ما باید بپذیریم که انسان در جهانی زندگی میکند که برای فهمیدنش، هزاران زبان، مفهوم و روایت ساخته است؛ اما هیچکدام لزوماً تمام حقیقت نیستند.
کلمات را با حقیقت اشتباه نگیریم. نامِ یک چیز، خودِ آن چیز نیست.
بهجای جنگیدن بر سر کلمات، تجربهٔ پشت آنها را دريابيم. گاهی دو انسان با واژگان و بیاناتی متفاوت، به یک حقیقت اشاره میکنند؛ گاهی هم با واژههای یکسان، دو چیز کاملاً متفاوت میگویند.
در فهم خود فروتن بمانیم. بدانیم که ممکن است اشتباه کنیم و دیگری چیزی ببیند که ما ندیدهایم.
مسئله این نیست که همهٔ زبانها و مفاهیم و معانی سلام را یاد بگیریم که امری ناممکن است؛ بلکه این است که در میان این همه سر و صدا، تشخیص دهیم کدام صدا، ندای درون خودمان است.
شاید عمیقترین پرسش این باشد که آیا زبانهای ما ابزاری برای کشفِ حقیقت است یا پردهای مه آلود میانِ ما و حقیقت!
میگن جاناکا، پادشاه بزرگ، یک شب خواب دید که از پادشاهی افتاده، همهچیزش رو از دست داده و در نهایت مثل یک گدای درمانده، سرگردان و گرسنه شده. رنج خواب آنقدر واقعی بود که وقتی بیدار شد، هنوز نمیتونست بفهمه:
«من پادشاهم که خواب دیدم گدام، یا گدام که خواب میبینه پادشاهه؟»
از همین پرسش، یکی از عمیقترین پرسشهای سنت ودانته شکل میگیره:
اگر من هم پادشاهی را میبینم و هم گدایی را، پس من کدامیکم؟
جاناکا کمکم به این میرسه که آنچه تغییر میکنه—بدن، نقش، فکر، ترس، لذت و حتی «منِ گدا» یا «منِ پادشاه»—همه در آگاهی ظاهر میشن و ناپدید میشن؛ اما آن چیزی که شاهدِ آمدن و رفتن آنهاست، خودش همان آمدن و رفتن نیست.
پس یکیپنداری یعنی:
«من همان چیزی هستم که اکنون در آگاهی ظاهر شده.»
و بیداری یعنی:
«من آنم که ظهور و زوالِ همهی اینها را میبیند.»
در دنیای بیمارگونه ما که پر از قضاواتِ ذهنی مردمانش است، همه از همدیگر شاکی اند حتی اگر به روی خودشان نیاورند که شاکی اند!
تا کودکِ مجروح و طرد شده درونت را شفا ندهی، شکایات ادامه خواهند داشت.
بشنو از نی چون حکایت میکند
وز جدایی ها شکایت میکند
مراقبه، سکوت، نشستن، کاری نکردن....
بودا این را دیانا نامیده است.
بگذار این دیانا بیشتر و بیشتر در زندگیت رسوخ کند. هرگاه وقت داری، هرگاه کاری نداری که انجام دهی، سرگرمیهای غیر ضروری و غیر لازم برای خودت ایجاد نکن، فقط در سکوت بنشین و گذران زندگی را تماشا کن.
بودا میگوید:
اگر بتوانی حتی برای چند لحظه ساکت بنشینی، بدون اینکه کاری بکنی، لمحاتی از ماوراء برایت خواهند آمد. پس فقط در سکوت بنشین و خواهی دید یک ویژگی جدید در وجودت رشد میکند.
بیشتر متمرکز میشوی، یشتر رضایت پیدا میکنی، صورت تو تغییر خواهد کرد و حالت چشمهایت عوض خواهد شد. آرامش و صفا در اطراف خودت خلق خواهی کرد. دیگران نیز این صفا و آرامشِ تو را احساس خواهند کرد.
در چنین سکوتی شاید مسائل بیرونی زندگی باقی باشند، آنها ادامه دارند
وضعیت دنیا توسط مراقبه تو عوض نخواهد شد، دنیا همان هست که بود، ولی این تو هستی که با مراقبه متفاوت خواهی بود، و وقتی تو متفاوت باشی دنیا نیز متفاوت خواهد بود. زیرا این دنیای توست و بستگی به نگرش و تفسیرهای تو دارد.
پس در این سفر زندگی به ساحل دیگر، نیاز داری تا بیاموزی که چگونه در سکوت بنشینی. ما معمولا به طور وسواس گونهای سرگرم و مشغول هستیم، نمیتوانیم در سکوت بنشینیم، باید کاری کنیم. این یک جنون است.
اگر کاری نداشته باشی که انجام دهی احساس کمبود و پریشانی میکنی، در درون میجوشی، شروع میکنی به روزنامه خواندن ان روزنامه را بارها میخوانی یا نزد دوستانت میروی تا با هم غیبت کنید و هزاران بار در مورد حرفها و چیزهای مسخره و تکراری با هم صحبت کنید. این یک جنون است، زیرا باید کاری بکنی، نمیتوانی آرام بمانی.
در غرب یک ضرب المثل بسیار مسخره دارند، میگویند: ذهن خالی کارگاه شیطان است. این باید توسط خود شیطان ساخته شده باشد، زیرا ذهن خالی جایگاه خداوند است. این را باید خود شیطان ساخته باشد تا ذهن هیچکس خالی نماند و شیطان بتواند به خوبی کار خودش را ادامه دهد.
من به شما میگویم اگر واقعاً خالی باشی شیطان نمیتواند وارد تو شود، زیرا افکار به عنوان مرکبهای شیطان عمل میکنند، شیطان بدون فکر نمیتواند وارد تو شود، بدون فکر هیچ چیز امکان ندارد وارد تو شود، هر آنچه که از بیرون وارد تو شود توسط افکار وارد میشود
وقتی بیرون ناپدید میشود تو فقط یک درون هستی، این چیزی است که من همواره میگویم:
حقیقت، چیزی درونی است
#اشو
آرامش باید به رقص آید و سکوت به آواز،
و تا زمانی که:
درک درونی ات به خنده بدل نشود ، هنوز چیزی کم است. هنوز کاری هست که باید انجام شود.