این سال ها سر این زیاد صحبت کردیم که مدیر محصول کیه و چیکار می کنه و البته چرا خیلی از مدیران محصول هم رضایت شغلی مطلوبی ندارند.
این مقاله رو بدون ویرایش و چارچوب بندی دارم در لحظه می نویسم
ولی سعی می کنم به ابعاد مختلفش نگاه کنم.
.....
مهم ترین سوالی که باید بهش پاسخ بدیم اصلا چرا ما مدیر محصول داریم؟
خیلی من نمی خوام به تاریخچه و نحوه شکل گیریش نگاه کنم، چون هر چه که باشه ما الان برامون شفاف هست که در کسب و کارها کجا هستیم،
یک محصول قراره به دست مشتری برسه و براش ارزشی خلق کنه و مشتری حاضره در برابر اون ارزش هزینه (پول یا زمان) پرداخت کنه.
مسئول این کار کیه؟ مدیرعامل
مدیرعامل هست که مسئول این بخشه، کنار توجه به بخش ها مالی، عملیاتی، مارکتینگ مسئول این بخش هم هست،
چه یک شرکت یه محصول داشته باشه چه چند تا محصول، وظیفه مدیر عامل همینه، مدیرعامل قراره سود و ارزش سهام سهامدارها رو در بلند مدت بیشتر کنه، که ممکنه خودش هم یکی از سهامدارها باشه یا نباشه.
تنها مدیرمحصول تلگرام، پاول دوروف هست، همون مدیرعامل و کوفاندرش
اما گاهی به هر دلیل شرکت ها بزرگتر میشن، مدیرعامل لزوما دانش و تجربه عمیق محصول رو نداره، ممکنه در بخش مالی، مارکتینگ و عملیاتی هم پیش بیاد
پس چه اتفاقی میفته، اون جایی که قرار بود یه محصول ساخته بشه که برای مشتری ارزش خلق کنه و مشتری هم در برابر ارزش هزینه پرداخت کنه رو گاهی یه مدیر محصول به عهده می گیره،
چنانکه ممکنه کل کارهای مارکتینگ همون محصول یا شرکت رو هم یه مدیر مارکتینگ به عهده بگیره.
حالا همین مسیر رو وقتی جلو می ریم سی لول ها در سازمان ها شکل می گیرن، لیدها(راهبرها)، سینیورها و همین جور بیایم پایین تر.
نیاز هست؟ توی موارد خیلی کم آره ولی در موارد خیلی زیادی نه.
به هر حال تیم ها بزرگ تر می شن و ساختار به طور خاص برای مدیران محصول از سی پی او تا ای پی ام شکل می گیره.
مشکل اصلی و کانفلیکت ها همین جاهاس.
1-اون ای پی ام یا پی ام جای اینکه نگاه بیزینس و مفهوم تبادل ارزش رو بفهمه/ پول رو بفهمه/ پیچیدگی های بیزینس رو بفهمه مثل یه مدیرعامل، از یه زاویه دیگه وارد دنیای محصول میشه،
پی آر دی برامون بنویس.
این فیچر چیشد.
تیم فنی چرا خروجی نمیده.
در واقع دنیای فردی که وارد محصول شده جور دیگه ای شکل می گیره، انگار نه آتوریتی و اختیار عجیبی داره، نه تجربه و فهم بیزینس عمیقی رو داره، نه توانایی های تخصصی خاصی و در دام فردی که قراره کنترل پروژه کنه میفته،
اینجاس که نقشی که هویتش قرار بود خلق و تبادل ارزش باشه که کار مدیرعامل بوده میشه.
مبصر فیچرها
پاسبان تسک ها
پیگیر بی اختیار
منشی کارها
واسط غرزدن ها
بله میشه پروژه بان
اون فردی هم که با کلی امید خواسته در دنیای محصول وارد بشه و خودش رو در دنیای خلق کردن دیده بوده، شده مبصری که خیلی جاها احساس ناکافی بودن بهش دست میده.
این سیکل اگر که با شخص اشتباهی هم سینک بشه، فرد هم به جای کشف خودش و کشف شرایط
مقابله می کنه و به نوعی با مقابله کردن خودش رو می خواد اثبات کنه.
و وقتی یه چنین سیستمی ایجاد میشه، فرد با همین نگاه در سازمان بزرگ میشه و اونی که قرار بود یه روزی یکی از کارهای مهم مدیرعامل رو انجام بده یه اجرا کاری هست که خیلی وقت ها نبودش از بودنش بهتر میشه،
........
قسمت اول رو نوشتم به مرور تکمیلش می کنم.
متأسفانه یا خوشبختانه مسئله بهره وری روز به روز جدی تر می شه و زندگی ما آدما رو هم بهتر کرده و هم پر اضطراب تر.
نه هوش مصنوعی قراره همهی مسئلههای ما را حل کنه و نه میشه تأثیرش رو توی بهره وری ندید، واقعیت اینه هر کی فهم بهتری نسبت به هوش مصنوعی و ابزارهاش پیدا می کنه ظرفیت متفاوت تری رو برای خودش ایجاد کرده، توانمندی های متفاوت تری به دست آورده.
