌شه، قلبم به بلبشو می‌افته؛ برای نیفتادن به در تکیه می‌دم، و نفس عمیقی می‌کشم. صدای قلبم که بی محابا به سینم می‌کوبید گواه ترسی که بهش نفوذ کرده بود رو می‌داد.
پلک‌هام از ترس قصد به آغوش کشیدن هم رو داشتن اما، عقلم وادارش می‌کرد تا بسته نشه. چشمی داخل حدقه می‌چرخونم و با مشت کردن دست‌هام‌ داخل اتاق می‌شم. به قدری ترسیده بودم که توان نفس کشیدن نداشتم.
نگاه ترسوم رو به تخت گوشه‌ی اتاق که چسبیده به پنجره بود می‌ندازم، و با قرار دادن دستم به روی سینم به سمت تخت قدم بر می‌دارم. با دو بند انگشتم پرده رو به اسارت می‌گیرم و با کنار زدنش حیاط رو دید می‌زنم. مادر جون رو می‌بینم که نشسته بود روی تخت و قلیون می‌کشید. برای لحظه‌ی تمام حواسم به سمت حرف‌های مادر جون معطوف می‌شه. به همون قسمتی که می‌گفت ازمابهترون روی بدن دخترها نشونی می‌ذاشتن تا مشخص کنن این دختر مال اون‌هاست! درسته حرف‌هاش فقط یک داستان بود اما، راه ترس رو به قلبم باز کرده بود. بخاطر گفته‌های مادرجون بود که الان اینطوری احساس ترس می‌کردم!
نفس عمیقی می‌کشم و لب‌هام رو به دندون می‌گیرم. حتما خطای دید بوده، الکی الکی خودم رو با حرف‌های یه پیرزن ترسوندم! پرده رو ول می‌کنم که لَخت روی تخت می‌افته پنجره رو پشت خودش پنهون می‌کنه. تو همین لحظه که به آغوش تخت می‌رفتم در با شدت کوبیده می‌شه و صدای ترسناکی از خودش تولید می‌کنه. جیغ بلندی می‌کشم و روی تخت سیخ می‌شیم، ترسیده به در بسته شده نگاه می‌کنم.
ناخن‌هام رو تو مشتم فشار می‌دم و "بسم‌ الله‌ی" زیر لب گفتم.
چشم‌هام‌ میخ دستگیره‌ی آهنی دَر شد که به شدت بالا پایین می‌شد‌.
قلبم، به شدت به سینم‌ می‌کوبید و ترسش رو جار می‌زد. پلک‌هام از ترس روی‌ هم افتادن و لب‌هام برای فریاد از هم دیگه باز شدن!
از ته دل جیغ کشیدم به یکباره دَر با صدای وحشتناکی به دیوار کوبیده شد. چشم‌هام اتوماتیک وار باز شدن تا ببینه چه کسی وارد اتاق شده.
با دیدن سحر که تو چهارچوب در ایستاده بود نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم. با دیدنش قلبم دست از خودکشی کشید، نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم و روی تخت ولو شدم. با اون صدای نازکش داد زد:
- چه خبرته انقدر جیغ می‌کشی؟ فکر کردم جن‌ها ریختن سرت تا ببرنت لعنتی!
از ترس قلبم، هنوز می‌کوبید و رگ‌های گیجگاهم‌ نبض می‌زد، امان از دست سحر با این شوخی‌هاش، آخر کار دستم می‌ده.
صدای کشیده‌ی "ایشش" رو شنیدم و بعد از اون صدای قدم‌هاش که ازم دور و دورتر می‌شد. پلک‌هام رو به روی هم فشار دادم سعی کردم از حرف‌‌های که مادرجون با زدنش لرز به تنم انداخته رو فراموش کنم.

* * *

هوا تاریک شده بود و زوزه‌ی گرگ‌ها به گوش می‌رسید تنم رو به آغوش کشیدم. تو جنگل گم شده بودم!
