عجیب ترین بخش زندگی اونجاس که دلار ٢٠ درصد گرون تر بشه، یا درست تر بگم، ارزش ریال کمتر بشه آدما ناراحت میشن، در صورتی که همون آدم از ١٢ سال پیش رشد ۶٠ برابری رو دیده، خودتون هم می دونین پایان سال ۴٠٣ دلار نشه صد هزارتومن، پایان سال ۴٠۴ که قطعا میشه، وقتی می دونین میشه، ناراحتیش رو دیگه نمی فهمم، حالا ناراحتیش هم به کنار استوری گذاشتنش رو خیلی نمی فهمم،
تا پایان دولت رئیسی سال 1408 که ارزش دلار شد ٣٠٠ هزار تومن این پست رو ریپلای می کنم.
آدم با کسی که جنگ داره نمی گه بدبختم کردی، میگه بدبختت می کنم، میگه به روز سیاه می شونمت.
از روزی که اعتراضات خیابانی شروع شد، (اعتراضات که باید همیشه باشه، میدانی ش منظورمه)، از مدلش، دینامیک جلو رفتنش، جنس آدمایی که توش بودن، اینجوری بودم که خیلی پر زور نیست.
توی دی ماه و سرما و آلودگی شروع شد، همون زمانی که اعتراضات سال ۴٠١ تقریبا همین روزا بود فروکش کرد،
حتی این تو ذهنم چرخید که اینا این اعتراضات رو خودشون کنترل شده شکل دادن که چون کم زور می تونه باشه، راحت جمعش کنن و سرخوردگی رو بیشتر کنن و بخشی از خشم جامعه رو هم خالی کنن،
اینکه سریع یادگرفتن همه جا رو تعطیل کنن، دانشگاه ها رو تعطیل کنن، به یه تعطیلاتی وصلش کنن، از یه قشری شروع کنن که بیشترین کنترل رو روش دارن، اواخر سال قشر بازار بیشترین تمرکز روی در آمد داره، چون این چند ماه آخر سال به خاطر نوروز فروششون خوبه، دانشجوها بیشتر درگیر امتحانات میشن،
به هر حال اینا سناریوی ذهنم بود،
تا الان حتی نسبت به اعتراضات دی ٩۶ هم کم جون تر دیدمش، شهود و برداشت منه،
خیلی چیزای دیگه م فرق کرده، حس اعتماد به نفس گنگ سرکوب پایین تره، حس ترسش هم بیشتره، ریسک حمله خارجی هم هست،
اما از اینا بگذریم، همیشه آدما از اونجایی ضربه بد می خورن که فکرش رو هم نمی کنن،
توی شرایط با متغیرهای زیاد، یهو یه متغیر که قبلا خیلی کم ارزش بود، یهو ممکنه خیلی بزرگ بشه،
باید صبر کرد و دید،
یه شب سرد، جایی در یک شهر دورافتاده بود، که وسط چمن تنها میدون بزرگش که کسی دورش نمیزد نشسته بودم، به خودم گفتم قرار بود زنده بمونی ولی قراره هرچی میری جلوتر سردتر، تاریکتر، ترسناکتر، سوزانندهتر، و خردکنندهتر باشه، طوری که انگار به اعماق زمین تبعید شدی و همینطور پایینتر میری، و قراره تو زودتر از بقیه مردم طعمش رو بچشی. مطمئنی میتونی؟
و خودم جواب دادم «مگه انتخابی جز چشیدنش وجود داره؟».
حجم یأسی که از آدمها دارم دریافت میکنم به خوبی نشون میده این سیاهی اعماق، خارج از انتظاراتشون بوده و فکر میکنند گزینهای غیر از چشیدنش وجود داره و دنبالش میگردند.
تکامل، مغز ما رو وادار کرد برای اتفاقات بیولوژیک، پاداش و مجازات بسازه، که به لذت و درد منجر شد. وقتی با تلخیهای حیات مواجه شدیم قانون بدنمون رو به کل هستی تعمیم دادیم. دلمون خواست باور کنیم که چشیدن زهر، بیدستمزد نیست، و اگه اینجا هم نشد، بعد از مرگ میشه دریافتش کرد. ولی اون بیرون چنین قراری نوشته نشده بود. حیات، تلخی رو میچشاند، و پاداش هم نمیداد.
به عنوان کسی که خیلی زودتر اینجا بوده، و به وحشت حاکمش خو گرفته، سر دروازه اعماق زمین نمیایستم تا به صف طولانی مردم کشورم خوش آمد بگم. چیزی که میتونم بشون بگم اینه که «اینجا اهمیت ندارد که مأیوسید. اهمیت ندارد که میترسید، و اهمیت ندارد که فکر میکنید نمیتوانید». احتمالا دوست داشته باشن که بشنوند در تاریکی، تنها بودن کشندهست، پس بهتره در کنار هم باشیم. و احتمالا بشون نگم «از اینجا به بعد حتی اهمیت نداره که کنار هم باشید». باید بذارم بعضی چیزها رو هم خودشون کشف کنند.