و اما، حیاط آشوویتس جایِ درستِ شروعِ شورش نیست. نگهبانان بالای برجک که از کشتن کسانی که قابلیت کشتن ندارند لذت میبرند، به آن اشراف دارند. کشتهها روی هم میافتند. برف سرخ میشود. شورش را باید از جاهای تاریک اردوگاه شروع کرد. که زندانبانها دید خوب و پشتیبان کافی ندارند. و انتظار کسانی که قابلیت کشتن دارند را.
و اما این حرفها را کسی جدی نمیگیرد. چون طبیعت دنیا همین بوده و خواهد بود که سرگذشت جوامع انسانی بیشتر با واکنشهای دفعی و از روی استیصال شکل بگیرد تا واکنشهای صبورانه و هوشمندانه. باید حتما بعد از ساخته شدن کشتی نوح بفهمند آب میتواند تا کجا بالا بیاید، و باید درست در لحظه جا ماندن از آن، فریاد بزنند. اینکه نوحی در سرزمین حاضر باشد یا نباشد، بهانه است برای «کسی دست ما را نگرفت». اسطورهها را ساختند تا بگویند اگر نوح حاضر بود هم، منزوی میشد، توسط همان کسانی که در به در دنبال منجی بودند، و کشتیاش خالی میرفت.
آدمها دوست دارند خدا باشند، اما از شبیه خدا شدن خوششان نمیآید. انسان ترجیح میدهد صفات انسانیاش را حفظ کند تا اینکه شبیه خدا شود. از همهی خدا بودن، اعمال قدرت بر موجودات را میپسندد، نه هیچچیز دیگر. نابینایی، دیر فهمیدن و از روی حس واکنش نشان دادن، از صفات انسانی است. و انسان ضعفهای خود را میپسندد، حتی اگر آنها را انکار کند. مردم نابیناییهای خود را میپسندند. دیر فهمیدنهای خود را میپسندند. عزادار شدنهای خود را میپسندند. ترسیدنهای خود را میپسندند. امید واهی و یأس خود را هم. و زندگی را با همین پسندیدهها ادامه خواهند داد.
و اما، کسانی که برای همیشه در حیاط اردوگاه آرمیدند، بازنده نیستند. چون با افتخار مردن کار آدمهای بازنده نیست. نباید عزادار بود که دیگر بین زندانیها نیستند. دیگر بین زندانیها نبودن یک صعود است، نه یک مصیبت. کسانی که همهچیز اتفاق افتاده در حیاط آشوویتس را از داخل سلولشان دنبال میکردند چندماه بعد از گرسنگی و بیماری جان دادند. و روزهای آخر آرزو میکردند کاش خیلی قبلتر شانس گلوله را داشتند. و بله تا روز آخر فکر میکنند به شانس مربوط بود. انسان جهل خود را هم میپسندد. و این هم جزیی از طرز کار دنیاست. دنیا گورستان آدمهایی است که هیچوقت نفهمیدند واقعا چه خبر بود.
هیچ چیز جدیدی زیر آفتاب تابان وجود ندارد.