🔹روزی مردی گوسفندی چاق و چله برای قربانی خرید و به سمت خانهاش به راه افتاد.
🔹گروهی از دزدان و طراران که گوسفند را دیدند، دهانشان آب افتاد. آنها با هم قرار گذاشتند که بدون دعوا و خونریزی، گوسفند را از چنگ زاهد درآورند. پس به ۴ دسته تقسیم شدند و در فاصلههای مشخصی در مسیر راهِ زاهد ایستادند.
🔹وقتی مرد به دزد اول رسید، دزد با تعجب نگاهی به او کرد و گفت: «ای پیرمرد متدین! تو را چه شده که این سگ ناپاک را بر دوش گرفتهای و لباس خود را نجس میکنی؟» او با تعجب نگاهی به گوسفندش کرد و گفت: «مگر کوری؟ این گوسفند است نه سگ!» و به راهش ادامه داد.
🔹کمی جلوتر، دزد دوم با تمسخر گفت: «سبحانالله! این مرد را ببین که با ظاهر زاهدانه، سگی را همراه خود میبرد. شاید میخواهی با سگ شکار کنی؟» مرد کمی شک کرد، اما باز هم گوسفند را سفت چسبید.
🔹وقتی نفر سوم هم همین حرف را زد و با خنده گفت: «ای زاهد، این سگ چیست که همراه داری؟»، لرزه بر اندام مرد افتاد. او با خود گفت: «نکند فروشنده جادوگر بوده و سگی را به شکل گوسفند به من فروخته است؟ یا شاید من عقلم را از دست دادهام؟»
🔹تیر خلاص را دزد چهارم زد. او با خشم رو به مرد کرد و گفت: «ای پیرمرد بیحیا! شرم نمیکنی که این سگِ سیاه را با خود به محلۀ ما میآوری؟»
🔹مرد سادهدل که دید ۴ نفرِ مختلف، که هیچ ربطی به هم ندارند، همگی میگویند این حیوان «سگ» است، یقین کرد که خودش اشتباه میکند. با خود گفت: «حتی اگر چشم من گوسفند میبیند، عقل حکم میکند که حرف ۴ نفر معتبرتر باشد.»
🔹پس با وحشت و بیزاری، طناب گوسفند را رها کرد و فریاد زد: «لعنت بر این سگ جادو شده!» و به سرعت فرار کرد.
🔹دزدان هم با خیال راحت گوسفند را برداشتند و کباب کردند و خوردند.
@Farsna - #حکایت