سرم رو بالا گرفتم و به درخت‌های عجیبی که شاخه‌هاش در هم پیچیده بود و مانعی دیدن ماه می‌شد، خیره شدم.
نسیم خنکی می‌وزید، نسیمی که لا‌به‌لای موهام می‌پیچید و با ابریشم سیاه گیسوهام بازی می‌کرد. این نسیم، این هوای خوش، و عطر سردی که تو مشامم می‌پیچید رو دوست داشتم.
باد با هوهو از بین درخت‌ها به سمتم هجوم آورد و تا پوست و استخونم نفوذ کرد.
لرز کردم و با دست‌هام سعی کردم‌دمای بدنم رو بالا ببرم.
با قدم‌های بلند به راهم ادمه دادم، از روی برگ‌ها خشک شده از لابه‌لای درخت‌ها گذاشتم. قرص کامل زیبای ماه رو دنبال کردم تا به دره‌ی ترسناک رسیدم‌.
عمق دَرِه زیاد بود، و برای منی که از ارتفاع وحشت داشتم، ترسناک بود.
با صدای کشیده شدن چیزی روی زمین نگاه از دره‌ی پر اتفاع گرفتم.
سر بالا دادم نگاهم به اون سمت دره افتاد مردی سیاه پوش، با شنل مشکی رنگی ایستاده بود و چیزی مثل داس به دست داشت!
لرزی کردم، حس وحشتناکی بهش داشتم، حسی تلخی بدتر از طعم گس اسپرسو، نجوایی تو گوش‌هام پیچید.
نجوایی که اسمم رو به بدترین لحن ممکن صدا می‌کرد. " مالانا، مالانا " قلبم پر شد از حس‌های نا آشنا، اون کی بود؟ نکنه عزائیل هست و قصد جونم رو داره؟ قدمی به عقب برداشتم صداش داخل دره پژواک شد.
دلم یهو ریخت جیغ خفه‌ای کشیدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم. تنم از ترس یهویی سست شده بود و طاقت بیشتر از این رو نداشت.
زیر آب رفتم و با سرعت دوش گرفتم، به یکباره آب جوش شد و کتفم رو سوزوند، با سوزش شدیدش کنار کشیدم عصبی شیر رو بستم. دستم رو روی کتفم گذاشتم سوزشش چندین برابر شد.
حوله رو روی تنم انداختم و با خشک کردن موهام لباس‌هام رو می‌پوشم و به سمت جعبه‌ی کوچیک داروها می‌رم و پماد سوختگی رو در می‌یارم. ننه جون با دیدن پماد تو دستم تو جاش جابه‌جا می‌شه و نگران می‌پرسه:
- چی شده مادر؟
لبخند کم رنگی می‌زنم و ملایم می‌گم:
- آب جوش شد، کتفم سوخت.
دستش رو دراز می‌کنه و مهربون می‌گه:
- بیا اینجا دختر گلم خودم برات بزنم.
پماد رو تو دستم‌ می‌فشارم‌ و خجالت زده می‌گم:
- زحمت می‌شه.
خنده‌ی کوتاهی می‌کنه، و با مرتب کردن موهای سفید شد می‌گه
- بیا اینجا ببینم مادر.
به سمتش قدم بر می‌دارم، لباسم رو در می‌یارم‌ و مقابل تنم می‌گیرم پماد رو به دستش می‌دم، دستی نوازش وار روی کتفم می‌کشه با درد خودم رو جلو می‌کشم، مادر جون حیرت زده می‌گه:
- پوستت سوخته، گوشتش جمع شده و نقش یه هلال ماه رو بهش داده.
به شوخی می‌گم:
- خیلی بده؟ بنظرتون نیاز هست برم بیمارستان بخش سوختگی.
خنده‌ی نمکی‌ می‌کنه.
- نه مادر جان این که چیزی نیست بخوای بخاطرش پول‌های بی زبون رو حیف و میل کنی.
