Каталог каналов Мои подборки Мои каналы Поиск постов Рекламные посты
Инструменты
Каталог TGAds Мониторинг Детальная статистика Анализ аудитории Бот аналитики
Полезная информация
Инструкция Telemetr Документация к API Чат Telemetr
Полезные сервисы

Не попадитесь на накрученные каналы! Узнайте, не накручивает ли канал просмотры или подписчиков Проверить канал на накрутку
Прикрепить Телеграм-аккаунт Прикрепить Телеграм-аккаунт

Телеграм канал «کدبانوی ایرانی🌻🌼😍»

کدبانوی ایرانی🌻🌼😍
4.0K
0
1
0
828
Подписчики
Всего
1 876
Сегодня
0
Просмотров на пост
Всего
108
ER
Общий
5.48%
Суточный
3.8%
Динамика публикаций
Telemetr - сервис глубокой аналитики
телеграм-каналов
Получите подробную информацию о каждом канале
Отберите самые эффективные каналы для
рекламных размещений, по приросту подписчиков,
ER, количеству просмотров на пост и другим метрикам
Анализируйте рекламные посты
и креативы
Узнайте какие посты лучше сработали,
а какие хуже, даже если их давно удалили
Оценивайте эффективность тематики и контента
Узнайте, какую тематику лучше не рекламировать
на канале, а какая зайдет на ура
Попробовать бесплатно
Показано 7 из 4 002 постов
Смотреть все посты
Пост от 20.07.2026 23:25
1
0
0
انسانهای خوب ،همچون انعکاس ماه
در زلال برکه‌اند🌸
لمس شدنی نیستند
ولی زیبایی بخش ظلمت شب اند
نمی توانی ماه باشی
برکه باش برای انعکاس نور ماه.

سلام شبتون آراام💫🌸



🎵👌✨ @kadbanoiranii
Видео/гифка
Пост от 20.07.2026 23:24
1
0
0
#پارت۷۲۷



فرهاد كتابش را بست. باران هر چه سعي مي

كرد نمي توانست لرزش صدايش را پنهان

كند.

تمام روز گذشته و امروز را با خودش و الهام

كلنجار رفته بود تا بالاخره راضي شده بود

بيايد و با فرهاد صحبت كند.

مي تونم وقتتون و بگيرم؟

فرهاد با دست به مبل كنار ميزش اشاره كرد.

بله بفرما.

باران وارد شد و در كتابخانه را باز گذاشت.

نيمي از چهره فرهاد توي نور چراغ مطالعه

اش پيدا بود و تمام زوايه هاي اتاق در

تاريكي فرو رفته بود. هميشه از فضاهاي

تاريك وحشت داشت.

ولي اين بار ترجيح داد تا فرهاد پيش قدم

نشده چراغ را روشن نكند. آرام روي مبل

نشست.

فرهاد چراغ مطاله را خاموش كرد


🎵👌✨ @kadbanoiranii
Пост от 20.07.2026 23:23
1
0
0
#پارت۷۲۶




فرهاد توي فكر رفت.

اون بنده خدام زور خوشو زده ولي اين الهام

كله شق راضي بشو نيست. بايد برم سراغ

نقشه خودم.

بعد لحن ناراحتي به خودش گرفت و گفت

باشه الهام اگه تو اينجور مي خواي من قبول

ميكنم.

الهام كه فهميده بود توي ذهت فرهاد چه مي

گذرد توي دلش لبخند غمگيني زد.

كاري را كه مدتها پيش شروع كرده بود بالاخره

داشت به پايانش نزديك ميشد.

فرهاد توي كتابخانه نشسته بود و زير نور چراغ

مطاله اش كتاب مي خواند كه كسي به در زد.

بفرمائيد.

چهره باران از لای در نمایان شد


🎵👌✨ @kadbanoiranii
Пост от 20.07.2026 23:23
1
0
0
#پارت۷۲۵




كارد مي زدي خون فرهاد در نمي امد. ولي از

ترس بد شدن حال الهام چيزي نگفت. الهام

حال فرهاد را مي فهميد. توي دلش گفت

من و ببخش فرهاد من دوست دارم

خوشحالي تو رو ببينم. همه اين كارا به

نفعته. يه روزي مي فهمي.

و گفت:

فقط گفت بايد با خودت صحبت كنه مثل

اينكه يه حرفايي مونده كه بايد بهت بگه.



🎵👌✨ @kadbanoiranii
Пост от 20.07.2026 23:23
1
0
0
#پارت۷۲۴



باران يه بار ازدواج كرده و جدا شده.

فك فرهاد افتاده بود.

اين كه بچه اس!

شونزده سالش بوده ازدواج كرده بيست

سالگي هم جدا شده.

چرا؟

ا فرهاد من چه ميدونم.

چشم چشم ببخشيد.

پس ديدي باران موقعيت شو داره.

بعد از اون دليل مخالفت باران من بودم نه تو.

اون مي خواست بگه نه فقط بخاطر من باران

با تو مشكلي نداره.

بعد به فرهاد تكيه داد و گفت

ولي من راضيش كردم.

چكار كردي؟

راضيش كردم پيشنهاد تو رو بپذيره اونم قبول

كرد.




🎵👌✨ @kadbanoiranii
Пост от 20.07.2026 23:22
1
0
0
#پارت۷۲۳



فرهاد!

الهام بود كه حرفش را قطع كرد.

اجازه ميدي؟

بله عزيزم ببخشيد من باز قاطي كردم.

بيا بشين اينجا.

و با دست كنار خودش را نشان داد. فرهاد با

لبخند كنار الهام رفت بعد از بوسيدن گونه

اش كنارش نشست.

بنده سراپا گوشم بفرما!

آفرين! تو حرفم نپريا!

فرهاد دست روي چشمش گذاشت و گفت

اي به چشم بانو

خوب درباره باران خوب تو يه چيزايي و نمي

.

فرهاد خواست چيزي بگويد كه الهام انگشتش

را روي لبهاي فرهاد گذاشت و اخم كرد



.🎵👌✨ @kadbanoiranii
Пост от 20.07.2026 23:21
1
0
0
#پارت۷۲۲




بعد در حالي كه دكمه هاي لباسش را باز مي

كرد سرخوش گفت:

آخه كدوم دختر عاقلي مياد با زندگي خودش

بازي كنه. دختري مثل باران صدتا موقعيت

بهتر از من ميتونه داشته باشه. هه! چه

خوش خيالي تو.

الهام به قيافه حق به جانب فرهاد خنديد. او

همچنان ادامه ميداد.

دختره ده سال از من كوچيك تره. جاي بچه

منه مگه عقلش كمه كه قبول كنه.

همانطور كه پيراهنش را توي كمد مي گذاشت

ادامه داد:

الهام اين بار آخره كه براي من...




🎵👌✨ @kadbanoiranii
Смотреть все посты