اخیرا فعالیت منشی پور بیشتر هم شده، از نگاه من این یعنی بیزینسی که قراره در زمینه هوش مصنوعی توی دبی روش کار کنه احتمال شکستش زیاده،
میلاد منشی پور احتمالا به خاطر انگیزه هایی و دلایلی انتخاب کرده که مدیای شخصی خودش رو داشته باشه،
فعلا من در این مدیا و یه محصول هوش مصنوعی در زمینه املاک همگرایی نمی بینم، ازش می نویسم که در آینده این کیس رو باز بهش برگردیم و بررسی کنیم، با احتیاط از کلمه فرضیه استفاده می کنم که احتمالا توی اون مسیر محصول موفقی شکل نگیره ولی امیدوارم فرضیه و حرف من درست نباشه که بتونیم به عنوان یه پرکتیس بیشتر ازش بشنویم
سالای اول که در نقش فاندر می خواستم مدیریت هم کنم چه دنیای عجیبی بود، انگار با مدیریت توی یه شرکت به عنوان کارمند چه قدر فرق داره، چه قدر نوع نگاه به هر مسئله ای فرق داشت، اون محمد کول و آروم و همدل تبدیل شده بود به محمد اگرسیو و پیگیر و استانداردهای بالاتر،
توی همون برهه ها بود که به خودم میگفتم، ۵ سال توی شرکت و صنایع مختلف کار کردم قبلا، ٢-٣ سال نهایت کافی بود،
چون جنس مدیریت به عنوان فاندر خیلی واقعی تره تا به عنوان کارمند،
تصمیم ها هزینه های واقعی تری دارند و این هزینه ها به طور خیلی مستقیم با تو در ارتباطه،
از این مقدمه که بگذرم، سالای اول تقریبا نمی تونستم با کیفیت با همکارام کار کنم، من و بوژان تحت فشار بود، سولوفاندر بودن خودش آسیب های عجیبی داره به خصوص با مدل بوت استرپ که فقط اونی که تجربه ش کرده می فهمه من از چه دنیایی صحبت می کنم،
همکارام دوستای خوبی می شدن برام ولی بعد چند ماه با هم فیت نمی شدیم و مجبور می شدیم قطع همکاری داشته باشیم،
خودم رو مرور میکردم می گفتم کجای کارم ایراد داره یا می تونه بهتر بشه، با دوستام مشورت می کردم،
هر سری یه مدل رو عوض می کردم ولی فیت نمی شدیم،
پاییز ۴٠١ نیلوفر بدون اینکه بدونه کجای کاره و کجای کاریم، به صورت کارآموزی اومد توی تیم،
تجربه اول کاریش بود و باز طبیعی بود کلی چالش داشته باشیم، به مرور ولی نیلوفر شکل گرفت، یاد گرفت، دغدغه بوژان رو داشت،
با اینکه همیشه دورکار بود یک لحظه حس نشد که کاری رها شده و نظم توی کارش نیست، منم سعی کردم به مرور مسئولیت ها و تصمیم های بیشتر در اختیارش قرار بدم،
نیلوفر واقعا منظمه، کاری رو بت عقب نمی ندازه، کار رو سریع دان می کنه، هم خیال خودش راحت میشه هم خیال من، به شدت با حوصله س، با اینکه حجم تعاملاتش هم مثل من کم نیست، ولی همیشه با حوصله و دقت برای آدما وقت می کذاره و راهنمایی شون می کنه،
کاری رو که بهش می سپارم خیالم ازش راحته که حتما می خواد خوب انجام بشه،
چالش هایی رو هم میشه باهم داشتم، گاهی من با کیفیت نشنیدمش، با کیفیت دنبالش نکردم،
اما یه سری توافق های نانوشته بینمون هست،
می دونیم تعامل کنیم می تونیم حلش کنیم.
بستر اعتماد بینمون هست که هوای همدیگه رو داریم.
باید جریان آزاد اطلاعات همیشه به طور منظم بینمون باشه که چالش های بزرگ بعدی پیش نیاد،
چهار ساله با هم همکاری می کنیم و این نظم و مسئولیت پذیریش رو همیشه دوس داشتم، خواستم برای قدردانی ازش بنویسم.
احتمالا کم کاری های منو جبران نمی کنه ولی می تونه برام یادآوری باشه.
این متن نمی دونم چی شد یهو اومدم که باز خوندمش،
اگه یکی می گفت با همین منظور در لحظه بنویس،
بیش از یکی دو جمله شاید به ذهنم خطور نمی کرد، اما اون لحظه از نگاه خودم منسجم و دقیق نوشتمش، حدود ١٠-١٢ سال که دوس داشتم بنویسم، هیچ وقت نتونستم شروع کنم، همیشه فکر می کردم یه ساختار عجیبی برای نوشتن پیدا کنم، کتاب بخونم و یا به یه موضوع تخصصی مسلط بشم، اما روزی که کم کم یاد گرفتم نوشتن نوعی تبدیل جریان احساس و درکت و شهودت به کلمه س، متفاوت تر شد، وقتی فهمیدم نوشتن یعنی همون خالی کردن بار احساسات همون لحظه روی کلمات و کمی رها شدن از فکر و هیجان،
صدها متن کوتاه نوشتم، همه شون بلا استثنا در لحظه نوشته شدن، بدون ادیت املایی و نگارشی خاصی،
چون که خیلیا دوس دارن بنویسن، افکار و احساسات و ایده هاشون رو،
به نظرم فرمول عجیبی نداره، کتاب خوندن نمی خواد،
ببین اون لحظه احساس و درکت از اون مفهومی که توی ذهنت میگذره چیه، همون لحظه بنویس، ناخودآگاه آدما حس تو رو پشت کلمات می فهمن، کلمات راحت تر روی اسکرین گوشی به جریان میفتن و روون تر خونده میشن،
شاید عجیب تر ازهر موردی اگه نگم تنها مخاطب، مخاطب اصلی نوشته هات خودتی، مرور افکار و مشاهده خودت در گذر زمان یه سرگرمی لذت بخش میشه، کمک می کنه که توی دنیای خیالت و افکارت هم کمی زندگی کنی و ازش لذت ببری، شاید چند لحظه ای برات قرار ایجاد کنه،
حرف های رئیس اصلی محمدرضا رو توی وویس های بالا درباره این متنم می تونین بشنوین،
دلشنین و ساده و صمیمی
مثل همیشه. (وویس رو با اجازه منتشر کردم که تکمیل کننده باشه)