🔥 اثر مخرب آتشسوزی در جنگلهای هیرکانی
مرثیهای برای جنگلهایی که میلیونها سال سکوت را در خود حمل میکردند.
جنگلهای هیرکانی تنها مجموعهای از درختان متنوع نیستند؛ آنها فصلهایی از تاریخ زنده زمین هستند.
درختانی که از عصر یخبندان جان سالم به در بردهاند، نسلی پس از نسل دیگر را دیدهاند و همچنان در سواحل خزر ایستادهاند، چنان که گویی حافظان خاموش یک راز باستانیاند.
اما هر بار که آتشی در این جنگلها شعله میگیرد، چیزی بیش از چوب و برگ میسوزد. بخشی از حافظهٔ زمین خاکستر میشود
🌳 ۱. نابودی درختانی که جایگزین نمیشوند
درختان هیرکانی، جوان نیستند؛ بسیاری از آنها صد تا چند صد سال عمر دارند.
آتشسوزی، تنها سوختن یک درخت نیست بلکه سوختن چند قرن صبر، رشد، ریشهدواندن و تنفس است.
آنچه میسوزد، دیگر به نسل حاضر برنمیگردد.
🐾 ۲. مرگ خاموش هزاران جاندار
آتش نه تنها تنهٔ درخت را میسوزاند، بلکه خانهٔ پرندگان، زیستگاه پستانداران، لانهٔ خزندگان و پناهگاه بیشمار گونهٔ نادیدنی را نابود میکند.
در هر آتشسوزی:🔻
پرندهای جوجههایش را گم میکند، گوزنی پناهش را، سنجابی شاخههای زندگیاش را، و هزاران موجود کوچک هرگز دوباره نامی در جهان پیدا نمیکنند.
🌬 ۳. فرسایش خاک و خاموشی ریشهها
درخت وقتی میسوزد، جهان تنها سایهاش را از دست نمیدهد؛ زمین نیز «نگه دارنده»اش را از دست میدهد. جنگلهای هیرکانی بر شیبهای تند و خاکهای جوان بنا شدهاند.
سوختن پوشش گیاهی یعنی:🔻
✓ آغاز فرسایش شدید
✓رانش زمین
✓ جاری شدن گلولای
✓ و مرگ تدریجی خاک
آنجا که درخت میمیرد، زمین نیز بیمار میشود.
💧 ۴. اختلال در چرخهٔ آب و رطوبت
درختان هیرکانی کارخانههای باراناند. هر درخت، ستونی است که رطوبت را میگیرد، به سمت آسمان و ابر باز میگرداند.
با نابودی پوشش جنگلی:🔻
✓ بارش کاهش مییابد،
✓ رطوبت خاک از بین میرود،
✓ و اقلیم منطقه گرمتر و خشکتر میشود.
✓ این اثر، برگشتپذیر نیست—حداقل در طول عمر ما انسانها.
🌫 ۵. رها شدن دود، سم و خاکستر در هوا
آتشسوزی، هزاران تُن دود و ذرات آلاینده وارد هوا میکند. این دود نهتنها زیستگاه را از بین میبرد، بلکه به روستاها و شهرهای اطراف نیز میرسد و بیماریهای تنفسی، قلبی و آلرژیک را افزایش میدهد.
هوایی که از ریهٔ جنگل میگذرد،
وقتی بسوزد، خود به «سم» تبدیل میشود.
🌍 ۶. ضربه به میراث جهانی
جنگلهای هیرکانی در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شدهاند؛ این یعنی آنها نه فقط متعلق به ایران، بلکه متعلق به تمام بشریت هستند.
آتشسوزی در این جنگل یعنی: سوختن بخشی از تاریخ مشترک انسان.
✦ سخن پایانی
آتش در جنگل هیرکانی، فقط و فقط شامل یک «سرزمین» نمیشود؛ بلکه آتش گرفتن یک حافظهٔ ۵۰ میلیون ساله است.
