نمیدانستم چیست اما مدام بیشتر میشد، مثل آب پشت یک سد. بعدها وقتی کاملاً افسرده و مضطرب شدم، بیماری را نتیجهی انباشته شدن تمام شوری دیدم که جلوی آن گرفته شده بود. نوعی راه باز کردن. انگار برایتان سخت است بگذارید خود شما آزاد شود، و خود شما درهم میشکند و برای غرق کردن همهی آن نیمههای شکستخوردهتان ذهنتان را در سیلابی فرو میبرد.