...امروز فقط نفس میکشم،
نه برای فرار از دیروز،
بلکه برای پذیرفتنِ همین لحظهای که آرام و بیصدا از راه رسیده است.
در روشناییِ کمرنگِ یک شروع تازه،
جایی میانِ تردید و امید،
میانِ آنچه از دست رفته و آنچه هنوز نیامده،
ایستادهام و یاد میگیرم دوباره باور کنم.
با امیدی اندک… نه از آن امیدهای پرهیاهو،
بلکه امیدی کمصدا و عمیق،
مثل نوری که آهسته از پشتِ ابر عبور میکند،
و دل را بیآنکه بفهمی، گرم میکند.
شاید هنوز زخمها تازه باشند،
شاید هنوز بعضی دردها نامی نداشته باشند،
اما در دلِ همین سکوت، چیزی در من زنده مانده است…
که میگوید: هنوز میشود از نو برخاست،
هنوز میشود دل را به باد سپرد،
و باور کرد که
باد،
دوباره بالهای شکستهام را بلند خواهد کرد.
اقا یه چیز جالب و ترسناک بگم
من یک مسیری هست که همیشه برای پیاده روی ازش استفاده میکنم.
امروز هم طبق عادت از اون مسیر عبور کردم و رفتم در مغازه ی برادرم. همیشه کمی پیش برادرم میمونم و دوباره از همون مسیر برمیگردم.
امروز وفتی رسیدم پیش برادرم پشت پام گرفت و دیدم واقعا سختمه بخوام پیاده برگردم و به برادر گفتم منو برسونه.
وقتی رسیدم دم خونه صدای انفجار شدید و مهیبی اومد.
فهمیدم همون خیابونی که اگر پام نگرفته بود و احتمالا اونجا بودم اون تایم رو با موشک زدن!!!!!!!!
خلاصه که گویا یکبار جستمممممم