حرف های رئیس اصلی محمدرضا رو توی وویس های بالا درباره این متنم می تونین بشنوین،
دلشنین و ساده و صمیمی
مثل همیشه. (وویس رو با اجازه منتشر کردم که تکمیل کننده باشه)
من و شاید خیلی از بچه های نسل من یا شاید گاهی قبل تر، الگوشون محمدرضا شعبانعلی بود، در واقع یه رول مدل که می دیدیمش و توی خودآگاه و ناخودآگاه می خواستیم شبیهش باشیم.
رشد کردن، جاه طلبی، توسعه مهارت ها، یادگیری و یاد دادن و خیلی صفت های این مدلی رو درون خودمون می خواستیم پرورش بدیم، رشد توی فضای حرفه ای برامون ارزش بود و براش تلاش می کردیم، به نوعی می خواستیم شبیه رول مدلمون بشیم، به اندازه فهم و درک خودمون ازش، اونجوری که می فهمیدیمش و میشناختیمش،
اما خیلی چیزا درست نبود، مثلا انتخابمون این نبود با همون سبک کار کنیم، به قول احسان عبدی پور توی تخیل آثار لینچ رو تحلیل می کردیم ولی فیلم هامون به لحاظ ساختاری شبیه فیلم فارسی بود، محمدرضا نوع دیگه ای بود، هزینه های متفاوت تری داده بود، سبک زندگی متفاوت تری رو انتخاب کرده بود، بودنش توی یادگیری و کتاب خوندن جور دیگه ای شکل گرفته بود که متناسب با خودش بود، توی دوران دیگه ای شکل گرفته بود و برند خودش رو خلق کرده بود،
زمان گذشت تا بفهمم که هر چه بخوای شبیه تر بشی، داری دورتر میشی، رول مدل رو قرار نیست مثلش بشی، گاهی فقط نیازه ازش سرنخ بگیری، از نوع فکر کردنش و جهان بینیش و یه جاهایی مسیر پیش روت رو بهتر درک کنی و براش آماده تر باشی، اینقدر مسیر هر فردی یونیکه، متناسب با خونواده، محیط، اطرافیان و کلا زندگی زیسته که آدم وقتی حالش خوبه که می بینه چی با خودش متناسبه، چه مسیری، چه انتخاب هایی، چه تصمیم هایی،
تصمیم های رول مدل قرار نیست تصمیم های ما باشه، چون خیلی وقتا منطق پشت اون تصمیم رو نمی دونیم، بدونیم هم شاید خوب درکش نکنیم،
اصلا اونجا که آدم مستقلن فکر می کنه، ارزیابی می کنه و انتخاب می کنه، به همون اندازه هم توی اجراش قدرتمندتره و اینه که کمک می کنه به ته مسیر برسه، یا حداقل یه پیوستگی بین بخش های مختلف تصمیمش برقرار میشه.
احتمالا شعاریترین جملهای که همهمون بارها شنیدیم اینه که توی لحظه زندگی کن.
و احتمالا یکی از سختترین کارهایی هم هست که بخوای انجامش بدی.
با این حال، فکر کنم همهمون چند لحظه توی زندگیمون داشتیم که واقعا زمان رو لمس کردیم. یه سفر با دوستامون، یه شبگردی، یه گفتوگوی چند ساعته، یه کوهنوردی یا حتی یه غروب ساده که نفهمیدیم کی تموم شد. بعدش هم معمولا با خودمون گفتیم کاش همیشه همینجوری زندگی میکردم.
یه مدت فکر میکردم مشکل من اینه که بلد نیستم توی لحظه زندگی کنم.
بعد هر چی بیشتر بهش فکر کردم، دیدم اصلاً نمیخوام گذشته رو از زندگیم حذف کنم.
اتفاقا بخش زیادی از فهم امروز من، از همون گذشته اومده.
از اشتباههایی که کردم.
از آدمهایی که از دست دادم.
از تصمیمهایی که گرفتم.
از خاطرههایی که همون موقع هیچ معنای خاصی نداشتن، ولی سالها بعد تازه فهمیدم چه اثری روی زندگیم گذاشتن.
بعد به آینده فکر کردم.
اونم نمیشد حذفش کرد.
اگه هیچ تصویری از آینده نداشته باشم، پس برای چی تلاش کنم؟ برای چی چیزی بسازم؟ برای چی مسئولیتی رو به عهده بگیرم؟
همونجا بود که حس کردم شاید مسئله، زندگی کردن در گذشته یا آینده نیست.
شاید هر کدوم از این زمانها، یه کار متفاوت دارن.
گذشته از جنس فهمیدنه.
حال از جنس لمس کردنه.
و آینده از جنس ساختنه.
مشکل از جایی شروع میشه که گذشته رو با حسرت میبینیم و آینده رو با خیال.
وقتی گذشته رو نمیپذیریم، از واقعیت فرار میکنیم.
وقتی آیندهای میسازیم که هیچ پلی به امروز نداره، باز هم از واقعیت فرار میکنیم.
شاید زندگی، رفتوآمد بین این سه زمان باشه، گذشته برای فهمیدن، حال برای لمس کردن و آینده برای ساختن.