با نگاهی که بهایِ سقوط را میداند،
با قلبی که یکبار شکسته
و دیگر از ترک خوردن نمیترسد.
برمیخیزیم
با ردِّ سوختگی
بر تنهای داغدیدهمان،
با حقیقتی که دیگر
پشتِ لبخند پنهان نمیشود،
با جسارتی که
از دلِ زخمهایمان جوانه زده است.
و اگر دوباره
نور بر صورتمان بیفتد،
میدانیم روشنایی هم
غروبی دارد…
اما ما
آموختهایم
در تاریکی نیز
قد بکشیم
در آغوشم آرام بگیر
در آغوشم، بی هراس به خواب برو
در پناه سینه ام فرو برو
بگذار ضربانم لالاییات باشد
در آغوشم آرام بگیر
بی خبر از فردا
شاید این
آخرین شبی باشد که جهان هنوز از ما چیزی نگرفته است.......
زیرِ سقفی که هر روز کوتاهتر میشود،
زیرِ آسمانی که خبرهایش بوی اضطراب میدهد،
زیرِ سکوتی که سنگینتر از هر فریادیست.
سالهاست انگار یاد گرفتهایم
درد را بیصدا حمل کنیم،
لبخند بزنیم
و با دلِ ترکخورده ادامه بدهیم.
چهقدر است زیرِ این خستگیِ جمعی ماندهایم؟
زیرِ بارِ گرانیِ رویاها،
زیرِ وزنِ آیندهای که مدام عقب میرود.
اما هنوز
جایی در همین تاریکی
قلبی هست که آرام نمیگیرد.
ما مردمی هستیم
که زیرِ آوار هم
نفس را فراموش نمیکنیم.