احتمالا شعاریترین جملهای که همهمون بارها شنیدیم اینه که توی لحظه زندگی کن.
و احتمالا یکی از سختترین کارهایی هم هست که بخوای انجامش بدی.
با این حال، فکر کنم همهمون چند لحظه توی زندگیمون داشتیم که واقعا زمان رو لمس کردیم. یه سفر با دوستامون، یه شبگردی، یه گفتوگوی چند ساعته، یه کوهنوردی یا حتی یه غروب ساده که نفهمیدیم کی تموم شد. بعدش هم معمولا با خودمون گفتیم کاش همیشه همینجوری زندگی میکردم.
یه مدت فکر میکردم مشکل من اینه که بلد نیستم توی لحظه زندگی کنم.
بعد هر چی بیشتر بهش فکر کردم، دیدم اصلاً نمیخوام گذشته رو از زندگیم حذف کنم.
اتفاقا بخش زیادی از فهم امروز من، از همون گذشته اومده.
از اشتباههایی که کردم.
از آدمهایی که از دست دادم.
از تصمیمهایی که گرفتم.
از خاطرههایی که همون موقع هیچ معنای خاصی نداشتن، ولی سالها بعد تازه فهمیدم چه اثری روی زندگیم گذاشتن.
بعد به آینده فکر کردم.
اونم نمیشد حذفش کرد.
اگه هیچ تصویری از آینده نداشته باشم، پس برای چی تلاش کنم؟ برای چی چیزی بسازم؟ برای چی مسئولیتی رو به عهده بگیرم؟
همونجا بود که حس کردم شاید مسئله، زندگی کردن در گذشته یا آینده نیست.
شاید هر کدوم از این زمانها، یه کار متفاوت دارن.
گذشته از جنس فهمیدنه.
حال از جنس لمس کردنه.
و آینده از جنس ساختنه.
مشکل از جایی شروع میشه که گذشته رو با حسرت میبینیم و آینده رو با خیال.
وقتی گذشته رو نمیپذیریم، از واقعیت فرار میکنیم.
وقتی آیندهای میسازیم که هیچ پلی به امروز نداره، باز هم از واقعیت فرار میکنیم.
شاید زندگی، رفتوآمد بین این سه زمان باشه، گذشته برای فهمیدن، حال برای لمس کردن و آینده برای ساختن.
این صرفاً یک مشاهده شخصیه و داده دقیق و طبقهبندیشدهای پشتش ندارم.
....
طی این سالها، وقتی با بعضی از دخترها حوالی ۳۰ سالگی گپ میزدم، یک موضوع مدام تکرار میشد.
بخشی از اونها میگفتن زندگی مستقلی که سالها براش تلاش کردیم، از بیرون خیلی جذاب به نظر میرسید، اما در عمل سختتر از چیزی بود که تصور میکردیم.
بعضیها از خستگی حرف میزدن، بعضیها از تنهایی، بعضیها هم از اینکه حس میکنن هر چه بیشتر تلاش میکنن، مسئولیتهای بیشتری روی دوششون میاد و فرصت کمتری برای رسیدن به خودشون پیدا میکنن.
بعضی وقتها وسط همین گفتگوها، از مدل دیگری از زندگی هم حرف میزدن. نه لزوماً از سر وابستگی یا ناتوانی، بلکه از این زاویه که شاید همیشه قرار نیست همه بارهای زندگی روی دوش یک نفر باشه.
همزمان توی این سالها عبارت انرژی زنانه هم خیلی رایج شده و آدمها بیشتر دربارهاش حرف میزنن.
چیزی که من میبینم اینه که معمولاً انرژی زنانه با کلماتی مثل لطافت، ظرافت، زیبایی، آرامش، لوند بودن و چیزهای شبیه به این تعریف میشه.
انگار در خیلی از محتواهای این حوزه، انرژی زنانه طوری تصویر میشه که هر چه از مسئولیت، سختی، تعهد و بار زندگی فاصله بگیریم، زنانهتر شدهایم.
در واقعیت ولی مادری مسئولیت میخواد.
ساختن یک خانواده مسئولیت میخواد.
نگه داشتن یک رابطه مسئولیت میخواد.
مراقبت کردن از یک انسان مسئولیت میخواد.
برای همین بعضی انرژی زنانه را بیش از حد رمانتیک و فانتزی تعریف کردن
انگار فقط بخش لطیف و دلنشینش را نگه داشتن و بخش سنگینش را فراموش کردن.
در حالی که شاید انرژی زنانه فقط در ظرافت و لطافت نباشه در پذیرفتن و به دوش کشیدن مسئولیت های زنانه هم باشه.
من به شدت گرماییم، یعنی فضای گرم برام آزاردهنده س، از پارسال یه کم متفاوت تر دارم تجربه ش می کنم،
وقتی سوار اسنپ میشدم و راننده توی تابستون کولر نمی زد، اصلا برام آزاردهنده نبود، اتفافا دوست داشتم بدنم گرما رو حس کنه، اون باد گرم رو لمس کنه، ما تقریبا ٣٠ روزی از سال یه زمانایی رو داریم که خیلی گرمه، آفتاب هست، حس لمس کردن اون گرما و تابش آفتاب خیلی تجربه جذابیه، خیلی زود اون یک ماه هم تموم میشه و بعدش هوا کم کم خنک تر میشه و روزی که زیاد سرد بشه و باز از سرما باید گلایه کرد، همون سرما هم چقدر تجربه ش جذابه،
از وقتی اینجوری به گرما نگاه کردم، سعی کردم لباسای گشادتر و بازتر بپوشم، مشکل اصلی لباس بود توی هوای گرم،
گاهی ظهرها ساعت ٢ میرم یه کافه می شینم، یه چایی یا قهوه ای می خورم، هوا خنک نیست، اما اگه قبلش دوش گرفته باشی و اون تجربه لمس هوای گرم برات دلپذیر باشه، اصلا گرما دیگه آزاردهنده نیست، از اینکه توی کشوری هستی که می تونی این تنوع رو تجربه کنی حسابی خوشحالی،
شاید این حرفم رو بچه هایی که که کانادا و بعضی کشورای اروپایی هستن بهتر باهاش ارتباط قرار کنند.