و پرسیدند: «عشق، چگونه پایان میپذیرد؟»
گفت: «آن که زوال گیرد، نه عشق اَستی. که عشق را نهایت نَبُوَد. "میل" است که ناپدید گردد آنِ "ارضاء". از آن رو که، هر آن که او "مطلوبِ" خویش مییابد، از "طلب" بازمیایستد.»
نوزاد را به آغوشاَش سپردند اذان بگوید. سر کنار گوش بُرد، به نَجوا گفت: «به تنهاییاَت بگریز؛ حتی اگر اندوهِ مُزمِن، استخواناَت بشکسته، جاناَت بسوزانَد. زیرا که نزدیکان، [آنان که خویش را اولیاء تو میپندارند]، همهچارهای کنند تا بردناَت به قتلگاه؛ از آن پس، "هلاکِ" تو را، "سعادت" نام نهادن.»
نوزاد گریست.
پرسیدند: «ثروت چیست؟»
گفت: «همانا از کمندِ طمع، رَستن، و در کدورتِ غبارِ نیاز، مدفون نگشتن.»
و پرسیدند: «اِستغناء چه باشد؟»
گفت: «به هیچ چیز، از همه چیز درآمدن.»
هر آن که از «آتشِ نهان» سخن میرانَد، حیلَتباز است. زندیق است. بوقلمونِ وقت است. حُکماً دَعوی دروغین دارد.
آتش، چگونه به مُحاق رَوَد؟
چهسان توانَد نهان باشد؟
مگر نه این که از محالات است نشاندنِ تَفتاَش؟
آتشِ نهان، مَلعَبهی فَواحِش است و ضُعفا و ترسخوردگان.
قلندر را «آتشِ نهاد» بایَستی.
دومین نشست از سلسله جلسات "اندیشیدن همانندِ یک غریبه"
«در باب سکوت»
- چرا و چگونه "من" فقط برای "خودم" حرف میزنم/ مینویسم؟
- سخنای چند پیرامون "اشراق"ها
- آسیبشناسی تکثر و وفور روزافزونِ "درسگفتار"ها
- چرا در یک سال گذشته در مجمعای عمومی، حرف نزدم؟
- چرا اکنون تصمیم دارم به گفتن؟
- ویران ساختنِ هالهی مرموزِ کاتبِ "اشراق"ها
- الزامات حضور در نشستهای "ریشه"
- مکث، درنگ، فضای خالی، و امکانهایشان
- سکوت