Телеграм канал 'کانال رمان‌های محبوبه‌فیروزخانی (جاندخت)'

کانال رمان‌های محبوبه‌فیروزخانی (جاندخت)


6'541 подписчиков
0 просмотров на пост

#جاندخت(روزهای‌زوج)
#زخمی‌ترین‌ترانه(روزهای‌فرد)
https://t.me/joinchat/vkKieM4FH6UwZTlk

جمعه‌ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم.
چاپ شده: آوازی‌ازباران‌بخوان
دردست‌چاپ: مهروماه

🛇کپی ممنوع حتی با ذکر منبع🚫

Детальная рекламная статистика будет доступна после прохождения простой процедуры регистрации


Что это дает?
  • Детальная аналитика 251'239 каналов
  • Доступ к 110'696'965 рекламных постов
  • Поиск по 436'200'020 постам
  • Отдача с каждой купленной рекламы
  • Графики динамики изменения показателей канала
  • Где и как размещался канал
  • Детальная статистика по подпискам и отпискам
Telemetr.me

Telemetr.me Подписаться

Аналитика телеграм-каналов - обновления инструмента, новости рынка.

Найдено 352 поста

دختره میره بالای درخت، ببین پسره چی کار می‌کنه! 😍🙈😂

هنوز هم خونسرد بود،حتی حالا که او بالای درخت گردو رفته و قصد پایین آمدن نداشت، دست به کمر زده، بدون هیچ حسی در صورتش.

_پایی جاییت بشکنه بعد زوزه بکشی، سالم نمیذارمتا!

شیطنت از چشم‌هایش شُرّه میکرد، شانه بالاداد و تمام صورت خندید.

_نیس الان سالمم؟ انقد اینجا میمونم تا #کبودیام بره.

_دِ #توله تو میخوای بدتر اونا رو بکنی تو چش! وگرنه که تو سوراخت بمون دو روزه رفته.

خندید، بلندتر از همیشه، رهاتراز هروقت، میدانست اوی پایین حساس است به این طور خندیدن‌ها.

_ببند دختر دایی! ببند تا #کبودتر نشدی!

ابروهایش را به نشانه ی نه بالا داد، با لجاجت خیره بود در چشم‌هایش.

_قربونت برم که داری #حرص میخوری، بچم!

خیز برداشت سمت درخت، در یک حرکت سریع بالا رفت و با یک دست کمرش را گرفت، به سرعت کشیدش پایین، صورتش هنوز حسی نداشت ولی نورا از کوبیده شدن شدیدش به تنه‌ی درخت اوج خشمش را دریافت.

_زبونت بد زیادی کرده، باید وقتی تو بغلم بودی کوتاهش میکردم!

چشم‌هایش خندید، لبهایش دیگر جایی برای کش آمدن نداشت، رهی اما اجازه حرف نداد، کمرش را در گرفت و سر خم کرد، این لبها باید بسته میشد، بوسیدش، خشن، عصبانی، می بوسید به قصد ساکت کردنش حتی برای چند ساعت، می دانست آنقدر وحشیانه بوسید نورا برای بیرون رفتن کارش سخت خواهد شد، نورا ولی همراه بود، با لذت، این بوسه‌ها حرف زیاد داشت برای گفتن، عاشقانه های رهی وحشیانه بود!

https://t.me/joinchat/BwpH6mU54QcwZjdk

دخترحاضرجواب و پسرقلدر!!
چه ترکیبی شوند؟! 😰🥴🤣

https://t.me/joinchat/BwpH6mU54QcwZjdk
Web-страница:
کانال رسمی منیرقاسمی
نویسنده ی
گل فرنگ(کامل شده)🗂
تمثال( کامل شده)در دست چاپ📚
هوروَش(رو به اتمام،پایان خوش)✍📠
اِسپار( درحال تایپ)👩‍💻📠
ایوار(حق عضویتی/درحال عضوگیری)🗣🔊💰
خوش آمدید❤

#کپی_ممنوع
چانه دخترک را پر حرص در دست گرفت و خیره در چشمان گریزانش با صدای گرفته ای غرید:

-با شناسنامه ی سفیدت ادعای شوهر داشتن میکنی؟

-چ..چون که واقعا شوهر دارم ..

عصیان زده از خیرگی دخترک کف دستش را محکم به دیوار کوبید و بی توجه به جیغ خفه اش فریاد کشید :
-د لعنت بهت که هنوزم داری دروغ میگی ..

قلبش در سینه همچون قلب گنجشک دل میزد،حالا به این مرد غضب کرده چه باید میگفت؟

آبان کلافه از سکوت تمام نشدنی دخترک نفس عمیقی کشید و شمرده شمرده خیره به #لب‌های لرزانش لب زد:

-سه ماه...درست سه ماه من و سردواندی ..هر دفعه که دست تو گرفتم،بغلت کردم ...

عصیان زده انگشت شصتش را روی لب پایین دختر کشید و با صدایی به جنون نشسته پچ زد:

-هر دفعه و هر دفعه که دلم برای بوسیدنت رفت توی لعنتی چیکار کردی ؟

پوزخندش درد داشت.

-با اسم یه بی همه چیزی که اصلا وجود نداره باعث شدی هر ثانیه حالم از خودم بهم بخوره...که چرا بعد این همه سال که چشمم هیچ احدی و نگرفته حالا باید دلم بند بشه به زنی که ادعای عاشقیش گوش فلک و پر کرده و شوهر داره ...

