👤 توضیحات رایان کوندال در رابطه با حذف ویسریس و اگان از نبرد گالت:
این فقط یکی از چالشهای بزرگ ما توی ساخت سریال بود؛ اینکه داستانی رو تعریف میکردیم که پر از بچهست، اونم بچههای خیلی کوچیک. مخصوصاً توی شرایط ما که مجبور بودیم تاریخ رو یه کم فشرده کنیم تا فصل اول بهجای سی سال، توی بیست سال بگذره. این یعنی همه بچههای داستان یه مقدار از سن واقعیشون توی کتاب کوچیکتر شدن، بهخصوص بچههای خیلی کوچیک که حتی کوچیکتر از کتاب از آب دراومدن. بچههایی هم که ما برای ایگان و ویسریس، پسرای رینیرا از دیمون داشتیم، یعنی کوچکترین بچههاش، اصلاً توی اون سنی نیستن که بشه وارد صحنههای درام پیچیده یا اکشن سختشون کرد. امن نیست، عملی نیست. برای همین خیلی زود مجبور شدیم بیخیال این بخش بشیم.
🎬 سکانس جزیره چهرهها با حضور بذرهای اژدها ممکنه یکی از پرانرژیترین لحظات جادویی باشه که تاحالا تو دنیای تلویزیونی گات دیدیم. سه اژدها تو مقدسترین و مرموزترین مکان وستروس دور هم جمع شدن، و با درختای باستانی ویروود و مردان سبز افسانهای احاطه شدن. 🌱
این مکان درست روبروی هارنهاله، معروفترین قلعه نفرینشده تو قلمرو، و یهو آلیس ریورز بین همه اینها ظاهر میشه.🧙🏼🧹
• کارگردان نبرد گالت، لونی پریستر، درباره لحظات پایانی جیس:
حتی وقتی تیر میاد، جیس انگار داره میگه، «من خدام، من سوار اژدهاسوارم. و بالاخره ظاهر میشم و اون نفس عمیق رو میکشم، حتی با اینکه اژدهام رو از دست دادم و دلم شکسته، هرگز فکر نمیکنم که قراره بمیرم. بیلا من رو بلند میکنه.» هری واقعاً به این نقش چسبید، و خدا بهش برکت بده، چون اون رو از سختیها عبور دادیم.
- درباره اینکه رینیرا چطور با خیانت و مرگ جیس برخورد میکنه:
رینیرا که کنار گذاشته شده، نمیتونه پادشاه بشه، نمیتونه روی تخت آهنین بشینه و حتی در میان خانوادهاش در دربار خودش، اونا گیرن — ما عملاً شاهد تبدیل اما دارسی به ملکه و پادشاه در اون لحظه هستیم. و بعد اون چاقو رو پایین میاره، و این فقط روند کاره. اون چاقو قراره به کل سلسله مراتب وارد بشه و ما میتونیم اونو احساس کنیم. این ما رو مستقیماً به قسمت دوم میبره، که کلر به طرز درخشانی اون رو کارگردانی کرده، و صادقانه بگم، شروع چیزیه که به طور رسمی قراره کمی دیوانگی باشه.
• توضیح رایان کوندال شورانر سریال در مورد بوسه بین ایموند و مادرش آلیسنت:
به نظر میرسه ایموند توی سنین پایین توسط برادرش دچار تروما شده؛ اون موقع اون رو به یک فاحشهخونه بردن و احتمالاً مغزش هنوز کوچیک بوده که بتونه اون اتفاقها رو پردازش کنه. حالا که داستان جلو میره، این تروما به یه شکل خاص توی رفتار ایموند به عنوان یه بزرگسال خودش رو نشون میده. فکر نمیکنم ایموند لزوماً عاشق مادرش باشه، ولی فکر نمیکنم بتونه اون احساسات رو از حس مردانگیای که نسبت به اون داره و تجربه میکنه، جدا کنه.