شما دو تکلیف مهم در زندگی خود دارید: در آرامش با درونتان زندگی کنید و در هماهنگی با آدم های پیرامون به سر ببرید، اگر با خود به صلح نرسید، هیچ موفقیتی برای شما رضایت بخش نیست. می توانید عالیترین دارایی ها را گرد بیاورید، بهترین فرزندان و بی نظیرترین همسر را داشته و در قله موفقیت حرفه ای ایستاده باشید .... و هیچ فایده ای نداشته باشد. به همین ترتیب اگـر بـا دیگران ارتباط برقرار نسازید و نتوانید در هماهنگی با آنها زندگی کنید، جوهر زندگی را که همدلی، ارتباط و داد و ستد محبت است، درک نخواهید کرد.
وقتی از درون و بیرون، هماهنگ زندگی کنید، می توانید در اقدامی بوم شناختی مشارکت داشته باشید که از مرکز تمامیت و یکپارچگی سرچشمه می گیرد. در این صورت از لحاظ جسمانی و رابطه ای با جهان پیرامون خود در تعادل هستید. به باور من فقط آنگاه میتوانیم هماهنگی زمین را حفظ کنیم و آن را به خوبی به فرزندان خود انتقال دهیم.
آنچه درون شما وجود دارد، به طرز پیچیده ای و همچون ریشه های عمیق به هم گره خورده، با بهروزی این سیاره در ارتباط است. اگر نتوانید خود را حفظ کنید، نمی توانید زمین را نیالوده نگه دارید.
در ماتریکس زیستن یعنی بطور اتوماتیک و خودکارشده زیستن است. جسم هست، ظواهر هست ولی نه حقیقتی و نه روحی در وجود آدمی ست. به شیوه خوابگردان ها زندگی کردن، گویای زندگیِ ماتریکسی ست.
هیچجای دنیا به اندازه ایران جراحی های بینی وجود ندارد...
پینوکیو هم وقتی به دروغ متوسل میشد دماغش بزرگتر و درازتر میشد....
بخاطر بسپاریم که دست کشیدن از دروغها و یاوه گویی ها و سخن چینی ها ساده نیست، اما شدنی ست.
برخی از انسانها بقدری به ماسکها و تقش و نقابهای مرئی و نامرئی شان عادت کرده اند که آنها را هویت واقعی خودشان میپندارند و وقتی بیادشان میاوری و بازتابشان میدهی، از ترس و واهمه بی ماسک بودنشان وحشتزده میشوند و دوباره همان ماسکهای دروغين را به چهره میزنند و از آنها محافظت و دفاع میکنند!
بجای هویتگیری از ملیت و ملی گرایی هایتان قدری فراتر روید تا دست از این هويت های محدود و محصورکننده و مخرب بردارید تا به خرد و نور آگاهیِ درونتان دست یابید.
با دو دوتا چهارتای عقلانیت نمیتوان عشقِ الهی را تعریف و توصیف و تعبیر و تفسیر کرد یا توضیح داد و تشبیه کرد که عشق چیست حتی عارفان و شاعران هم در وصف عشق با واژگانِ ناچیز بشری، عاجز و ناتوان می مانند. عشق در همین لحظه جاریست نه در دیروز و نه در فردا.
کسانیکه در دیروزها و فرداهایی که تکرار فرافکنی های گذشته هاست، زندگی میکنند همواره بدنبال معنای عشق میگردند ولی بی نصیب از عشقِ الهی که در همین لحظه ازلی جاریست، میمانند. عقلانیتِ بیش از حد سد راه عشقِ بیشرط الهی میشود. وقتی بصیرتِ عقل از دست رفته باشد و حضور در لحظه به فراموشی سپرده شده باشد، تنها غم و اندوه جدایی ها بیاد میماند. زبان عشق سکوت است البته نه سکوت ذهن که با رکود مغز همراه است. عشقِ الهی همچو آبِ رودخانه ای ست که ایستا نمیشناسد.
کشش به سمت قدرت و قدرتنمایی های نفسانی، جنبه های شرورانه انسانها را به نمایش و خودنمایی میگذارد!
کل تاریخ و فرایند رشده تکاملیِ بشری را که نگاه کنیم پر از جنگ و قتل و کشت و کشتارهای بیرحمانه بر سر قدرت بوده و هنوز هم ادامه دارد. گویی بشریت از تجربیاتِ از سرگذشت اش، درسهای عبرت نگرفته تا دیگر تکرارشان نکند. قدرت بدونِ خرد و بصیرتِ شفافِ عقل به یقین به خطا میرود.
قدرت، انسان را کور و کر و لال میسازد
قدرت، تشنگیِ مخربی در روح و روان انسانها ایجاد میکند و با افزایش آن حتی به خود انسانها حمله ور شده و نابودشان میسازد.