درد در چشمانش پیچید،تا کی باید طاقت می آورد و در مقابلش کوتاه می آمد ؟

تا کی باید جلوی دل بی تاب شده اش را میگرفت که خفه خون بگیرد و حرفی نزند ؟

که نگوید این شوهر بی همه چیزی که با طلبکاری از او حساب نبودنش را وجود نداشتن را پس میگیرد،خود نامرد بی معرفتش است..
که به قول خودش سه ماه هرروز و هرشب جلوی چشمانش بود و هنوز اورا به خاطر نیاورده بود...؟

اگر کسی در این میان باید عصبانی و خشمگین می بود هم او بود نه این مرد افسار گسیخته که با وجود نامزد زیبا روی فرنگی اش با پررویی سر او خراب شده و حساب دروغ نگفته اش را میگرفت.

-با توام جانا،جواب بده ،برای چی من و بازی دادی..

با صبری لبریز شده هر دو دستش را تخت سینه ی مرد کوبید و به عقب هولش داد:

-میخوای بدونی چرا دروغ گفتم؟

بس بود هرچه که به مرد اجازه ی تازیدن داده بود حالا نوبت او بود
دست چپ مرد را بالا آورد و با حرص به انگشت #حلقه‌اش اشاره کرد:
-به خاطر این لعنتی دروغ گفتم ...به خاطر اینکه یه بدبخت دیگه ای مثل من به یه بی همه چیز مثل تو امید بسته دروغ گفتم ..

با شدت دست مرد را پرت کرد و خیره در چشمان تافی رنگش دق کرد:

-تو که ادعا میکنی با فکر به شوهر دروغی من حالت از خودت بهم میخوره ...
هیچ فکر کردی من چه حالی دارم وقتی هرروز با نامزد رسمیت ، کسی که من و از همین الان به عنوان ساقدوش برای گل بارون کردن مسیر بختش در نظر گرفته روبه رو میشم؟

-دروغ گفتم چون از تو...از خودم میترسیدم، میترسم...من نسبت به تو حقی ندارم،ولی اجازه نمیدم بهت که چون مردی فکر کنی میتونی نسبت به من حق داشته باشی من ...

با کوبیده شدن لب های آبان به روی لب هایش وامانده جمله اش نصفه می ماند.
درمقابل بوسه ی مشتاق مرد #نفس کم می آورد.
آبان بی محابا، با خیالی راحت شده از شهد شیرین وجود دختر می نوشد و دیگر مانعی برای جلوداری از خواسته اش وجود ندارد.
و جانا می ماند و مردی تشنه لب که پس از سالها به بزم تن زنی خودش را دعوت کرده است .

https://t.me/joinchat/nFREBsQNN_NhMWE0
اهم اهم ...
بچه های عاشق مون و مشاهده کردین دیگه...🤤
لازم به معرفی دوباره نیست که !!😐
ایده داستانش بکرِ بکرِ..💯
نویسنده اش با اولین داستانش غوغا به پا کرده ...💯📛


https://t.me/joinchat/nFREBsQNN_NhMWE0
❌❌❌
#جاناماندگار دختری که بعد آزاد شدنش از زندان مجبور میشه به خاطر پیدا کردن قاتل برادرش به عمارت مجد ها برگرده ...
عمارتی که روزی عروسش بوده و حالا ...‼️
#آبان‌مجد مردی مغرور و خودخواه که در شرف ازدواج ...اما با ورود یکباره جانا و تپیدن قلبش برای دختری که ادعا میکنه شوهر داره،همه معادلاتش بهم می ریزه...⁉️
آبانی که بی خبر از همه جاست ❗️
و نمیدونه اون شوهری که دخترک صبح و شب از عشق به او دم میزنه...خود لعنتی فراموشکارشه ...

https://t.me/joinchat/nFREBsQNN_NhMWE0
Web-страница:

‍ 👩‍🎓♥️👨‍🎓
پارت_۱ رمان سَدَم



دانشکده فنی دانشگاه تهران
خرداد ۱۳۹۵

«لیا موحد»

از پشت سر صدای استاد را شنیدم، سر برگرداندم نگاهی به دستان لرزان و برگه‌ی سفیدم انداخت و پرسید :

- خانم موحد، حالتون خوبه؟! چرا چیزی نمی‌نویسید؟

دستپاچه و با تته پته گفتم:

- بله خوبم، الآن می‌نویسم استاد!

به ساعت مارک دستش نگاهی انداخت، کمی خم شد کنار گوشم آهسته‌تر و با ملاطفت و مهربان گفت:

- نیم ساعت بیشتر وقت نیست، برگه‌تون هنوز سفیده.

به #نرمی و با زبان بی‌زبانی #التماس می‌کرد، چیزی بنویسم. بی اراده کمی خودم را #عقب کشیدم ،بوی خُنک و شیرین اُدکلنش حال و هوای #خوبی بهم داد:

- می‌دونم استاد، حواسم به زمان هست.سریع می‌نویسم...

فاصله گرفت و دوباره به سمت انتهای سالن رفت، امّا رَدی از بوی خوشش را در مشامم و حس خوب توجهش را در وجودم باقی گذاشت.

رضا احمدی با چند فاصله صندلی از اول جلسه، تمام حواسش به من بود. برای چندمین بار برگشت، با ایما و اشاره پرسید:

"سؤال چند رو می‌خوای؟"

صدای استاد با #تحکم و #هشدارگونه از انتهای سالن بلند شد و به تندی گفت:

- آقای احمدی! سرت به کار خودت باشه.

