چیزی آنسوی فهم آرام است.
نه پنهان، نه آشکار.
هنوز صورتی نگرفته که جهان بتواند آن را از خودش جدا کند.
نه چیزی است که گم شده باشد و نه چیزی که باید پیدا شود.
چیزی است که هنوز به هیچ نامی تن نداده و شاید همین است که دست فهم به آن نمیرسد!
ذهن هرچه را لمس میکند،
از چیزی دیگر جدا میکند.
خط میکشد،
مرز میگذارد،
نام میدهد و بعد به مرزی که خودش ساخته،
واقعیت میگوید.
اما بعضی چیزها پیش از آنکه به این مرز برسند
از کنار ادراک گذشتهاند
مثل معنایی که هنوز به زبان نرسیده
اما سکوت را از درون سنگین کرده است.
مثل تصمیمی که هنوز رخ نداده،
اما مسیر را پیشاپیش اندکی تغییر داده.
مثل سکوتی که خاموش نیست، فقط هنوز به صدا تن نداده است.
ما همیشه کمی دیر به جهان میرسیم.
آنچه میبینیم قبلاً شکل گرفته،
آنچه مینامیم از امکان گذشته و به واقعیت رسیده
و آنچه تجربه میکنیم گاهی فقط اثر چیزی است که پیشتر از آستانه عبور کرده است.
حتی "من" شاید چیزی جز شکل دیررسِ یک جدایی نباشه
شکلی که آنقدر تکرار شده تا به جای یک اتفاق، به هویت تبدیل شده است.
پیش از آنکه کسی باشی
چیزی بوده که هنوز ضرورتِ "کسی بودن" به آن نرسیده بود.
نه هر آنچیزی، و نه حقیقتی که بتوان آن را درون واژهای زندانی کرد.
چیزی دقیقتر از تمام نامهایی که بعداً برایش ساختهایم.
چیزی که با نامگذاری روشنتر نمیشود، فقط محدودتر میشود.
عشق، در نادرترین لحظههایش، پیوند نیست.
لحظهای است که مرزی که سالها واقعی تصورش کردهای، برای یک آن اعتبارش را از دست میدهد.
و نه کسی به کسی میرسد.
فقط فاصله دیگر معنای قبلیاش را ندارد.
برای همین بعضی تجربهها قابل گفتن نیستند.
نه چون رازآلودند،
بلکه چون هنگام وقوعشان،
آنکه باید تجربه کند و آنچه باید تجربه شود،
برای لحظهای دو چیزِ جدا نبودهاند.
بعد، ذهن بازمیگردد و روایت را میسازد...
اما روایت همیشه دیرتر از واقعه میرسد.
آن لحظه چیزی به دست نیامده بود و چیزی هم کشف نشده بود.
فقط برای چند نفس،
جهان هنوز به اندازه کافی از خودش فاصله نگرفته بود که بتوانی بگویی این منم و آن، جهان.
شاید سکوت عمیق رسیدن به چیزی نباشه
شاید فقط نرسیدنِ جهان به شکل نهاییِ خودش باشد.
لحظهای که معنا هنوز به شکل قابل گفتنِ خود نرسیده و واقعیت، پیش از آنکه دوباره در قالبهای آشنای ذهن منجمد شود، برای لحظهای باز میماند.
بعد همهچیز دوباره سر جای خودش مینشیند.
نامها برمیگردند، مرزها برمیگردند، "من" برمیگردد.
اما چیزی دیگر دقیقاً مثل قبل نیست.
نه چیزی به جهان اضافه شده و نه چیزی از آن کم.
فقط شکافی باریک در قطعیتی که به آن تکیه داشتی باز مانده است.
و از آن شکاف چیزی دیده نمیشود.
فقط دیگر نمیتوانی با همان اطمینان سابق بگویی آنچه میبینی، تمامِ آن چیزی است که هست.
ما انسانهای دانشور امروزی از کودکی یاد میگیریم فقط در مورده هر چیزی(زمین و آسمان و عالم و آدم) فقط حرف بزنیم ولی هنره زندگی کردن، در حرف زندن در مورده زندگی نیست. همه حرفها تکراری اند و بخش اعظم انرژی حیاتی مارو به هدر میدن. دلیل بی رمقی و دلخسته ها و روز مرگی هامون هم بخاطر همین حرفهای تکراریِ که بهشون عادت میکنیم همون حرفهای کهنه و قدیمی و تکراری که در ذهنمون بیوقفه تکرار میشن.