و خاکستر این حافظه، دیگر هرگز به شکل نخستین آن باز نمیگردد.
جنگل، همچون جانِ انسان است؛ وقتی میسوزد، قابل جایگزین نیست—
فقط میتوانیم در سکوت، برایش دعا کنیم تا بعد از اطفای حریق دوباره این رویدادهای تلخ باز نگردد.
☀️🕊🌴 🐿 🐾 🌳 🤲
ادامه 👇
اعمال درست مانند برگهای خشک و مرده هستند که از درخت فروافتادهاند و از تو دور شدهاند ــ اینها خودِ تو نیستند. در اعمال تو تعریفی برای تو وجود ندارد. مانند این است که زیر درختی بروی و تمام برگهای خشک را جمع کنی و فکر کنی که آن درخت را شناختهای. درخت بسیار بزرگتر است؛ زنده است
هرعملی، لحظهای که انجام شد، مُرده است. بخشی از گذشته است؛ دیگر زنده نیست، یک برگ بیجان است
از برآوردن انتظارات دیگران دست بردار، زیرا این فقط یک راه خودکشی است
تو اینجا نیستی تا انتظارات هیچکس را برآورده کنی؛ و هیچکس اینجا نیست تا انتظارات تو را برآورده سازد
هرگز قربانی انتظارات دیگران نشو و هیچکس را قربانی انتظارات خودت نکن.
من این را فردیت میخوانم. به فردیت خودت احترام بگذار و فردیت دیگران را نیز محترم بشمار. هرگز در زندگی دیگران دخالت نکن و هرگز اجازه نده کسی در زندگیت دخالت کند. فقط آنوقت است که روزی میتوانی در معنویت رشد پیدا کنی. وگرنه ۹۹٪ از مردم مرتکب خودکشی میشوند. تمام زندگیشان چیزی نیست جز یک خودکشیِ آهسته: برآورده کردن این انتظار و آن انتظار….
روزی پدر بود و روزی مادر و روزی زن بود یا شوهر، سپس انتظارات فرزندان اضافه شد ــ آنان نیز توقعاتی دارند! و تو مجبوری انتظارات اینها را برآورده کنی! و سپس جامعه و کشیش و سیاستمدار و در تمام اطرافت همه از تو انتظار دارند. و تو بیچاره هستی و تمام اینها ـــ یک انسان بیچاره که تمام دنیا از او انتظار دارند. و تو قادر نیستی تمام آن انتظارات را برآورده کنی، زیرا باهم تضاد دارند
زمانی با خانوادهای زندگی میکردم و از پسر کوچک آنان پرسیدم: “میخواهی چه بشوی؟”
گفت، “نمیدانم. فکر میکنم دیوانه بشوم!”
پرسیدم،”منظورت چیست؟”
گفت، “پدرم میخواهد من یک مهندس بشوم، مادرم میخواهم یک دکتر بشوم. عمویم میگوید، «یک تاجر بشو، فقط آنوقت میتوانی…» و عموی دیگرم میگوید که استاد دانشگاه باش زیرا این سادهترین شغل است!
و من نمیدانم. ولی این مقدار را می دانم که اگر تمام انتظارات آنان برآورده شود، من دیوانه خواهم شد!”
مردمان بسیاری اینگونه دیوانه شدهاند. و وقتی میگویم مردمان زیادی دیوانه شدهاند، خودت را مستثنی ندان!
تو نیز با تلاش برای برآورده کردن انتظارات دیگران دیوانه شدهای. و تو انتظارات هیچکس را برآورده نکردهای، هیچکس خوشحال نیست. زیبایی در همین است. تو گم شدهای، کاملاً نابود شدهای و هیچکس خوشحال نیست
زیرا مردمی که با خودشان خوشحال نباشند نمیتواند بههیچ وجهی خوشحال باشند. هرکاری که بکنی آنان راهی پیدا میکنند که از تو ناراضی باشند، زیرا نمیتوانند راضی باشند.
