با نگاهی که بهایِ سقوط را میداند،
با قلبی که یکبار شکسته
و دیگر از ترک خوردن نمیترسد.
برمیخیزیم
با ردِّ سوختگی
بر تنهای داغدیدهمان،
با حقیقتی که دیگر
پشتِ لبخند پنهان نمیشود،
با جسارتی که
از دلِ زخمهایمان جوانه زده است.
و اگر دوباره
نور بر صورتمان بیفتد،
میدانیم روشنایی هم
غروبی دارد…
اما ما
آموختهایم
در تاریکی نیز
قد بکشیم
در آغوشم آرام بگیر
در آغوشم، بی هراس به خواب برو
در پناه سینه ام فرو برو
بگذار ضربانم لالاییات باشد
در آغوشم آرام بگیر
بی خبر از فردا
شاید این
آخرین شبی باشد که جهان هنوز از ما چیزی نگرفته است.......