لبخند کم رنگی به روی لب‌هام نقش می‌بنده، جایگاه پول برای مادر حکم شوهر خدا بیامرزش رو داشت؛ به آرومی کتفم رو نوازش می‌کنه و می‌گه:
- اون قدیم‌ها در مورد هلال ماهی که روی تن دختر‌ها شکل می‌گرفت داستان‌های زیادی بود.
کنجکاو می‌شم و می‌پرسم
- چه داستان‌هایی؟
دستی به موهای نم‌دارم‌ می‌کشه و در حینی که سرم رو نوازش می‌کنه می‌گه:
- زیاد یادم نیست مادر، آخه اون موقع‌ها فقط ده سالم بود اما، تا جایی که به یاد دارم، از این هلال‌ها برای ترسوندن دخترهای که از ازدواج تفره می‌رفتن استفاده می‌شد.
مکث کوتاهی کرد و بعد از بستن در پماد ادمه داد:
- چو انداخته بودن تو روستا که هر صد سال از‌مابهترون روی تن دخترهای مجرد هلال ماه رو حک می‌کنه و بعد از یه زمان مشخصی می‌یاد دختر رو در ازی کلی طلا می‌بره.
خنده‌ی ریزی کردم، عجب خانواده‌هایی بودن دیگه برای شوهر دادن دخترهاشون چه کارهایی که نمی‌کردن.
- چرا می‌خندی مادر؟
- هیچی نیست
آه عمیقی کشید و پر درد گفت:
- آی دخترم اگه بدونی چه دختر‌هایی رو بخاطر این هلال ماه کشتن، این جوری به حال اون روزشون نمی‌خندیدی.
لبم رو با دندون می‌گزم و به آرمی می‌گم:
- حق می‌دم اون موقع خانواده‌ها خیلی حساس و ساده و زود باور بودن، هنوزم هستن از این جور آدم‌ها اما، خداروشکر نسبت به قبل‌ کمترن.
تمام خشمم رو داخل دست‌های مشت شدم و چشم‌هام ریختم. برخلاف نگاهم صدام لرزون بود با بغص سحر رو صدا ‌کردم بی‌توجه بهم فقط سرفه می‌کرد.
صورت تپل سفیدش به دلیل نرسیدن اکسیژن به ریه‌هاش هم رنگ گوجه شده بود. اشک‌های غلتان از چشم‌های قهوه‌ای‌ سوختش می‌‌چکیدن. برای رسیدن کمی اکسیژن به ریه‌هاش به همه جا چنگ می‌زد.
صدای محکم قدم زدنش با صدای سرفه‌های سحر با هم هم آمیخته شده بود. پشت سرم ایستاد سایه‌ی جثه‌ی بزرگ سیاه رنگ روی سحر که مقابل پام نشسته بود افتاد. صداش رو کنار گوشم آزاد کرد:
- می‌خوای نجاتش بدی، فرشته زمینی؟
سرش رو نزدیک به گوشم کرد نفس‌های تب دارش پوست گردنم رو به گزگز می‌نداخت با خباثت زیر گوشم پچ زد:
- بهم اجازه بده، بذار معشوقت باشم.
به چهره‌ی پنهون شده‌ی زیر شنلش که به آینه‌ی دیوار مقابلم نصب شده بود نگاه کردم. سکوتم رو که دید لب باز کرد:
- هوم، انتخاب به دست‌های خودته انسان کوچولو بلاخره من تو رو مال خودم می‌کنم. چه الان، چه فردا، چه چند سال دیگه بلاخره تو مال من و در اختیار من قرار می‌گیری.
