💬 صحبت های برندون سندرسون درباره احتمال ناتمام ماندن مجموعهٔ «نغمهٔ یخ و آتش» نوشتهٔ جورج آر. آر. مارتین و انتقادهایی که بهدلیل سالها انتظار از طرفداران وارد میشود:
وقتی دربارهٔ این موضوع بحث میکنیم، از مردم میخواهم قبل از هر چیزی، انسانی را که پشت این ماجرا قرار دارد فراموش نکنند.
جورج آر. آر. مارتین یکی از بزرگترین چهرههای ژانر ماست. هر بار که با او ملاقات کردهام، حتی زمانی که هنوز نویسندهای ناشناخته بودم، با من با مهربانی رفتار کرده است. او واقعاً یکی از بزرگان ادبیات فانتزی است. کارهای زیادی برای پرورش استعدادهای تازه، کمک به جامعهٔ نویسندگان و ارائهٔ مشاوره و حمایت در مواقع نیاز انجام داده است.
از سوی دیگر، نویسندگی حرفهای است که میتوان آن را در تنهایی انجام داد و همهٔ ما میدانیم کار کردن روی کتابی که به هر دلیلی پیش نمیرود، چقدر دشوار است. من در این زمینه خوششانس بودهام؛ کتابهای اینچنینی برای من همیشه پروژههای جانبی بودهاند و توانستهام بدون اینکه پیامد بزرگی برای حرفهام داشته باشند، موقتاً کنارشان بگذارم.
تنها چیزی که میتواند به کامل شدن «نغمهٔ یخ و آتش» کمک کند، حمایت، صبر و تلاش ما برای به خاطر سپردن چیزی است که این کتابها را خاص میکند: کتابها هنوز هم در میان شکلهای هنریای که در مقیاس انبوه مصرف میشوند، از معدود آثاری هستند که عمدتاً توسط افراد بهصورت مستقل خلق میشوند.
• برندون سندرسون که پس از درگذشت رابرت جردن، مجموعهٔ «چرخ زمان» را به پایان رساند، دربارهٔ اینکه آیا ممکن است همین کار را برای «نغمهٔ یخ و آتش» نیز انجام دهد یا خیر، توضیح داد:
با تمام احترامی که برای همه قائل هستم، من فرد مناسبی برای این کار نیستم و فکر میکنم بیشتر خوانندگانی که هر دو مجموعهٔ ما را دوست دارند، با این موضوع موافق باشند. در واقع، تمام مسیر حرفهای من را میتوان به نوعی پاسخی به «نغمهٔ یخ و آتش» دانست؛ همانطور که «نغمهٔ یخ و آتش» خودش به نوعی پاسخی به آثار محبوب دههٔ ۱۹۹۰، از جمله «چرخ زمان»، بود.
اگر میگفتم بله، تمام تلاشم را میکردم تا مجموعه را دقیقاً به شکلی که طرفداران میخواهند و انتظار دارند بنویسم. اما من چنین پیشنهادی را قبول نمیکردم، چون افراد بسیار مناسبتر و طبیعیتری برای این کار وجود دارند. اگر جورج روزی تصمیم بگیرد چنین مسیری را انتخاب کند، شایستهٔ نویسندهای است که بتواند به همان اندازهای که من با دنیای «چرخ زمان» هماهنگ شدم، با دنیای او نیز هماهنگ شود.
با این حال، فکر نمیکنم جورج چنین چیزی بخواهد. بنابراین بیایید از او حمایت کنیم تا کتابهایش را با هر سرعتی که میتواند بنویسد.
• همچنین به این دیدگاه که میگوید، جورج آر. آر. مارتین سالهاست که به خوانندگانش کتاب بدهکار است، پاسخ داد:
جورج به مردم کتاب بدهکار نیست، چون در واقع هیچکس نمیتواند چنین قولی بدهد.