خوشحالی هنری است که فرد باید بیاموزد. هیچ ربطی به عملکردن یا عملنکردن تو ندارد.
#اشو
آموزش فراسو: تفسیر اشو از ۴۲ سوترای بودا
#سوال_از_اشو
من بیشتر اوقات احساس میکنم که گویی فقط برای چشمان دیگران زندگی میکنم؛
گویی که به انتظاراتشان از من واکنش نشان میدهم.
احساس میکنم نه اینکه به ورای نفس رفته باشم، بلکه گویی که نفْسی ندارم،
وجودی ندارم، ماهیتی ندارم. خیلی احساس غیرواقعیبودن دارد.
من کجا هستم؟ چه باید بکنم؟ یا چه نباید بکنم؟
#پاسخ
نخستین چیز ـــ این تنها تو نیستی که برای چشمان دیگران زندگی میکنی؛ همه اینگونه زندگی میکنند. این روش وجودی مشترک است. تو از دیگران بعنوان آینه استفاده میکنی. نظرات دیگران بسیار اهمیت پیدا میکنند؛ ارزش بسیار دارند.
زیرا تو را تعریف میکنند.
کسی میگوید که تو زیبا هستی:
در آن لحظه زیبا میشوی
کسی میگوید تو احمق هستی:
در آن لحظه شروع میکنی به تردید کردن “شاید یک احمق هستم!” شاید خشمگین شوی، شاید انکار کنی، ولی در عمق وجودت به هوشمندی خودت شکّ میکنی
کسی میگوید که تو بسیار مقدس و پاک هستی:
و تو شروع میکنی مانند یک فرد مقدس رفتارکردن، زیرا باید این تصویر خودت را حفظ کنی!
وقتی جامعه تعیین کرد که تو یک خلافکار هستی، شروع میکنی به رفتارکردن مانند یک خلافکار. زیرا حالا چه فایده دارد؟ آنان تصمیم گرفتهاند که تو یک خلافکار هستی. اینکه تو واقعاً خلافکار باشی یا نباشی زیاد مهم نیست، پس چرا که نباشی؟!
وقتی کسی به زندان بیفتد، یک بازدیدکنندهی دائمی میشود؛ بارها و بارها بازمیگردد. وقتی جامعه تعیین کرد که او یک خلافکار است و تنبیه شد، وقتی که مارک “خلافکار” به او زده شد، تصمیم میگیرد: “حالا دیگر چه فایده دارد؟”!
روانشناسها میگویند که اگر در خانواده با تو همچون یک احمق یا دلقک مسخره رفتار شده باشد، رفتهرفته همان نقش را بازی خواهی کرد. باید که آن را بپذیری زیرا خودت نمیدانی که کیستی. دستکم مردم تو را یک احمق میشناسند؛ یک تعریفی از تو دارند. میتوانی به آنها تکیه کنی! وقتی به پسر کوچکی گفته شود که یک احمق است ـــ در خانه، در مدرسه ـــ او شروع میکند به رفتارکردن مانند یک احمق، زیرا این تعریفی است که او از خود دارد. وگرنه او نمیداند که کیست.
نخستین چیزی که باید درک شود این است: این تنها تو نیستی که برای چشمان دیگران زندگی میکنی؛ همه اینگونه زندگی میکنند. دنیا چنین است. این چیزی است که ما در هندوستان به آن دنیای“مایا” یا توهم میگوییم. تو برای چشمان دیگران زندگی میکنی و دیگران هم برای چشمان تو زندگی میکنند. این یک فریب دوطرفه است:
آنان نمیدانند که کیستند، تو نمیدانی که کیستی. تو آنان را تعریف میکنی؛ آنان تو را تعریف میکنند. یک حقّهی دوجانبه است. آنان در این بازی تو را تعریف میکنند و تو هم در همین بازی، آنان را تعریف میکنی. و تمام تعاریف دروغین هستند، زیرا روح هرگز در چشمان هیچکس منعکس نمیشود.