🔥☄#لیا موحد بدجوری دل استادش #سامین مهرابی راد رو برده، حالا کسی حق نداره سمت لیا چپ نگاه کنه.🥰

https://t.me/joinchat/oq3LZ595GB0zOTY8
https://t.me/joinchat/oq3LZ595GB0zOTY8
🔥⚡️🔥⚡️🔥⚡️🔥⚡️🔥⚡️🔥

❌لطفاًکپی نکنید پارت‌واقعی رمانه❌

بچه‌هاااا همین پارت اولش رو بخونید #جذبتون می‌کنه🤤

رمان #استاددانشجویی متفاوت و جذاب سومین اثر موفق #کیوان با قلمی قوی رو از دست ندید، با وجود
#سامین یک #آقازاده‌ی جذاب و #جنتلمن
#لیا دختری که #برنامه‌نویس توانا و #موفقه👌👌


می‌دونستید نویسنده ازدواج استاد دانشجویی داشته؟🥰 خودشم استاد دانشگاهه😍 رمان سَدَم یه جورایی خاطرات خودشه😊

پارت گذاری#منظم + پارت هدیه🎁

❌نویسنده‌ی متعهد و منظم از نظر مخاطبان☺️جوین واجب 😘 با هیچ کانالی تبادل نداره پس اگر بعد از زمان تبلیغ بیایید لینک بخواید ندارم که بدم.

https://t.me/joinchat/oq3LZ595GB0zOTY8
🔥⚡️🔥⚡️🔥⚡️🔥⚡️🔥⚡️🔥
#جاندخت
#محبوبه‌_فیروزخانی
#پارت_۸۴
#کپی‌حرام‌است‌حتی‌باذکرمنبع



این جمع کردن و زود رفتن چه معنی می‌داد؟
می‌خواست میرعمادِ پسر بیش از این با نشمین همصحبت نشود؟
یا نشمین زیادی حساس شده بود؟

اما هر چه بود، میرعمادِ پسر مطیع و گوش به فرمان بدلیجات نشمین را به او برگرداند و لبخندی اجباری تحویلش داد.
نشمین نیز از میرعمادِ پسر نگاه گرفت و به سرعت بدلیجاتش را جمع کرد تا هر چه زودتر از فضای سنگین و نامتعارف آنجا فاصله بگیرد.

از مغازه که خارج شد یکراست به سمت مترو حرکت کرد.
این بار دیگر تماشاچی نشد و مانند همیشه مشغول فروختن بدلیجاتش شد.

رگ غیرتش زیادی متورم شده بود.
بیش از این نمی‌توانست تاب بیاورد.
تحمل نگاه‌های سنگین و کلام‌های طعنه‌آمیز هم حد و اندازه‌ای داشت.
باید از زیر چتر حمایت موسی بیرون می‌آمد و مانند همان شش ماه پیش فقط و فقط روی پاهای خود می‌ایستاد.
از همان روزی که فکر فرار و فراری دادن روناک به سرش زده بود پیه تمام اینها را به تن مالیده بود. اما چیزهایی که تجربه می‌کرد، خارج از توان و ظرفیتش بود.

مشغول فروشندگی شد تا تمام ماجراهای مزخرف امروز را فراموش کند.
تحمل وزن سنگین کیف و به دوش کشیدن آن در این قطار و آن قطار، صدها برابر بهتر از تحمل بار تهمت‌هایی بود که از نگاه و کلام آدم‌ها می‌بارید.

تا آخرین ساعت حرکت مترو، مشغول فروشندگی شد و خسته‌تر از همیشه به خانه برگشت.
روناک که به این دیر آمدن‌های نشمین عادت داشت، بساط شام را مهیا کرده بود.
دو نفری در کنار هم شامی خوردند و هر دو حرف زدن از حرف‌های تکراری و روزمره را به گفتگو دربارۀ اتفاقات ناخوشایند آن روز، ترجیح دادند.

جمع کردن سفرۀ شام بر عهدۀ روناک افتاد، تا نشمین روی ساخت صلیب تمرکز کند.
نمی‌خواست برای ساخت صلیب روی کمک موسی حساب کند.
باید صلیب مناسب و سنگ‌های مناسب آن را انتخاب و زودتر نقره‌ها و سنگ‌های اضافه را به موسی می رساند تا به میرعماد برگرداند.

باید به فکر ابزار کار هم می‌بود.
تا کی می‌توانست از ابزار کار موسی استفاده کند؟
مخصوصا وقتی از این خانه می‌رفت باید تمام ابزار را به موسی برمی‌گرداند.
#جاندخت
#محبوبه‌_فیروزخانی
#پارت_۸۳
#کپی‌حرام‌است‌حتی‌باذکرمنبع



کاری جز تشکر کردن از دستش برنمی‌آمد وقتی موسی تمام جزئیات را گفته بود و چیزی را از قلم نیانداخته بود.
شاید هم انداخته بود.
انگار از مظفری و قصد و نیت سوءش چیزی نگفته بود که میرعمادِ پدر می‌گفت جایی بهتر از خانۀ او پیدا نخواهد کرد.
به هر حال سکوت بهترین گزینۀ ممکن بود.

میرعماد پاکتی برداشت و صلیب‌ها را داخلش گذاشت. به طرف کمدی رفت و یکی دو پلاستیک کوچک که معلوم بود سنگ‌های زینتی داخل آنهاست، برداشت و داخل پاکت گذاشت.

«دو تا ورق نقره هم برات می‌ذارم. فکر نکنم بیشترش به کارت بیاد.»

ورق‌های نقره را نیز به پاکت اضافه کرد و در پاکت را بست و آن را به نشمین داد.

«پولش؟... پولش چقدر می‌شه؟»

نگاه سنگین میرعماد باعث شد تا نشمین برای بیان کلمات اینگونه به زحمت بیوفتد.

«می‌ذارم به حساب موسی...»

«نه ... من خودم ... پرداخت می‌کنم. آخه به مشتری هم باید بگم چقدر براش تموم می‌شه.»