نمی‌دونستم چیکار کنم، ترسیده بودم اگه برای سحر اتفاقی می‌افتاد تا آخر عمر خودم رو هرگز نمی‌بخشیدم و اگه بهش اجازه می‌دادم معلوم نبود دچار چه سرنوشت شومی می‌شدم. حرفش تو گوشم زنگ " خورد چه فردا چه الان چه چند سال دیگه تو بلاخره مال من می‌شی؟ "
اگه بخاطر نه گفتن بهش واقعا خواهرم رو می‌کشت چی؟ از شیطانی که هر روز و هر شب شکنجم می‌داد بعید نبود! لب‌هاش رو به گوشم نزدیک‌تر کرد صدای وحشتناکش رو از حصار لب‌هاش آزاد کرد:
- منتظرم، تماشا کردن مرگ خواهرت یا معشوقه‌ی من شدن؟ کدوم رو انتخاب می‌کنی؟
نگاهم از شنل روی صورتش سُر خوردو روی سحر روی زمین افتاد با مشت‌های بی‌جونش روی زمین کوبید. سر بالا آورد چشم‌های خیسش رو بهم دوخت انگار با چشم‌هاش ازم می‌خواست کمکش کنم. پلک‌هاش به آرومی درحال بسته شدن بود. بغض رو همراه با آب دهنم پر صدا قورت دادم.
- انتخابت تو سرنوشت خواهرت تاثیر زیادی داره، مراقب باش با جوابی که می‌دی زندگی دفتر زندگی خواهرت به پایان نرسه!
اگه الان نه می‌گفتم تنها خواهرم رو از دست می‌دادم، نباید با زندگی خواهرم قمار می‌کردم. اگه برای داشتن من دست روی بقیه اعضای خانوادم می‌داشت چی؟ اگه تک تک خانوادم رو جلوی چشم‌هام‌می‌کشت باید چیکار می‌کردم؟! باید چه جوابی بهش می‌دادم آره یا نه؟ صدای سرفه‌های سحر قطع شد، مغزم از کار افتاد. به دستش چنگ زدم، با بغض داد زدم:
- باشه، ا... ا... اجازه می‌دم.
با صداهای چندشی که از خودش در می‌آورد دورم چرخ زد دست به سینه از حرکت ایستاد ‌پرسید:
- اجازه‌ی چی دارم؟
- اجازه می‌دم معشوقم شی.
پر صدا خندید صدای قهقه‌هاش تنم رو به لرزش انداخت می‌دونستم به بعد آرامشی در کار نیست.
- می‌دونی چند وقته منتظرم این تایید رو ازت بگیرم؟
- حالا که گرفتی.
با دست به جسم بی‌جون سحر اشاره کردم داد زدم:
- بهش کمک کن داره جون می‌ده.
صدای خندش تو حموم پخش شد، خوشحال و شنگول بشکنی زد که اتفاق‌های عجیبی رخ داد!
انگار تمام رفتارهای سحر از گریه، سرخ شدن پوستش افتادنش روی زمین و سرفه‌های ممتدش داشت به عقب بر می‌گشت! دقیقه‌ها به عقب بر می‌گردن و دقیقا جایی می‌ایستن که سحر خنده‌ی نمکی می‌کنه و می‌گه:
- منم می‌خوام بدونم برای چی صدام کردی؟
با پشت دست گونه‌های تر شدم رو پاک می‌کنم و به آرومی می‌گم:
- آها می‌خواستم بگم سبد لباس کثیف‌ها رو ببر و بنداز داخل لباسشویی. چرا برو بر نگاهم می‌کنی؟ زود باش برو دیگه.
اخم‌هاش رو درهم می‌کنه پرو می‌گه:
- خب بابا پاچه نگیر رفتم.
با بغل کردن سبد لباس‌ها از حموم بیرون می‌ره
- چرا انقدر قوم آنجل از دختر انسانها تعریف می‌کنن، در نظر من چیز خاصی نیستی، جز یه دختر ترسو که بعد از امروز قراره بیشتر بترسه!
صدای خنده‌های شیطانیش لرز به تنم انداخت؛ می‌دونستم از اینکه، همچین اجازه‌ی بهش دادم خودم رو تو بدردسر و سرنوشت شومی انداختم.
