سگی ، پایِ صحرانشینی گَزید ،
به خشمی ، که زَهرش ، ز دندان چکید ،
شب از دَرد ، بیچاره خوابش نَبُرد ،
به خیلاندرش ، دختری بود خُرد ،
پدر را جفا کرد و ، تندی نمود ،
که آخِر تو را نیز دندان نبود؟ ،
پس از گریه ، مردِ پراکندروز ،
بخندید ، کای بابکِ دلفروز ،
مرا ، گرچه هم سلطنت بود و ، بیش ،
دریغ آمدم ، کام و دندانِ خویش ،
محال است ، اگر تیغ بر سر خورَم ،
که ، دندان به پایِ سگ ، اندر بَرَم ،
توان کرد با ناکسان بد رَگی ،
ولیکن ، نیاید ز مردم ، سگی ،
#سعدی
سگی پایِ مردِ صحرانشینی را گاز گرفت .
مردِ صحرانشین ، در حالی که خون از پایش میچکید ، به سختی و کشانکشان خود را به خانه رسانید .
شبهنگام مردِ بیچاره از درد خوابش نمیبُرد و آه و ناله میکرد .
او دخترِ خُردسالی داشت که از اوضاعِ پدرش بسیار ناراحت بود و درحالی که اشک میریخت به پدرش گفت :
پدرجان تو هم که دندان داشتی ، پس چرا آن سگ را گاز نگرفتی؟
پدر ، رو ، به دختر کرد و گفت : دلبندم!!!
حرفِ تو صحیح است
اما شایستهٔ انسانیت نیست که دهان و دندانش را به گَزیدنِ سگ ، آلوده کند .
اگر من هم او را گاز میگرفتم که با آن سگ تفاوتی نداشتم .
آری دوستان ...
به جای در افتادن با افرادِ سگصفت ، بهتر است از آنها دوری کنیم تا از گَزندِ آنان در امان باشیم...
توان کرد با ناکسان بد رَگی ،
ولیکن ، نیاید ز مردم ،،، سگی ،