«برو ببین کدوم به کارت میاد. وزنش کن. قیمت روز نقره ببین چنده.
موسی برات حساب کتاب می‌کنه می‌گه چقدر برات تموم می‌شه.
اجرت ساختتم بکش روش و به مشتریت بگو.»

جایی برای اصرار بیشتر نبود.
مخصوصا که میرعماد ایستادن را جایز ندانسته و داشت به همان اتاق کار زیرپله‌اش برمی‌گشت.
قبل از اینکه از پله‌ها پایین برود، ایستاد و نگاهی به نشمین انداخت.

«هرچی اضافه اومد خودم میام از موسی می‌گیرم.
نمی‌خواد دیگه این همه راه بیای اینجا.»

برای خودش هم جای سوال بود که چرا دستانش بی‌اختیار به سمت شالش رفتند و آن را جلو کشیده و موهای مشکی مجعدش را به زیر شال فرستادند.

حتما ایرادی در سر و وضعش بود که میرعمادِ پدر نمی‌خواست دوباره پا به مغازه‌اش بگذارد.

«علی ... می‌رم لباسامو عوض کنم. تو هم جمع کن. امروز زودتر می‌ریم خونه.»
#جاندخت
#محبوبه‌_فیروزخانی
#پارت_۸۲
#کپی‌حرام‌است‌حتی‌باذکرمنبع




با سرفه‌ای به خود آمد و انگار تازه متوجه موقعیتش شد.
یک زنِ شوهر مرده در خانۀ مردی غریبه با نیش تا بناگوش باز؟ کافی بود کسی بداند و ماجرایی بسازد.
بالاخره بر خود نهیب زد و خود را جمع و جور کرد.
اصلا معنی نداشت در قبال کاسه‌ای آش چنین هدیۀ زیبا و گرانقیمتی دریافت کند.

«ببخشید... ولی این گردنبند به نظرم خیلی گرون قیمت باشه.
من نمی‌تونم قبولش کنم...»

جواب موسی او را به فکر فرو برد.

«اونقدرا که فکر می‌کنی گرون قیمت نیست.
بدله... خیلی ساله که دیگه وسعم نمی‌رسه طلا بسازم.»

چگونه متوجه بدل بودن گردنبند نشده بود؟
اصلا مگر می‌شد کاری با این همه ظرافت بدلی باشد؟
چیزی در ذهنش جرقه زد.

«از اینا بازم دارید؟ ... منظورم اینه که ... من توی مترو فروشندگی می‌کنم. می‌تونم بدلیجات شما رو هم بفروشم.»

همین... تمام خاطره همین بود.

چیز دیگری از جزئیاتش را به خاطر نمی‌آورد. اما مطمئن بود که پیشنهاد آموزش ساخت بدلیجات از طرف او نبوده.
مطمئن بود که او فقط پیشنهاد فروش بدلیجات را به موسی داده بود.
چند بار دیگر که برای گرفتن و فروش بدلیجات به خانۀ موسی رفته بود، موسی خواسته بود که نشمین پشت میز کار بنشیند و انبر دم تخت به دست بگیرد و فلزی را با آن فرم دهد.
همین...
اینگونه بود که این هنر را آموخته بود.
توضیحش برای مردی که از پیش قضاوت کرده و حکم صادر کرده بود، سخت به نظر می‌رسید.

«به هر حال به موسی بگو امشب می‌رم و به چند نفر می‌سپارم. اما بعید می‌دونم با این پول پیش و این کرایه خونه‌، جایی بهتر از خونۀ مظفری گیرت بیاد.»

صدای میرعمادِ پدر او را از خاطره‌ها بیرون کشاند و به دنیای واقعی پرتاب کرد.
کاش می‌توانست میرعمادِ پدر را از اشتباه در بیاورد.
کاش می‌توانست بگوید که موسی با میل و رضایت شخصی هنرش را به او آموخته.
اما مجالی برای سخن گفتن نبود. فقط تشکر کوتاهی کرد.
#پنجره‌ای‌به‌قلب‌تو
#پارت‌دو

ناخن‌های بلندم را روی دست‌های البرز فرو می‌برم بلکه کمی از شدت دردی که ریشه‌ی موهایم را درگیر کرده کم کنم؛ اما...
قدرتی که اوی شانزده ساله و مثلا غیرتی دارد کجا و زوری که من نحیف و کتک خورده دارم کجا!

باز هم سعی می‌کنم درد را نادیده بگیرم و علت این رفتارشان را بدانم که این‌بار با ناله و صدایی ضعیف می‌پرسم:
"آخه من نباید بدونم چکار کردم؟"
از قدیم الایام در این خانه، کتک خوردن و بدرفتاری با زن‌ها و دختران امری نهادینه شده است؛ مگر اینکه مطیع اوامر مردها که نه، نرها باشی و جز "بله" و "چشم" در برابرشان نگویی!
اما من...
همیشه در مقابل زورگویی‌شان ایستاده‌ام.
نگذاشتم خواسته‌هایشان را بر من تحمیل کنند و همین باعث شده بیشتر از آن دو نفر دیگر تحقیرم کنند و تنبیه شوم.

سوال قبلی را دوباره می‌پرسم و بعد...
-واقعا نمی‌دونی چکار کردی؟ آبرو برای من نذاشتی و حالا می‌پرسی چکار کردم؟
نگاهم نمی‌کند و می‌گوید.
از شنیدن صدایش جا می‌خورم.
صلابت کلام و اقتدار لحنش، لرزه بر جانم می‌اندازد!
اصلا کی آمده و از کجا شاهد کتک خوردن و از رو نرفتن من بود؟!
بی‌توجه به من و رنج و اشک‌هایم، رو به سهند می‌کند و دستور می‌دهد:
"برو هر چی کتاب و دفتر داره، بردار و بریز توی آتیشی که روشن کردم!"
بعد نیم‌نگاه خالی از هر حسی، حواله‌ی من می‌کند و...
-از فردا دانشگاه، بی‌دانشگاه! مثل خواهرت می‌شینی توی خونه. دیگه رنگ آفتاب و مهتاب رو هم نمی‌بینی تا یاد بگیری به اسم درس و دانشگاه، با آبروی یه طایفه بازی نکنی.