"فلش بک"
شیر رو باز کردم، زیر دوش آب سرد رفتم خنکیش لذت وصف نشدنی به جسم و روحم داد. پلک‌هام برای لحظه‌ی کوتاه به آغوش هم رفتن تو همین لحظه‌ که پلک‌هام عاشقانه‌ی ناب رو باهم‌تجربه می‌کردن حس کردم کسی پشتم ایستاده و کنار گوشم نفس‌ می‌کشه! ترس خیلی زود به دلم راه پیدا کرد و قلب بی‌جنبم رو به بلبشو انداخت. دست‌ و پاهام سر شدن؛ با ترس پلک‌هام رو باز کردم و زیر چشمی به اطرافم نگاهی انداختم.
صدای داد و فریاد قلبم درحال کر کردنم بود، دستم از ترس مشت شد و کنار بدنم افتاد. تو همین لحظه دوش هوا گرفت و با شدت و سروصدای زیادی آب رو از حفره‌های داخلش بیرون ریخت!
بسم الله الرحمن الرحیم
برگزیده‌ی تاریکی
به قلم نازنین اکبرزاده
ژانر تخیلی، ماوراطبیعه عاشقانه
خلاصه: هر صد سال انسانی از سمت کائنات منتخب می‌شه، مالانا دختری ترسوعه که منتخب می‌شه تا از بین دو منتخب مرد، دو نژاد مختلفِ شیاطین و فرشتگان یک نفر رو انتخاب و همسرش شه درحالی که قوم فرشتگان با بدست آوردن قرن‌ها عروس انسان خیالشون راحته؛ هیراویل از تبار شیاطین برای انتقام و خالی کردن دق و دلیش پا روی زمین می‌ذاره با باز کردن چشم سوم مالانا باعث می‌شه شیاطین زیادی از جمله خودش رو ببینه!

( هیراویل شیطان نامیست که تو حسرت عشق ‌انسان مونده و به هر طریقی کاری می‌کنه تا ملی معشوقش شه اما، یه هیولایی که معنی عشق رو نمی‌دونه چطوری می‌تونه دل دختر داستانو بدست بیاره)
*

سری داخل خونه می‌کشم، با ندیدنش با ترس و لرز به سمت حموم قدم بر می‌دارم. نگاهی به اطراف می‌ندازم؛ لباس‌های که زیر بغلم زده بودم رو گوشه‌ی از راهرو می‌ندازم.
با سرو صدایی که از حیاط اومد ترسیده از اینکه کسی ببینتم خودم رو داخل حموم انداختم. در حموم رو نیم چاک کردم. از لای در، راهرو رو زیر نظر گرفتم، ترسیده از اینکه سرو کلش پیدا شده باشه لرزش خفیفی سراغم اومد. سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس می‌کردم، می‌تونستم حضورش رو کنارم احساس کنم اما، جرعت برگشتن و رو در رو شدن باهاش رو نداشتم. صدای نفس‌های نامنظمش کنار گوشم، و هُرم‌ نفس‌های داغش پوست گردنم رو به گزگز می‌نداخت، ترس رو به دلم راه داد.
نفس تو سینم حبس شد، پاهام به لرز می‌افته طاقت سنگینی تنم رو تحمل نمی‌کنه و محکم روی زمین می‌کوبونتم. تک خنده‌ی معنا داری می‌زنه؛ تکیه به سرامیک‌های حموم می‌دم، پلک‌هام رو محکم روی هم دیگه فشار می‌دم تا مبادا ببینمش و قلب بی‌جنبم رو از حرکت بندازم!
نگاه خیرش رو روی خودم حس می‌کردم، از افکاری که تو ذهنم پرسه می‌زد قلبم بارها تا مرز خودکشی رفت و برگشت. تو همین لحظه که قلبم قصد شکستن قفسه‌ی سینم رو داشت و راه خلاصی و فرار برای خودش می‌گشت در حموم باز شد. سیخ شده سر جام ایستادم، پلک‌هام از ترس بهم دیگه چسبیده بودن و قصد جدا شدن از هم دیگه رو نداشتن، با نشستن دست داغش روی شونم خودکار پلک‌هام باز می‌شن؛ نگاه متعجبم به خواهرم که داخل حموم شده افتاد.