هرگاه من بتوانم به تو و تو بتوانی به من بدون تصاویر حافظه نگاه کنیم، آن هنگام ارتباط واقعی هست در غیر این صورت توهم ارتباط داریم.
کریشنامورتی
وقتی با فردی روبهرو میشویم، معمولاً خودِ آن آدم را نمیبینیم؛ بلکه تصویری را میبینیم که از او در ذهنمان ساختهایم. مثلاً اگر از کسی قبلاً ناراحت شده باشیم، دفعهی بعد که او را میبینیم، ذهنمان میگوید: «این همون آدمیه که فلان کار رو با من کرد.» بنابراین دیگر واقعاً به حرفها و رفتار فعلی او گوش نمیدهیم؛ داریم با تصویر ذهنی خودمان از او ارتباط برقرار میکنیم. کریشنامورتی میگوید اگر بتوانیم در لحظهی ارتباط، قضاوتها، خاطرات، توقعات و تصویر قبلیمان از طرف مقابل را کنار بگذاریم و او را همانطور که اکنون هست ببینیم، آنوقت ارتباط واقعی شکل میگیرد.
مثلاً به جای اینکه بگویی:
«او آدم خودخواهی است.»
ببینی:
«الان چه میگوید؟ چه احساسی دارد؟ چه اتفاقی واقعاً در حال رخ دادن است؟»
نکتهی عمیقترش این است که ارتباط واقعی فقط بین دو انسانِ حاضر در لحظه اتفاق میافتد، نه بین دو تصویر ذهنی. یعنی ممکن است من با «تصویری که از تو ساختهام» حرف بزنم و تو هم با «تصویری که از من ساختهای»؛ در این حالت ظاهراً با هم ارتباط داریم، اما در واقع دو ذهن با دو تصویر خیالی در حال تعاملاند.
حقیقتاً ده بیست تا مدرک از دانشگاه های عالیِ این عالم رو اخذ کردن بسبار بسیار ساده تر از پذیرش و رهایی از "خود/نفس" است که باید در پروسه رهایی از نفس برای بیداریِ بخش روحانی وجود، هرلحظه آماده خالی شدن از همه دانش و دانستگی ها و دانش آلودگی هایی که بهشون چسبیدیم و واسه هم فخر میفروشیم رو بوضوح و شفافیت تمام مشاهده کنیم. با خالی شدن از مواد و محتوای انباشته شده در ذهنِ که فضای کافی برای وضوح و شهود و جوهره آگاهی گشوده میشه تا دانشِ شهودی رو که فراتر از همه علم و دانشِ بشریست رو دوباره بیاد بیاریم.
من به شما کلیدی میدهم که همه قفلها با آن گشوده می شود.
با این کلید هیچ دری بسته نمی ماند و آن این است:
خود را با هیچ چیز یکی ندان، تو خویشتنی هستی جدا از تمام مسائل
هرگز به خود نگویید
من خشمگین هستم ...
من غمگین هستم ...
من متعصب هستم...
به یاد داشته باشید خشم مانند ابریست که از بالای سر شما عبور میکند غم و اندوه ، حرص ، شهوت ، وابستگی و تمام چیزهایی که میل رها شدن از آنرا دارید کافیست برای خودت یادآوری کنی که:
این من نیستم و آن ابریست بالای سرم
با این کلید شما به درون هر موضوعی میتوانید آگاهانه وارد شوید چرا که خود را با هیچکدام یکی نمیبینی
نه تنها در مورد مشکلات
بلکه در مورد لذات و هیجانات و وابستگی های عاطفی نیز چنین است
این همان است که
گورجیف نیز آنرا #یادآوری_خویشتن می خواند
و مولانا به عنوان #هم_هویت_نشدگی از آن یاد میکند.
هر بار احساسی از خشم، نفرت، مهر، محبت، افسردگی، اندوه، شادی و یا سرور بر شما غالب میشود،
به خاطر داشته باشید که تمامی این احساسات #گذرا هستند،
☀️و این نیز بگذرد☀️