#عاشقانه‌ای‌‌خاص از خالق رمان‌های #نارشین و #درمدار‌ماه
https://t.me/joinchat/AAAAAFT1HxaEA2GiIGp97Q
_زن من جاش تو خونست، حق نداری پات رو از اینجا بیرون بذاری!
چادر از سر کنده مقابلش ایستادم و انگشتم را روی سینه‌اش گذاشتم.
_تو خودت گفتی می‌برمت، الان مادرت تو گوشت خوند..مادر تو چیزیش بشه آسمون به زمین میاد...
اشک ریخته شده را با کف دست پاک کردم، نفسی گرفتم و گفتم:
_ولی مادر من که تو بیمارستانه، اگه برم ببینمش تابو شکنی میشه صابر...اگه بمیره چی؟ اگه دیگه نبینمش چی؟ به خاطر یه قرمه سبزی!
چشم هایش را کلافه بست و عقب گرد کرد، دست هایش را در موهایش فرو کرد.
_دیوونه شدم از دستتون، بابا یکم درک کن منو...نمی‌تونم رو حرف مادرم حرف بزنم ناراحت بشه!
هق زدم و صورت میان دست قایم کردم و در همان حال گفتم:
_ولی دلت میاد، دل منی که تک تک نفس هات رو باهاش می‌گذرونی خون کنی آره؟بس کن صابر...تا کی می‌خوای مثل سگ از مادرت...
کشیده‌اش که به گونه‌ام خورد، لال کرد مرا...
_بسته توهم...سگ هم شدیم باده خانم؟ مادر تو هیچیش نمیشه! یه سکته عادیه که منم این روزا از دستت می‌زنم...برو غذاتو بپز جا این حرفا، نمی‌میره!
به طرفش رفتم و بازویش را گرفتم، زل زده به چشم هایش گفتم:
_صابر...پنج دقیقه فقط، بخدا از دور فقش نگاهش می‌کنم همین...تا گوشت ها بپزه نیم ساعت...
بازویش را از دستم خارج کرد.
_حالا دیگه من سگ شدم، یه سگی نشونت بدم...زنمی و میگم‌ میمونی تو خونه، این یه دستوره.
با جیغ گفتم:
_تو نمیتونی من رو از دیدن مادرم محروم کنی.
_میتونم...شوهرتم و میتونم حالا هم گمشو بشین...
مادرت مرد؟ خدا رحمت کنه...
یه آدم کمتر...
https://t.me/joinchat/57ckdKQfP1RlMGNk
باده، دختری که در ۱۷ سالگی به عقد پسرعموش دراومد، از همون #ازدواج های سنتی...
همونا که عروس #خدمتکار خونواده ی شوهره...
با مرگ مادر باده و فهمیدن خیانت شوهرش، بعد از #زایمان دخترش رو ازش میگیرن و باده به #شهر دیگه ای میره و #خدمتکار مردی میشه...
مردی که بهش پیشنهاد میده از #پسرش #شهیاد، بچه دار شه تا بهش پولی برسه...
ولی با اومدن #شهیاد😍
مردی شوخ و پر از مردونگی🙈
در کنار باده ی #خجالتی و دلبرمون😍

https://t.me/joinchat/57ckdKQfP1RlMGNk
Web-страница:
✨یٰار باش✨
✨خالق اثرهای:
💫اعتیاد به رنگ چشمانت(در دست چاپ)
💫تناسخ نهان(تمام شده)
💫می‌گسار(انلاین)
💫ویوین(افلاین)
💫یارباش(انلاین)
سر #حموم کردن بچه شون دعواست😂😍 فقط زبون شیرین پسرشون.

- من با بابایی... #حموم تونم!
شایان بلند خندید:
- قربون پسر گلم. من این جام خودم می برمت.

نبات شهیاد را بغل زد و کفری گفت:
-د همین دیگه. بچه رو #گربه شور می کنی که می خواد با تو بیاد! استاد شما بهتر نیست بشینی سر کارت!

شهیاد دست دور گردن مادرش انداخت و با شیرین زبانی پرسید:
-گربه توجاست می می ؟
شایان شیطنت کرد:

-منظورش به شماست بابایی!
چشمان شهیاد درشت شد:
-من پیشی نیستم!
نبات به شایان چشم غره رفت و رو به پسرش گفت:

-نه قربونت برم. اون پیشی #خبیث باباته که مدام تو کار مامانی گربه #رقصونی می کنه.

شایان بلند خندید و کنار گوش نباتش عاشقانه گفت:
-شما قول بده یه کم حرف گوش کن باشی. بابا من همش یه خواسته کوچولو دارم ... اون وقت منم ...

نبات کفری نگاهش کرد:

-منم که تو رو نمیشناسم شایان خان. اخرش به یه بچه‌ی دیگه منتهی میشه!

این بار شهیاد به گردن مادرش چسبید:

-من داداشی #نیخوام.


شایان با شیطنت گفت:

-با یه آبجی چطوری؟ خوشگل تپلی!