اگر بخواهی بدانی که کیستی، باید حتی چشمان خودت را هم ببندی ـــ باید به درون بروی. باید تمام دنیا را فراموش کنی؛ باید فراموش کنی که در موردت چه میگویند. باید عمیقاً به درون خودت بروی و با واقعیت خودت برخورد کنی.
این چیزی است که من در اینجا آموزش میدهم:
ـــ متکی نشدن به دیگران،
ـــ برای انتظارات دیگران زندگی نکردن
چشمان دیگران هیچ اشارهای به خود واقعی تو ندارد. آنان همچون خودت ناهشیار هستند چگونه میتوانند تو را تعریف کنند؟
شما به چشمان همدیگر نگاه میکنید تا خودتان را پیدا کنید. آری، بازتابهایی وجود دارند، صورت تو منعکس میشود. ولی صورت تو خود تو نیست؛ تو بسیار دورتر از صورت خودت هستی. صورت تو چنان زیاد تغییر کرده که نمیتوانی صورت خودت باشی.
آیا میتوانی خودت را در روز اولی که وارد زهدان مادرت شدی ببینی؟ ابداً چهرهای وجود نداشت. تو آنجا بودی ولی صورت نداشتی. تو با چشمان غیرمسلح دیده نمیشدی؛ فقط با کمک میکروسکوپ میتوانستی دیده شوی. و چهرهای وجود نداشت، تو فقط یک سلول بودی. ولی وجود داشتی.
سپس شروع به رشد کردی و صورتهای بسیاری گذراندی. و سپس متولد شدی. اگر کسی عکسی از تو در روز اول تولدت نشانت بدهد، آیا فکر میکنی که قادر هستی تشخیص بدهی که این خودت هستی؟!
آری، اگر کسیــ پدر یا مادرت ـــ بگوید که این تو هستی، باور میکنی، ولی خودت نمیتوانی تشخیص بدهی که این تو هستی!
تغییرات مدام…. چهرهی تو یک جریان جاری است. هر روز تغییر میکند، هرلحظه.
تو صورتت نیستی. جایی در عمق وجودت آگاهی تو وجود دارد؛ این هرگز در چشمان هیچکس منعکس نشده است
آری، چند چیز بازتاب داشته:
رفتارهایت. کاری انجام میدهی؛ این در چشمان دیگران بازتاب دارد. ولی کارهای تو خودِ تو نیستند. تو بسیار بزرگتر از اعمال و رفتار خودت هستی.
ادامه 👇
اگر بیش از حد به منطق تکیه کنی از جریان زنده و رازآلود هستی دور میشوی.
زندگی فراتر از محاسبه است. زندگی آمیخته با اضداد و سرشار از رمزی است که فقط در تجربهی مستقیم آشکار میشود نه در تحلیل ذهن.
#اشو
سخنرانی ۲۰ دسامبر ۱۹۷۹
پرسش:
مرشد عزیز! چرا شما اینهمه با زرنگی مخالف هستید؟ آیا زرنگ بودن در زندگی منافعی ندارد؟
پاسخ:
زرنگی فقط نامی زیبا برای حیلهگری است. برای همین با آن مخالف هستم. من با هوشمند بودن مخالف نیستم، ولی انسان هوشمند نیازی ندارد که زرنگ باشد. فقط انسان ناهوشمند است که باید زرنگ باشد؛ چون او هوشمندی را کسر دارد باید آن را با چیزی دیگر جایگزین کند.
زرنگی همان هوشمندیِ پلاستیکی است، هوشمندیِ پرورشی. این یک جایگزین فقیر است. و میدانم که در زندگی ــ دستکم در کوتاهمدت ـــ زرنگی منفعت دارد؛ ولی نه هرگز در درازمدت. و انسان خردمند باید به درازمدت فکر کند. میتوانی حیلهگر باشی، و بطور لحظهای منفعت دارد، ولی دیریازود باید بهای آن را بپردازی.