موضوع نه هیجانزدهشدن هست و نه ترسیدن، نه حس قدرت برای ظرفیت های ایجاد شده س و نه مضطرب شدن برای عقب افتادن.
موضوع، پذیرفتنِ اجتناب ناپذیر بودن این مسیره
دیر یا زود باید بتونیم خودمون رو تطبیق بدیم و به نظرم هر چه زودتر یعنی بهره وری بهتر و استفاده از فرصت های بیشتر.
اگه دوست داشتین می تونین یه سر به دوره هوش مصنوعی در خدمت کسب و کار بوژان بزنین.
مناسب برای همه افرادی که در شرکت های تکنولوژی کار می کنن.
شبکه سازی یکی از دیربازده ترین و پربازده ترین سرمایه گذاری هاس،
خیلی از شبکه ارتباطی من بچه های ١٠-١٢ سال پیش هستن که در دوره های کسب و کار کنار هم بودیم، یا یه جوری اون زمان با هم آشنا شدیم،
اون زمان اتفاقا خیلی هر کدوم جایگاه متفاوتی نداشتیم،
ولی الان هر کی یا مدیرعامل یا مدیر ارشد جایی هست،
بر این اساس میگم که شبکه ارتباطی در عین حال که مبناش بر اساس بده و بستون هست، ولی تفکر شکل گیریش بر اساس بده بستون نیست،
مثل یه سهمیه که تو می خری و میذاری ده سال بمونه، یا طلا و دلار میخری دیگه هر روز قیمت چک نمی کنی،
حرف اینه که وقتی خیلی حساب و کتابی در لحظه می بینیش، شاید خوب هم نتونی ارزیابیش کنی و فقط به نوسان گیری فکر می کنی و اینو آدما می فهمن،
در صورتی که شبکه جنسش رابطه س،
رابطه نوعی از اعتماد و امنیت درونش هست، آدما حسش می کنن و تصمیم می گیرن، به همین دلیل خیلی نباید بهش فکر کرد که در لحظه چه کسی چه منفعتی داره، ارتباطی شکل میگیره، اگه در ادامه بستزش باشه قدرتمند میشه، اگه نباشه کم کم خودش کمرنگ میشه.
مورد دیگه ای که به ذهنم می رسه اینه که در شبکه سازی مبناش اول دهنده بودن هست، کسی که فقط ذهنیت گیرنده داره نمی تونه شبکه ارتباطی قدرتمند بسازه،
همه این ها باید از درون و بخشی از خصلت آدما باشه،
نقش بازی کردنش یا اداش رو درآوردن کار نمی کنه،
شبکه سازی حداقلی از دوست داشتن و پذیرش آدما رو می خواد وگرنه ذهن به شدت مستعده که هر کسی رو یه جوری عیب هاشون رو ببینه و نپذیره.
سنگنوردی رو به عنوان یه ورزش اونجوری دوست ندارم، اما برای فوبیای بلندی دارم دنبالش میکنم، بهخصوص صعود کردن رو.
من قبلاً زیاد از تمرکز نوشتم. ولی فکر میکنم تمرکز از اون چیزهاییه که فقط تصور میکنیم میفهمیمش. وقتی خروجیش رو توی عمل و در طول زمان میبینیم، تازه میفهمیم تمرکز واقعاً یعنی چی.
روزهای اول توی ترس از ارتفاع پیشرفت خیلی خوبی داشتم. ترسم هم اینجوریه که بدنم کامل فریز میشه و واقعاً نمیتونم کاری کنم. ولی جلسه به جلسه بهتر میشدم.
الان اما نهتنها پیشرفتم خیلی کم شده، حس میکنم حتی یه جاهایی عقبگرد کردم.
چرا؟
فکر میکنم تارگت «شکستن ترس از ارتفاع» از توجهم خارج شده.
من توجه رو یه مرحله قبل از تمرکز میبینم. اینجوری مفهومپردازیش میکنم: اول یک مسئله باید توی میدان توجه من باشه، یعنی تمام توجهم معطوف به حل اون مسئله باشه. بعد تمرکز یعنی منابع و انرژیم رو اونقدر روی اون نگه دارم تا به خروجی برسه.
مشکل از جایی شروع شد که دوباره پروندههای جدید باز کردم.
هر پرونده جدید فقط وقتم رو نگرفت، یه تکه از توجهم رو هم با خودش برد. کمکم شکستن ترس از ارتفاع از مرکز توجهم خارج شد، تمرکزم روش کمتر شد و حالا حتی اون انگیزهای که برای حل کردنش داشتم هم دیگه مثل قبل نیست.
شاید تمرکز فقط این نباشه که یک ساعت بشینی و حواست پرت نشه.
شاید شکل مهمترش این باشه که یک مسئله رو برای مدت کافی توی مرکز توجهت نگه داری، تا بالاخره به خروجی برسه.