از وقتی تو را گرفتهاند، کلمهی «اخیراً» معنای تازهای پیدا کرده. امشب دلم نمیخواهد بنویسم که چند وقت پیش بوده است. یکزمانی، کلمهی اخیراً اشاره به چند هفته پیش یا چند روز پیش میکرد. الآن، کلمهی اخیراً یعنی همهی زمانها، همیشه.
عشق بردهی زمان نیست.
عشق چیزی نیست که با گذشت ساعتها و هفتهها کمرنگ شود، حتی تا آخرین روز دنیا پایدار میماند. اگر غیر از این بود، و بر من آشکار میگشت هیچگاه نمینوشتم، و هیچ مردی هرگز عاشق نمیشد.
عشق بردهی زمان نیست.
عشق چیزی نیست که با گذشت ساعتها و هفتهها کمرنگ شود، حتی تا آخرین روز دنیا پایدار میماند. اگر غیر از این بود، و بر من آشکار میگشت هیچگاه نمینوشتم، و هیچ مردی هرگز عاشق نمیشد.
نیل تنها در تاریکیِ اتاقش در خانه فرو رفته بود و به بیرون پنجره زل زده بود. شور و هیجانش فرو نشسته و گویی از وجودش رخت بر بسته بود. چهره و تمام جوارحش از هر حسی خالی شده بود. حس میکرد بدل به پوستهی ترد و شکسنندهای شده است که زیر بارش سنگینیِ برف بهزودی خرد خواهد شد.