انگشتش رو از روی شونم سُر می‌خوره تا انتهای انگشت‌هام می‌ره از پشت سرم‌ می‌گذره و با قدم‌های کوتاه کنار "سحر" که تازه وارد حموم شده می‌ره، با صدایی که از شدت اظطراب می‌لرزید پرسیدم:
- اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی دارم حموم می‌کنم؟!
پوزخند عمیقی می‌زنه و با لحن مسخره‌ی می‌گه:
- وا حالت خوبه، سرت جایی نخورده که باعث شده باشه مغزت جابه‌جا بشه؟
- می‌زنم لهت می‌کنم‌ها این چه طرز حرف زدن با خواهر بزرگترته؟
نگاهم خودسرانه به سمت اون دیو عوضی می‌افته که سرش رو تو موهای خواهرم کرده بودو می‌بوئیدتش. دست‌های آتشینش رو روی شونه‌های سحر می‌ذاره.
سحر ناله‌ای از درد کرد، پلک‌هاش رو محکم روی هم فشار داد و با خاروند رد دست اون دیو عوضی ناله‌ی دیگه‌ی سر داد. نگران یک قدم به سمتش بر می‌دارم ‌و با گرفتن دستش می‌پرسم:
- خوبی؟
متعجب چشمی داخل حدقه می‌چرخونه:
- آ... آره.
آسوده خاطر از حالش با لرز صدام گفتم:
- بُ... برو بیرون دیگه.‌ می‌خوام دوش بگیرم.
- تا نگی چیکار باهام داشتی جایی نمی‌رم.
- وا یعنی چی؟
- صدام کردی بیام‌ گفتی کارت دارم.
دست به سرم ‌کشید با لحن مسخره‌ی ‌پرسید:
- مطمئنی ضربه‌ی به سرت نخورده؟
نگاهم بین اون دو در گردش بود نگاهم رو که به خودش دید صدای زمخت و خش دارش رو لز هنجره بیرون فرستاد:
- شاید من یه کوچولو از قدرت‌های فراطبیعیم استفاده کردم و با استفاده از تقلید صدا اونو کشوندم اینجا.
نفس‌های عصبی کشیدم، چطور جرئت می‌کرد؟ آسی شده به چشم‌هاش خیره شدم از بین دندون‌های چفت شدم غریدم:
- برای چی؟
سحر دست رو لب‌هاش گذاشت خنده‌ی نمکی کرد. اون هیولای لعنتی شونه‌های سحر رو نوازش می‌کرد.
دلم می‌خواست قدرتش رو داشتم تا پا جلو بذارم و مقابل مخلوق ناخلف خداوند قد علم کنم. حیف که همش در حد خواستن بود نه عمل کردن.
سحر که گویا نوازش‌های اون دیو رو رو حس کرده بود ناخوش شونه بالا انداخت رو بهم گفت:
- منم می‌خوام بدونم برای چی صدام کرد....
نگاهم به اون بیشرف بود که سحر به یکباره به سرفه افتاد. رنگ صورتش بخاطر سرفه‌های ممتد به قرمزی می‌زد. دست‌های اون هیولا دور گردن سحر پیچیده بود قدم جلو گذاشتم تا مانعش شم لب زد و صداش توی حموم اکو شد:
- برای این صداش کردم.
ترسیده به چشم‌های سیاهش نگاه کردم. پوزخند عمیقش از زیر کلاه شنلش دیده شد. دست به سینه تکیه به کاشی‌های حموم داد و نظار‌ه‌گر جون دادن خواهرم شد.
سلام دوستان خوب هستید؟
از اونجایی که بیشتر خواننده‌ها از اوایل رمان جا موندن🥺🤦🏻‍♀️
و همچنین این رمان به ویرایش نیاز داره من اینجا پارت‌های رمان رو قرار می‌دم.😍💋


⚠️♨️دوستان گلم توجه کنید که پیشنهاد چاپ برای برگزیده بهم داده شده امکان چاپ رمان وجود داره. پس لطفا پارت‌ها رو جایی نشر ندید❤🔥

Найдено 15 постов