من هم نمیتوانم قول بدهم که پایان مجموعهٔ خودم را کامل خواهم کرد. چه کسی میداند؟ شاید فردا بیمار شوم. من هم مثل هر انسان دیگری، واقعاً قادر نیستم چنین قولهایی دربارهٔ آینده بدهم.
با این حال، فکر میکنم وقتی ما نویسندگان شروع به نوشتن یک مجموعهٔ کتاب میکنیم، نوعی قرارداد با خوانندگانمان میبندیم. این قرارداد مسئولیتهایی را بر دوش ما میگذارد: اینکه روی پروژه کار کنیم، توجه و اهمیت لازم را به آن بدهیم و تمام تلاشمان را بکنیم تا کتابها را در مدت زمانی معقول به پایان برسانیم. اما این یک هنر است.
من هم مثل همه، گاهی دربارهٔ اینکه «بازی تاجوتخت» هنوز به پایان نرسیده شوخی میکنم. اما خودم هم در جایگاهی نیستم که دیگران را بیش از حد مورد انتقاد قرار دهم. من هم کتابی دارم که ادامهاش را به طرفدارانم وعده دادهام و آنها تقریباً به همان اندازهای منتظرش بودهاند که مردم منتظر کتاب جدید جورج هستند (The Rithmatist). هنوز نتوانستهام این کتاب را منتشر کنم و بابتش واقعاً احساس بدی دارم. اما فرایند خلاقیت گاهی غیرقابل پیشبینی است.
در نهایت، فکر میکنم جورج بیش از آنکه به مردم کتاب بدهکار باشد، به آنها بدهکار است که صادقانه و با جدیت برای خلق این کتابها تلاش کند. شاید این حرف شبیه بازی با کلمات به نظر برسد، اما من نویسندهام؛ ماهیت این کار همین است.
با این حال، اینکه جورج چنین تلاشی میکند یا نه، وظیفهٔ من نیست که دربارهاش قضاوت کنم. غریزهام به من میگوید که او این کار را انجام میدهد. چیزی که امروز با آن روبهرو هستیم، یکی از آن لحظات تلخی است که بقیهٔ دنیا مجبور میشود با واقعیتی روبهرو شود که ما نویسندگان هر روز با آن دستوپنجه نرم میکنیم. [...]
🐺 گرگهای زمستانی چه کسانی بودند و چرا به دنبال مرگ بودند؟
• گرگهای زمستانی، جنگجویانی از تمام خاندانهای شمال بودند که به فراخوان رودریک داستین پاسخ دادند. بیشتر آنها مردانی سالخورده بودند؛ جنگدیده و سختجان، که سالها جنگ، زمستان و سختی را پشت سر گذاشته بودند. آنها دیگر چیز زیادی برای از دست دادن نداشتند و آماده بودند تا به سوی مرگ قدم بردارند.
• در شمال، وقتی زمستان از راه میرسید، بسیاری از سالمندان و مردانی که خانوادهای نداشتند، خانههای خود را ترک میکردند تا بار خاندانشان را سبکتر کنند و شانس زنده ماندن آنها را تا رسیدن بهار افزایش دهند. برای این افراد، جنگ میتوانست آخرین فرصت برای بهدست آوردن افتخار، مردن با عزت و مهمتر از همه، انتخاب کردنِ چگونگی پایان زندگیشان باشد.
• و دقیقاً همین موضوع است که نبرد تامبلتون را تا این حد حماسی میکند؛ چون گرگهای زمستانی با این فکر نجنگیدند که روزی به خانه بازگردند. آنها به آنجا آمده بودند تا بمیرند.
• رودریک داستین بیش از هر کس دیگری روحیهی آنها را به نمایش میگذارد. وقتی پس از فرو کردن خنجرش درون اورموند هایتاور منتظر رسیدن شعلههای اژدها میماند، با اشتیاق آغوشش را باز میکند و در حالی که با هیجان انتظار مرگش را میکشد، فریاد میزند.
چون چیزی که گرگهای زمستانی به دنبالش بودند، همین بود: «مرگ با افتخار.»