از پشتِ اشکها،
از دلِ سالهایی که خاموشمان کردند،
ما ایستادهایم… بلندتر از ترس.
دیروز
صداها یکی شد،
دلها یکی شد،
و نام ایران
چون طوفانی از شکوه
در خیابانهای دنیا پیچید.
این فقط یک تجمع نبود؛
اعترافِ تاریخ بود
به ملتی که هنوز زنده است،
که هنوز میایستد،
که هنوز امید را فریاد میزند.
ما از اشک عبور کردهایم،
از زخم عبور کردهایم،
و حالا با قامتی بلند
کنار هم ایستادهایم.
ایران؛
تپشِ مشترکِ قلبهاییست
که حتی هزار کیلومتر دورتر
همزمان میتپد.
شکوه ما
در همین «با هم بودن»مان است.
انگار به جایی رسیدیم که نفس کشیدن شده یه جور بدهکاری؛
آدم زندهست و حس میکنه باید بابتش عذرخواهی کنه
این شرم، شرمِ گناه نیست؛ شرمِ ناتوانیه.
شرمِ اینه که «من موندم و اون نَموند»،
و این دردناکترین نوع احساسیه که میشه به آدم تحمیل کرد.