دلم میخواد یه مدت نباشم. برم، یه جایی دور از اینجا، دور از هر چیزی. زندگی کنم، فکر کنم، گریه کنم، بخونم، بنویسم، برقصم، راه برم، عاشقتر شم، آدمهای تازه ببینم، جاهای تازه کشف کنم، صبحها جایی بیدار شم که هیچکس من رو نشناسه، برای خودم گل بخرم، غروب تماشا کنم، زیاد بخندم، گاهی بیدلیل گریه کنم، چندبار دلم بلرزه، چندبار خودم رو گم کنم و دوباره پیدام کنم، بزرگتر شم. بعد یه روز برگردم؛ موهام بلندتر شده باشه، چندتا غم کمتر داشته باشم، چندتا زخم آرومتر، چندتا دوستداشتنِ تازه و چندتا قصه بیشتر. برگردم به همون خونه، کنار همون آدمهای آشنا، با یه عالمه حرف نگفته توی دلم، یه نفس عمیق بکشم و فقط بگم: «خب! من برگشتم. بذار براتون بگم چی گذشت.»
وقتی که بابت اون غم گریه میکنی من کنارتم. بهت میگم «غمت ارزشمنده، حق داری غمگین باشی.» اما همزمان روزی رو از گوشهی چشمم میبینم که حتی از این زخمم گذر کردی و باز از نو لبخند میزنی. نه اینجا که لازمه درک بشی و همدلی بگیری راجع به اون روز حرف میزنم نه وقتی اون روز رسید و لازم بود تشویق بشی بهت این روزارو یاداوری میکنم. فقط اینو بدون من بهت ایمان دارم، فرقی نداره چه تو غم باشی یا شادی، من هیچوقت آدمی که هستی یا بودی رو سرزنش نمیکنم.
ناگهان دیگر برایم مهم نبود که دیده شوم، درک شوم،
با من صحبت شود، جواب پیامم را بدهند،
دوستم داشته باشند یا نه، دعوت شوم
یا دربارهام صحبت کنند.
حالا همهجا آرام است و من
خودم را در بینهایت پیدا کردهام🕊️