تو بذرهای اشتباه میکاری و باید محصول همان را درو کنی. نمیتوانی از پیامدهای اعمالت پرهیز کنی؛ پیامدها حتمی هستند.
* هومر و همسر زیبایش مشغول خروج از هتل بودند که هومر با دیدن صورتحساب بسیار ناراحت شد و دلیل آن رقم زیاد را پرسید. مدیر هتل به او گفت که این نرخ معمول برای اتاق دو نفره با حمام و تلویزیون است.
هومر گفت که آنان از تلویزیون استفاده نکردهاند.
مدیر هتل گفت: “متاسفم آقا. تلویزیون برای استفادهی شما بود که اگر بخواهید استفاده کنید.”
هومر پاسخ داد: “خب، ولی اگر اینطور باشد شما هم باید برای عشقبازی با زن زیبایم به من پول بدهید!”
مدیر انکار کرد و هومر گفت: ”ولی زن من در اتاق بود و شما میتوانستید اگر میخواستید از او استفاده کنید.”
مدیر هتل چنان سراسیمه و برآشفته شد که رقم صورتحساب را کم کرد و هومر تصمیم گرفت که همین را در سفر بعدی خود آزمایش کند...
و در سفر بعدی، منشی جوان هتل به هومر گفت: “قربان، این نرخ معمولی چنین اتاقی است.”
- “ولی ما از تلویزیون استفاده نکردیم.”
- “متاسفم قربان، ولی تلویزیون در اتاق شما بود که اگر خواستید از آن استفاده کنید.”
- “در اینصورت شما هم باید برای عشقبازی با زن زیبایم به من پول بدهید!”
در اینجا هومر بسیار ناراحت شد زیرا که منشی هتل گفت: “باشه قبوله، پول میدهم. ولی لطفاً صدایتان را پایین بیاورید. من در این هتل تازهوارد هستم و ممکن است اخراج بشوم.”
حیلهگری شاید در کوتاهمدت منفعت داشته باشد، ولی دیر یا زود خودت در دام خودت گرفتار میشوی. تو در همان چالهای سقوط میکنی که آن را برای دیگران حفر کردهای. مراقب آن باش!
من با هوشمندبودن مخالف نیستم ـــ کاملاً طرفدار هوشمندی هستم ــ ولی هوشمندی یک کیفیت کاملاً متفاوت دارد. هوشمندی به قلب مربوط است و زرنگی به ذهن تعلق دارد. زرنگی یک چیز ذهنی است. حتی یک کامپیوتر میتواند زرنگ باشد ولی هوشمند نیست.
هوشمند باش! ولی برای هوشمندبودن تو نیاز داری که در زندگیات و الگوهای آن تغییرات بزرگی بدهی.
هوشمندی محصول جانبی مراقبهگون بودن است. اگر ساکت و آرام بشوی، اگر معصوم بشوی، آنوقت هوشمند خواهی بود.
هوشمندی یعنی پاسخ دادنِ فوری به موقعیت، بدون هیچ آمادگی قبلی، بدون گذشته، بدون هیچگونه تمرین قبلی… فقط پاسخدادن مانند یک آینه که بیدرنگ هرآنچه را که روبهرویش میآید بازتاب میدهد.
وقتی نسبت به هرآنچه که زندگی برایت پیش میآورد بازتاب نشان میدهی و در همان لحظه عمل میکنی، هوشمند هستی. ولی اگر زرنگ باشی و حیلهگر، از گذشته استفاده میکنی، از تجربههای پیشین و واکنش تو بر اساس تجربیات گذشتهات خواهد بود. این یک پاسخ هوشمندانه نیست ــ یک واکنش است.
و این کار را یک کامپیوتر هم میتواند انجام دهد. وقتی گذشتهات را وارد زمان حال میکنی و از روی آن عمل میکنی واقعاً یک انسان نیستی.