شهیاد با حسودی سر در گردن مادر فرو برد:

-نیخوام نیخوام. شما #قهر بمونید. نیخوام.
شایان متحیر به نبات نگریست و پچ زد:
-بچه نیستن که #گودزیلان.
مابچه بودیم حرف زدن بلد نبودیم اون وقت این جغله

شهیاد نق زد:

-قهر باشید. #بوس نه. #بغل نه...

این بار نبات هم از واکنش پسر کوچکش هاج و واج ماند.

شایان خنده اش کنترل ناپذیر شده بود.

شهیاد که خوشش آمده بود گفت:
-می می با بابایی حرف نزن. بوسش نتون.

شایان ابرو بالا انداخت:

-ببین یه حموم رفتنو به کجاها رسوندید؟ آخرشم #تحریما مال منه.

نبات با خباثت پچ زد:
-دست پرورده ی خودتونه استاد!
شایان لب زد:
-با هم ببریمش حموم؟
این بار شهیاد فریاد زد:
-نه... نیخوام .قهر.... قهر...

شایان پوفی کرد:
باشه بابا قهریم

#استاد_دانشجویی
#عاشقانه

یک نویسنده خوش قول با قلمی گیرا😍 دیگه چی می خوایید؟

#شایان یه وکیل و استاد دانشگاهه و خیلی #جدی و #سختگیر
#نبات یه دختر زبل و جسور که #حریف شایان خان
#بیقرارم کن قصه زندگی که به معنای واقعی کلمه شما رو با هر پارتش #بیقرار خواهد کرد😍😝
#عاشقانه_خفن

نویسنده ای که #قلم خوب و آرام بخش
#پارت گذاری همه روزه حتی #جمعه ها


https://t.me/joinchat/R6IQw_MRS-I0NTU8
‍ #پنجره‌ای‌به‌قلب‌تو


-نگفتی!
دست از مرور خاطرات ده سال پیش می‌کشم و به خودم می‌آیم.
با بی‌تفاوتی و آهسته لب می‌زنم:
"دختر کبلایی حسن هستم."
این‌بار وقتی از آیینه نگاهم می‌کند، تعجب را می‌توانم در چشم‌هایش ببینم.
‌-زیبا؟!
سری به تایید تکان می‌دهم و او با شوق ادامه می‌دهد:
"همون دختر کوچولوی مو فرفری و شیطون؟"
می‌گوید و نمی‌داند چقدر از موی فرفری بدم می‌آید!

-هنوز دست از شیطنت‌هات برنداشتی فرفری؟
نه سوالش که آن "فرفری" پایان جمله‌اش حالم را بد می‌کند.
با تندی جواب می‌دهم:
"خیلی وقته دیگه موهام فر نیست! پس اینجوری خطابم نکنید."
نمی‌دانم چه چیزی باعث می‌شود که با صدای بلند بخندد.
خنده‌اش که تمام می‌شود با چشم‌هایی براق نگاهم می‌کند و...
-حاضر جواب هم که هستی. حالا با این سر و وضع صبح کله‌ی سحر داری کجا می‌ری؟

اینجا دیگر می‌توانم خودم باشم و خواسته و مقصودم را راحت به زبان بیاورم.
-دارم می‌رم پاسگاه که شکایت کنم. بعدش هم می‌رم پزشکی قانونی تا طول درمان بگیرم.
معنی هیچ کدام از این‌هایی را که می‌گویم به درستی نمی‌دانم!
فقط همان چیزهایی را که دیشب همکلاسی‌های دانشگاهم در گوشم خوانده‌اند تکرار می‌کنم و او...
از فرط حیرت، همانجا وسط جاده ترمز می‌کند و تند و تیز به سمتم می‌چرخد.
شانس با ما همراه بوده که جاده خلوت است و تصادفی در کار نیست.
متعجب می‌پرسد:
"از کی؟ پدر و برادرهات؟"
با قاطعیت "بله" می‌گویم.

#رمانی‌عاشقانه‌با‌قلمی‌جذاب‌گیرا
https://t.me/joinchat/AAAAAFT1HxaEA2GiIGp97Q
_رژ لب توی جیبت مال کیه؟
حس کردم لحظه ای رنگش پرید ولی زود جبهه گرفت
_ مال خودته دیگه، حواست نیست وسایل آرایشتو میذاری تو ماشینم.
_ من اخه رژلب ندارم که بزنم و تو بو بگیری، اونم این رژ صورتی.
اخماش توهم کشید غرید
_ الان میخوای بگی که من خیانت کارم؟
رو بهت دادم پرو شدی نه؟ دلم به حال بچمون سوخته که این چند روزه دارم مراعاتتو میکنم
پوزخند سردی میزنم
_ مادرت کل امروزو مجبورم کرده برای ۳۰ نفر غذا درست کنم میفهمی؟؟ منِ حامله که نباید زیاد سروپا باشم، شکمم درد میگیره.
مثل همیشه بیخیال شونه بالا انداخت
بغض به گلوم چنگ میزنه از بی رحمی که عاداتش شده
‌_ میرم بخوابم سرم درد میکنه
قبل اینکه از کنارم رد شه بهت زده میخندم
_ رژ لب رو یقت مال کیه؟ نکنه رژلب مال سناس؟ همرنگشه.
درجا وایستاد بدون اینکه بچرخه بعد مکثی اسم خواهرشو گفت! رژ لب خواهرش قرمز بود... این رژ صورتیه!
منتظر حرفی از جانبم نمیشه سمت اتاق میره پوزخند تلخی میزنم و به سمت حموم میرم تا لباسارو بشورم.
دستام با اینکه هنوز سنی ندارم زمخت زخمی شده زیر چشمام شدید گود افتاده
منِ حامله اونم تو ماه پنجم ۵۰ کیلو بودم و حتی دکترم نرفتیم! برای کسی‌ام اهمیت نداشت اخه...

