مدتها فکر میکردم برای محافظت از خودم باید کمتر احساس کنم،
کمتر اعتماد کنم و کمتر دل ببندم.
آخرش فهمیدم تمام این دیوارها فقط مرا از زندگی دور کرده بودند.
گاهی شجاعت, نه در محکمتر ساختن دیوارها،
که در فرو ریختن آنهاست.
مدتها فکر میکردم برای محافظت از خودم باید کمتر احساس کنم،
کمتر اعتماد کنم و کمتر دل ببندم.
آخرش فهمیدم تمام این دیوارها فقط مرا از زندگی دور کرده بودند.
گاهی شجاعت, نه در محکمتر ساختن دیوارها،
که در فرو ریختن آنهاست.
به گذشته که نگاه میکنی،
میبینی خیلی از چیزهایی که اسمشان را «انتخاب» گذاشته بودی،
فقط واکنش بودهاند.
واکنش به ترس،
به خشم،
به تنهایی،
یا به زخمی که آن روزها هنوز آنقدر عمیق نشده بود که دیده شود.
شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها با گذشتهشان آشتی نمیکنند؛
چون میدانند اگر امروز جای آن آدمِ دیروز بودند،
ممکن بود باز هم همان کار را انجام دهند.
شاید سختترین بخشِ بزرگ شدن این نباشد که بفهمی دنیا دیگر امن نیست؛
این باشد که یک روز میفهمی آن بچهای که فکر میکردی ضعیف و بیپناه است، از تویی که امروز همهچیز را بیشتر میفهمی، شجاعتر بوده.
آن روزها نمیدانستم اسمِ خیلی از دردها چیست،
نمیدانستم قرار است چه چیزی از من باقی بماند،
فقط ادامه میدادم.
حالا اما برای هر قدم، هزار دلیل برای ترسیدن دارم.
شاید بزرگ شدن همین تناقضِ تلخ باشد؛
اینکه بیشتر میفهمی،
بیشتر میترسی،
بیشتر از دست میدهی،
و با این حال باید طوری رفتار کنی
که انگار همهچیز دقیقاً همانطور که باید پیش میرود.
و شاید آن بچه هنوز جایی در من زنده است؛
نه برای اینکه نجاتم بدهد،
فقط برای اینکه هر وقت خودم را گم کردم،
یادم بیندازد قبلاً هم از جایی برگشتهام
که فکر میکردم پایانِ راه است.
من و تو،
دو ستارهای که برای لحظهای به هم رسیدیم؛
آنقدر نزدیک که سوختیم،
آنقدر دور که هیچوقت نفهمیدیم
این برخورد، آغاز بود یا پایان.
شاید بعضی آدمها
قرار نیست در زندگیمان بمانند؛
فقط میآیند تا برای مدتی
آسمانِ تاریکِ همدیگر را روشن کنند،
بعد آرام از مدار هم خارج شوند
و هرکدام، با زخمی که از این برخورد به جا مانده،
به مسیر خودشان برگردند.
و عجیب اینجاست که
گاهی کوتاهترین برخوردها،
طولانیترین جای زخم را
روی آدم باقی میگذارند.