خردمند باش، مراقبهگون باش، هوشمند باش. از حیلهگری پرهیز کن. این زشت است، غیرمعنوی است و تو را به یک ماشین تنزل میدهد. و تو یک ماشین نیستی، انسان هستی.
هر کاری که یک ماشین قادر به انجامش باشد ارزشمند نیست. کاری را بکن که یک انسان میتواند بکند. آنگاه شکوه تو عظیم است و شکوه و عظمتی را در زندگیات جاری میسازی.
#اشو
📚«دامّا پادا / طریق حق»
همه رنجهای ما از زندگی در خاطرات گذشته یا خیالات آینده سرچشمه میگیرد. ✨
اما حقیقت، همیشه تنها و تنها در "اکنون" جریان دارد. وقتی دست از تعقیب لحظهها برمیداری و سنگینی گذشته را زمین میگذاری، تازه متوجه میشوی که آرامش، وضوح و حتی آنچه "الوهیت" مینامیمش، خودش به استقبال تو میآید. تو به دنبالش نرو، بذار او تو را پیدا کند. تنها کاری که باید بکنی این است: در این لحظه، کاملاً حاضر باش.
"گذشته و آینده فقط شکلهای فکری هستند. گذشته فقط به عنوان خاطره وجود دارد و آینده به عنوان تصور. تنها نقطه دسترسی به واقعیت، الان است."
اکهارت_تله
"اگر افسرده هستی، در گذشته زندگی میکنی. اگر مضطرب هستی، در آینده زندگی میکنی. اگر در صلح هستی، در حال حاضر زندگی میکنی."
لائو تزو
"لحظه حال تنها لحظهای است که زندگی واقعی در آن وجود دارد.
تیک نات هان
علم یعنی: جستجوی حقیقت در دنیای عینی
دیانت یعنی: جستن حقیقت در دنیای درون
درست همانطور که بیرون از شما یک دنیا هست، در درون شما نیز یک دنیا وجود دارد. و البته، دنیای درون بسیار مهمتر است زیرا خودِ وجود شماست، واقعیت شماست.
ولی ما هنوز در مورد دنیای درون بسیار غیرعلمی رفتار میکنیم
هنوز هم توسط باورها زندگی میکنیم
در مورد دنیای بیرون قدری بالغتر شدهایم؛ پیشاپیش هرگونه باور را رها کردهایم. اگر یک واقعیت خاص کشف شود که با نظریات قبلی ما مخالف باشد، آن نظریه قدیمی را دور میاندازیم و کشف جدید را انتخاب میکنیم. ولی در مورد دنیای درون چنین نیست؛ ما یک چسبندگی عمیق نسبت به دنیای درون و فرضیات قدیمی داریم.
تائو نخستین الهام و تشخیص این واقعیت است که جهانهستی قطبی Polar است. هیچ دین دیگری در مورد این واقعیت بسیار مهم تابحال روشن نبوده است: “هستی قطبی است” یعنی که هستی منطقی نیست، ارسطویی نیست، هِگِلی است.
منطق ساده است، خطی است؛ دیالکتیک و قدری پیچیدهتر است. ساده نیست زیرا دیالکتیک فقط وقتی ممکن هست که قطب متضاد در آن درگیر باشد؛ اگر تضادی نباشد، دیالکتیک هم وجود ندارد. بدون دو قطب مثبت و منفی در الکتریسیته، برقی هم وجود نخواهد داشت. الکتریسیته منطقی نیست، کاملاً غیرمنطقی است ـــ دیالکتیکی است
بشریت بدون انرژی مردانگی و انرژی زنانگی نمیتواند وجود داشته باشد. فقط فکر کن که بشریت فقط از زنان یا مردان تشکیل شده باشد خواهد مُرد، قادر به زندگی نخواهد بود
هیچ انرژی برای زنده بودن نخواهد داشت. انرژی توسط اصطکاک بین قطبهای متضاد خلق میشود.
تائو: دروازهی طلایی