_ به شوهرت بگو هرجارو مکان نکنه مگه خودتون خونه ندارید؟
صبح باهم رفتین اپارتمان ما صدای خنده هاتون تو کل آپارتمان پیچیده بود.

بیچاره وار چرخیدم به زن همسایه خیره شدم صبح که من تو آشپزخونه بودم!
با صدای فریاد غرغر مادرشوهرم برای غذا صبرم تموم میشه بغضم میشکنه
هق هق کنان بدون اینکه چیزی وردارم سمت در هجوم میبرم خارج میشم
سمت ماشینی میرم قبل اینکه گوشیم وردارم به تنها کسی که داشتم مادرم ، زنگ بزنم خودش زنگ میخوره ولی با صدایی که میشنوم....
_ باده؟؟ خوبی عزیزم؟ من همین الان خبر فوت مادرت از همسایه شنیدم
تسلیت میگم عزیزم ایشالا غم آخرت باشه تو دختر قوی هستی نباید بخاطر بچت به خودت فشار بیاری....

چشمام از بهت و درد قلب روحم روهم افتاد لحظه ی آخر صدای فریاد مردی رو شنیدم....
https://t.me/joinchat/57ckdKQfP1RlMGNk
https://t.me/joinchat/57ckdKQfP1RlMGNk

باده دختری که ازدواج ناموفقی با پسرعموش داشته
از اون ازدواجای سنتی که عروس رو کلفت میبینن، خیانت شوهرش رو میفهمه با وجود اینکه بارداره فرار میکنه درست لحظه ای که فکر میکنه زندگیش به پایان رسیده مرد بزرگی اون رو به بیمارستان میبره و وقتی متوجه اوضاع باده میشه دلش میسوزه باده رو میبره عمارتش ، درست بعد دوسال بهش پیشنهاد میده با پسرش ازدواج کنه
باده ناچار بخاطر دینی که داشته قبول میکنه و بدون اینکه ببینتش عقدش میشه و درست یه ماه بعد‌
.....🤧🤤

https://t.me/joinchat/57ckdKQfP1RlMGNk
https://t.me/joinchat/57ckdKQfP1RlMGNk

❌لینک vipش لو رفت😐
تقصیر خودشونه ولی خب همه‌ی اعضای چنلای دیگه مثل مور و ملخ دارن عضو میشن #عضوگیری_محدود⚠️
امیدوارم حذفتون نکنن
ولی دیگه شانسیه🤷‍♀
Web-страница:
✨یٰار باش✨
✨خالق اثرهای:
💫اعتیاد به رنگ چشمانت(در دست چاپ)
💫تناسخ نهان(تمام شده)
💫می‌گسار(انلاین)
💫ویوین(افلاین)
💫یارباش(انلاین)
-نبات با توام. این در لعنتی رو باز می کنی یا بزنم #بشکنمش!

دلش نمی خواست باز کند.
از همه مردها با این حجم #زورگویی بدش آمده بود.

دست روی مچ پای #دردناکش کشید.
#ضربه ی محکم شایان به در او را از جا پراند.
-نبات!!!!

از جا بلند شد و #لنگان به سمت در رفت. به محض بازکردنش شایان با نفس های تندی که مثل گدازه های #آتش بود وارد شد.

-این مسخره بازیا چیه؟

بی اختیار پایش را زمین گذاشت و آخش درآمد.

چشمان #سرخ و آتشین شایان تا پای او کشیده شد و دست او را گرفت با خودخواهی گفت:
-بشین ببینم چی کار کردی با خودت.

صدای نبات #بغض داشت:
-به من دست نزن...

اما شایان توجه نکرد:
-از تو نظر نخواستم.

و او را با یک حرکت روی #تخت خواباند.
نفس نبات درسینه حبس شد . دلتنگ بود اما نمی توانست #قلبی را که شکسته است آرام کند.
مردی که روزگاری مهربانی اش زبانزد بود حالا ان قدر #سختگیر و #بداخم شده بود.

دست شایان روی مچ پایش نشست. دست نبات دست او را با قدرت پس زد:

-می گم بهم دست نزن! خودم یه کاریش می کنم.

-از تو #اجازه نخواستم.
و شروع به معاینه پای او کرد. دخترک آهی کشید و شایان آرام شروع به ماساژ دادن کرد:
-هر چی هیچی نمی گم بدتر می کنی اما من درستت می کنم.

-من ازت #نمیترسم.
مرد جوان فشاری به پای او آورد و با #جیغ پر ضعف نبات گفت:

-که این طور ... پس نمی ترسی.

و همزمان با رها کردن پایش روی بدن او خم شد و... 😱🙈


نبات با #استادش شایان راد که یک وکیل جوان هم هست ازدواج می کنه اما بعد ازدواج زندگی شون دچار یه #چالش بزرگ میشه ... آیا این دو زوج دوست داشتنی می تونن از پس این مشکل بربیان.


یک نویسنده #خوش_قول با قلمی گیرا😍 دیگه چی می خوایید؟

#شایان یه وکیل و استاد دانشگاهه و خیلی #جدی و #سختگیر
#نبات یه دختر زبل و جسور که #حریف شایان خان
#بیقرارم کن قصه زندگی که به معنای واقعی کلمه شما رو با هر پارتش #بیقرار خواهد کرد😍😝
#عاشقانه_خفن
نویسنده ای که #قلم خوب و آرام بخش
#پارت گذاری همه روزه حتی #جمعه ها

https://t.me/joinchat/R6IQw_MRS-I0NTU8
https://t.me/joinchat/R6IQw_MRS-I0NTU8
#پنجره‌ای‌به‌قلب‌تو
#پارت‌دو

ناخن‌های بلندم را روی دست‌های البرز فرو می‌برم بلکه کمی از شدت دردی که ریشه‌ی موهایم را درگیر کرده کم کنم؛ اما...
قدرتی که اوی شانزده ساله و مثلا غیرتی دارد کجا و زوری که من نحیف و کتک خورده دارم کجا!

