حالا که این نامه را میخوانی در تاریکی روزگار و سرنوشتم دست و پا میزنم عزیزدلم. نشستهام و چای میخورم و نمیدانم بغض است قورت میدهم یا آب دهان؟ شقیقههایم تیر میکشد و چانهام میلرزد و میخواهد گریهام بگیرد بیآنکه به چیز غمگینی فکر کرده باشم. اما چه چیزی غمگینتر از خود من؟ چه چیزی غمگینتر از خود ما؟ همین که وجود داریم دلیل خوبیست برای غمگین بودن، نیست؟
مراقب خودت باش عزیزدلِ من. عزیزدلِ دورم، مراقب باش در این سیاهی رنگ نبازی. مراقب رنگهایت باش.
مراقب باش دستهایت در نبرد با رنج نشکنند، چشمهایت بسته نشوند، زانوانت خم نشوند. عزیزدلِ هزار زخمم، حالا که این نامه را میخوانی در تاریکیای نشستهام که تنها نورش، نور چشمهای خودم است و تنها امیدش صدای نفسهای خودم. و میدانم، رنجهای ما اگرچه پیرمان کرد، اما چیزی از ما ساخت که هرگز فکر نمیکردیم برایش به دنیا آمدهایم.
ما میان هجوم اندوه، هنوز امید داشتیم، به نور، به درخشش، به روزهای خوب... ما میگریستیم و امید داشتیم، متلاشی میشدیم و امید داشتیم، از هم میپاشیدیم و امید داشتیم... ما میمردیم و دفن میشدیم و از گور بر میخاستیم و امید داشتیم. ما شجاع بودیم و در اوضاعی که توقع ناامیدی ما میرفت، امیدوار بودیم و در بحبوحهای که ما را عقب نشسته و غمگین میخواستند، ایستادهبودیم وسط میدان زندگی و میجنگیدیم، شبیه به بازماندگان آشویتس که با کوچکترین رفتارهای زیستی و انسانی خودشان را به زندگی متصل نگه داشتهبودند.
ما غمگین و بیدار، اما متصل بودیم به زیستن و این گناه نبود!
ما امید داشتیم، وقتی امید مردهبود و زنده بودیم، وقتی که زندگی را کشتهبودند...