غمگین بودن دیگه فقط یه حس نیست؛
داره تبدیل میشه به بخشی از خصیصهمون.
یه چیزی که ناخواسته توی حافظهی جمعیمون نشسته
تا یادمون بمونه
چی سر مردم کشورمون آوردن.
این غم از سر ناتوانی نیست.
از سر دیدنه.
از سر تجربهست.
از سر چیزهایی که نمیشه دید و بعد عادی ادامه داد.
کلاسهای درسمون،
کمپینهامون،
مدل استخداممون،
و حتی گفتوگوهامون
همهشون، بهنوعی،
باید ردی از این واقعیت رو با خودشون داشته باشن.
نه برای مظلومنمایی،
نه برای موندن توی سوگ،
برای اینکه درد از دل کارهامون حذف نشه.
شاید تنها کاری که ازمون برمیاد اینه که
فراموش نکنیم.
از یه جایی به بعد دیگه نمیشه شمرد.
نه چون عددها بیاهمیت میشن،
بلکه چون کلمهها زورشون به وزنِ نبودنها نمیرسه.
غیبتها مثل برف نمیبارن که دیده بشن؛
یهو میآن، بیخبر،
و بعدتر خودشون رو توی نفسکشیدن نشون میدن.
مثل خاکستر میشینن، بیصدا، لای ششها.
هر نفس یادآوری یه چیزه که باید میبود و نیست.
خیابونها هنوز اسم دارن،
اما دیگه صدا ندارن.
پنجرهها باز میشن،
ولی کسی پشتشون برنمیگرده.
اینجا مرگ شبیه تمومشدن نیست.
بیشتر شبیه یه وقفهست که کش اومده.
شبیه جملهای که نصفه ول شده
و هرکی از کنارش رد میشه،
ادامهش رو توی ذهن خودش مینویسه.
بدنها کمکم از حافظه جمعی پاک میشن،
اما جای خالیشون نه.
جای خالیها میمونن،
بزرگ میشن،
تا جایی که خود شهر رو میبلعن.
یهسری چیزا غیب میشن
بیاینکه دقیق بدونی چی بودن.
فقط حس میکنی یه چیزی کمه.
تو صداها،
تو نگاهها،
تو مکثهای وسط جملهها.
دنیا ادامه میده،
اما انگار آرومتر.
انگار خودش هم منتظره.
آدمها توی این وقتا بیشتر برمیگردن سمت خودشون.
نه از سر شجاعت،
نه از روی انتخاب؛
چون بیرون دیگه چیزی برای تکیهدادن نداره.
اونجا، توی این خلوتِ ناخواسته،
هرکی میخوره به چیزی که مدتها عقب انداخته بود.
یکی اسمش رو میذاره ترس،
یکی خستگی،
یکی هیچی نمیگه
و فقط ساکت میشه.
کمکم میفهمی قرار نیست همهچیز معنا داشته باشه.
بعضی اتفاقا فقط میافتن.
بعضی دردها فقط میمونن
و تو ادامه می دی
نه چون چیزی حل شده
فقط چون هنوز نمرده ای
زمان جنگ ١٢ روزه میگفتن می خواستی بپری تو بغل آخوند دنبال بهونه بودی فقط،
رضا پهلوی بیوی پیجش رو آپدیت کرده و توش هست مدافع یک نظام سکولار دموکراتیک در ایران،
گروهی از این چپ ها، فمنیست ها، الان کل دغدغه شون این شده که چرا رضا پهلوی زن، زندگی، آزادی رو از بیو ش پاک کرده،
در صورتی که خود من دقیق یادمه توی بیوی پیجش این جمله هم بود،
زن زندگی آزادی
مرد، میهن، آبادی
مرد میهن آبادی هم نیست،
اینا دنبال آزادی نیستن، اینا شهوت دیده شدن دارن، حسودن، حب و بغض دارن،
مردم دغدغه شون نیست،
آزادی یه مردم و کشور رو با لجبازی و تعصب های احمقانه شون نادیده می گیرن،