باز هم سعی می‌کنم درد را نادیده بگیرم و علت این رفتارشان را بدانم که این‌بار با ناله و صدایی ضعیف می‌پرسم:
"آخه من نباید بدونم چکار کردم؟"
از قدیم الایام در این خانه، کتک خوردن و بدرفتاری با زن‌ها و دختران امری نهادینه شده است؛ مگر اینکه مطیع اوامر مردها که نه، نرها باشی و جز "بله" و "چشم" در برابرشان نگویی!
اما من...
همیشه در مقابل زورگویی‌شان ایستاده‌ام.
نگذاشتم خواسته‌هایشان را بر من تحمیل کنند و همین باعث شده بیشتر از آن دو نفر دیگر تحقیرم کنند و تنبیه شوم.

سوال قبلی را دوباره می‌پرسم و بعد...
-واقعا نمی‌دونی چکار کردی؟ آبرو برای من نذاشتی و حالا می‌پرسی چکار کردم؟
نگاهم نمی‌کند و می‌گوید.
از شنیدن صدایش جا می‌خورم.
صلابت کلام و اقتدار لحنش، لرزه بر جانم می‌اندازد!
اصلا کی آمده و از کجا شاهد کتک خوردن و از رو نرفتن من بود؟!
بی‌توجه به من و رنج و اشک‌هایم، رو به سهند می‌کند و دستور می‌دهد:
"برو هر چی کتاب و دفتر داره، بردار و بریز توی آتیشی که روشن کردم!"
بعد نیم‌نگاه خالی از هر حسی، حواله‌ی من می‌کند و...
-از فردا دانشگاه، بی‌دانشگاه! مثل خواهرت می‌شینی توی خونه. دیگه رنگ آفتاب و مهتاب رو هم نمی‌بینی تا یاد بگیری به اسم درس و دانشگاه، با آبروی یه طایفه بازی نکنی.

#عاشقانه‌ای‌‌خاص از خالق رمان‌های #نارشین و #درمدار‌ماه
https://t.me/joinchat/AAAAAFT1HxaEA2GiIGp97Q
_بکش بالا اون یقه رو، نگاه چطور خم میشه جلوی اون...استغفرالله...

ترسیده به عقب برگشت و یقه اش را بالا کشید که نگاهم طوفانی تر شد.

_با همین تاپ و روش یه مانتوی باز جلو همه خم شدی چایی دادی حالا نوبت شوهرت که رسید آخ و پیف شدم؟

نگاه لرزانش را پایین آورد و خیلی آرام در حالی که سعی می‌کرد نگاه مرا جایی جز یقه اش منحرف کند گفت:

_من فقط داشتم چایی می‌دادم...همین!

_اصلا کی گفت تو چایی بدی؟ همین مونده زنای فامیل بیان بهم بگن زن شهیاد وقتی داشت چای میداد دار و ندارش ریخته بود بیرون...

موهایش از بند شال نه چندان سفت رها شده بودند، روی صورتش ریخته بود، پوزخندی زدم و گفتم:

_جلو شوهرت تاپ یقه باز و شال؟ بکش بالا اون لامصب رو فقط...

پلک زد و تصویر سایه‌ی مژه های ریمل خورده‌اش، مسحورانگیز تر از قبل، زیر پلکش نشست.

_خودتون هی میگید بکش بالا و اینا، شال انداختم چشتون نیوفته...

لب های صورتی‌اش از هم فاصله گرفتند، با تکانی که خورد، شال دور گردنش از روی سینه‌اش کنار رفت و استخوان ترقوه ‌ی اش هوش از سرم پراند، نزدیکش شدم آرام زمزمه کردم:

_من برای مردم بیرون گفتم نه برای خودم قشنگ خانم، ولی دیگه چایی نده مهمونا! اخه من حرصم میگیره اون تن خوشکلتو که حتی من ندیدم رو حتی خانم ها ببینن...


گونه‌هایش به یک آن سرخ شد که بوسه ای به گونه اش زدم، با صدای مخملی ارام گفت:

_زشته آخه، حالا یه تاپه و خواهرای خودتون، سخت نگیرید اقا ...

حرصی از این که اسمم را نمی‌گفت بند تاپش را کشیدم که با فرود آمدنش روی پوست سفیدش آخی گفت و مشتی به سینه ام زد.

_ردش میمونه آقا، بعد وقتی رفتم چایی بدم بقیه چی میگن؟

نیشخندی زدم و اوی شیطان شده را بین خود و کمد حبس کردم.
_هیچ وقت دیگه اجازه نمیدم چایی بدی!

بوسه ای بر لبش زدم که...
https://t.me/joinchat/57ckdKQfP1RlMGNk
https://t.me/joinchat/57ckdKQfP1RlMGNk
یار باش، حکایت #عروسی شونزده ساله است که پس از به دنیا آوردن بچه، شوهر خیانت کارش #طلاقش میده...
خدمتکار مردی میشه که پسر زن دارش دل به باده میبنده و #پنهانی اون رو...
https://t.me/joinchat/57ckdKQfP1RlMGNk
Web-страница:
✨یٰار باش✨
✨خالق اثرهای:
💫اعتیاد به رنگ چشمانت(در دست چاپ)
💫تناسخ نهان(تمام شده)
💫می‌گسار(انلاین)
💫ویوین(افلاین)
💫یارباش(انلاین)

Найдено 352 поста